گفتگو
با نیلوفر
بیضایی
تلاش ـ
خانم بیضایی
اجازه دهید در
ادامه گفتگوی
خود بازگردیم
به طرح
“فراخوان ملی
برگزاری رفراندم”
و بپردازیم به
بیانیه آن. ما
در این بخش از
گفتگو سعی میكنیم
از دیدگاه شما
ناروشنیها
یا برداشتهای
گوناگونی را
كه از این
بیانیه
میشوند، مورد
بررسی قرار دهیم.
اولین
نكته این كه
گفته میشود؛
“رفراندوم” در
درجه نخست نه
تنها یك
راهكار یعنی
روش پرسش از
آراء مردم و
اعلام یك
تصمیمگیری از
سوی آنان بلكه
برای ما یك
“گفتمان سیاسی
نوین” است. عدهای
با تكیه بر
این امر معتقدند
كه این
“گفتمان جدید
سیاسی” ناظر
بر پذیرش روشهای
مسالمتآمیز
به عنوان اصل
در مبارزه
سیاسی است، كه
در برابر قهر
و خشونت و
انقلاب قرار
دارد. بر
مبنای این
برداشت و تكیه
آنها، نفی
كلیت نظام یا به
رفراندوم
گذاشتن آن
مغایر با اصل
پذیرفته شده
تحولات
مسالمتآمیز
قلمداد میشود.
لطفاً؛
شما به عنوان
یكی از
طرفداران
بركناری كلیت
حكومت اسلامی
ـ یعنی مجموعه
این نظام با
كلیه دستگاه
دینی،
ایدئولوژیك،
سیاسی و حقوقی
ـ همچنین به
عنوان یكی از
حامیان نخستین
طرح
رفراندوم، كه
هنوز هم آن را دارای
ظرفیت میدانید؛
در درجه نخست
بفرمائید
چگونه جمع این
دو پدیده
متناقض را توضیح
میدهید،
یعنی گذار از
رژیمی
سركوبگر و
خشونت آفرین،
كه بربستر
احساس ناامنی و
وحشت عمومی میزید،
به یك نظام
سیاسی
دمكراتیك كه
به لحاظ همه
ویژگیها در
نقطه مقابل آن
قرار دارد، به
ویژه آن كه
استقرار آن
باید با
كمترین درجه
از ناآرامی همراه
باشد تا تداوم
آن بر بستر
صلح و امنیت
تضمین گردد؟
نیلوفر
بیضایی ـ از
آنجا كه پرسش
شما دو بخش دارد
، اجازه بدهید
كه من هم پاسخ
یا تلاش خودم
را برای روشن
كردن نقطه
نظرهایم به دو
قسمت تقسیم
كنم و پیشاپیش
از شما عذر
خواهی كنم،
چون پاسخ كمی
طولانی میشود.
استفاده از
واژگان برای
نامگذاری
مقاصد و
روشهایمان،
بدلیل وجود
تعاریف مختلف
از نقطه
نظرهای
گوناگون،
ایجاب میكند
كه برای مخاطب
روشن كنیم
منظورمان از
آنها چیست. من
در اینجا تلاش
می كنم تا دو
واژه را روشنتر
توضیح بدهم.
یكی DIALOG كه
به فارسی
“گفتگو“
نامیده میشود،
دیگری DISKURS كه به
“گفتمان“
ترجمه شده
است. دیالوگ
یا گفتگو میان
دو نفر یا چند
نفر انجام میشود
و هدف آن روشن
كردن نقطه
نظرها و
دیدگاههاست،
بدون اینكه
قانع كردن طرف
مقابل هدف
قرار داده
شود. هر طرف
نظر و نگاه
خود را تشریح
میكند و
مبانی دیدگاه خود
را بروشنی
توضیح میدهد.
در گفتگو طرف
مقابل نیز از
همان امكان برخوردار
میشود و بدین
ترتیب نقاط
اختلاف و
اشتراك
دیدگاهها برای
مخاطب روشن میشود.
تاكید میكنم،
دیالوگ زمانی
انجام میشود
كه شرایطی
برابر برای هر
دو یا چند طرف
برقرار باشد و
اصولا میان
آنها “ارتباط“
برقرار باشد.
هدف دیالوگ، این
است كه بر
پیشداوریها
غلبه شود و
زوایای جدیدی
برای
ارزشگذاری
دیدگاهها و درك
نظرات طرفین
گشوده شود،
اما این بدان
معنا نیست كه
الزاما نتیجهگیری
خاصی در
جهت تفاهم یا
اشتراك گرفته
شود. دیالوگ
قدمی است در
راه روشنگری و
دادن اطلاعات
و تنها در
صورتی قابل
پذیرش است كه
درآن عدالت
رعایت شود و
از هر گونه
تقلب و
جوسازی، بی
احترامی یا
تمسخر برای
مغلوب كردن
طرف مقابل
اجتناب شود.
بر خلاف
واژهی
“گفتگو“ كه
تعریف حدودا
واحدی از آن
موجود است،
رسیدن به
تعریف واحد از
“گفتمان“ كار
سادهای
نیست، چرا كه
هنوز و همچنان
ابهامهایی در
تعاریف موجود
هست و ما باید
تعیین كنیم كه
مقصودمان از
آن كدام تعریف
است. دو
دیدگاه غالب
در تعریف این
واژه وجود دارد
كه یكی را
هابرماس و
دیگری را میشل
فوكو
نمایندگی میكند.
برای هابرماس
در گفتمان سه
عنصر زبان،
عقلانیت و رابطه
نقش اساسی
بازی میكنند.
بعبارت دیگر
او گفتمان را
گفتگوی عقلانی
یا استدلالی تعریف
میكند كه در
فضایی آزاد و
بدور از هر
گونه هیرارشی
و اجبار
اعتبار مییابد
و هدف از
برقراری آن
رسیدن به یك
“حقیقت“ مورد توافق
و قابل تعمیم
در مرحله یا
موردی خاص است
(گفتگوی
هدفدار).
هابرماس میان
دو نوع گفتمان
تفاوت قائل
است. یكی
گفتمانی كه در
آن با استفاده
از خرد،
عقلانیت،
منطق و استدلال،
در عین حال با
نقد پذیری، طرفین
بتوانند بدون
اینكه
بخواهند
یكدیگر را
متقاعد به
پذیرش نظر خود
كنند، به یكسری
مبانی عملی
مشترك برسند.
دیگری
گفتمانی است كه
با هدف متقاعد
كردن دیگری به
پذیرش اصول
خود انجام میشود
كه به باور
هابرماس در
این نوع
گفتمان از خرد
بعنوان ابزاری
برای
سیستماتیزه
كردن هدف مورد
نظر و به بهای
منصرف كردن
دیگری از
نظرات خویش استفاده
میشود.
هابرماس
عقلانیت را در
گفتمان اولا
“خرد ارتباطجو“
و دومی را “خرد
ابزاری“ مینامد
و نتیجهی بر
آمده از اولی
را گفتمانی
پویا، سازنده
و در هرمرحله
نوین قابل
بازبینی و
نتیجهی دومی
را كلیشه
سازی، غلبه،
ایستایی و
نگرش تك بعدی
ارزیابی میكند.
اما
امروزه در
بیشتر موارد
مراد از بكار
بردن “گفتمان“
تعریف فوكویی
آن است.
برخلاف
هابرماس، از
نظر فوكو “گفتمان“ مرحلهی
شكلگیری
تعریف تحول
یافتهی خاص و
غالب در هر
دوره از
“حقیقت” آن دوره
یا عصر است. بر
همین اساس
فوكو گفتمان
را در ارتباط
با قدرت تعریف
میكند و روح
غالب هر دوره
را در تعریف
مناسبات و
دگرگونی سیستم
فكری آن دوران
معنی میكند. از
نظر فوكو
قواعد گفتمان
غالب در هر
حوزه (علمی،
اجتماعی...)
تعیین كننده
“بایدها“ و
“نبایدها“ی
همعصران و
سخنگویان آن
حوزه در هر دوره
است.
وقتی
صحبت از
رفراندوم
بعنوان “گفتمان
سیاسی نوین“
میكنیم ، میبایست
روشن كنیم كه
“گفتمان سیاسی
پیشین“ چه بوده
است. پاسخ روشن
است: “گفتمان
اصلاحات“.
اشكال این
گفتمان در دو نكتهی
بسیار اساسی
بود، اول اینكه
در چارچوب
حكومتی
توتالیتر
یعنی تمامیتگرا
و در فضای
نبود فرصتهای
برابر و حذف
كامل دگراندیشان
و دوم
درشرایطی كه
فضای گفتگو
كاملا مسدود
بود، از یك
خواست ملی
(تغییر وضع
موجود) یك
معاملهی
درون حكومتی
بنفع ادامهی
وضع موجود
بیرون آمد. در
چنین شرایطی
بود كه پروژهی
گفتمان سازی
حكومتی،
مرحلهی
جدیدی را بنام
خود به ثبت
رساند. تعریف
“اصلاحات“، تعریفی
حكومتی بود كه
مبنای گفتمان
سازی نیروهایی
از اپوزیسیون
خارج از كشور
نیز قرار گرفت
(بررسی دلایلش
در چارچوب این
بحث نمیگنجد).
در چنین
فضایی،
اقتدارگرایی
“محافظهكاری“
تعریف شد و
محافظهكاری
“اصلاحطلبی“،
اما به هستهی
اصلی قدرت هیچ
صدمهای
نرسید و آن قدرتی
كه مشروعیت
خود را از
آسمان میگیرد،
استوارتر از
پیش به حیات
خود ادامه داد
و نشان داد كه
آنجا كه مصلحت
نظام در كار
باشد و در حدی
كه خودش تعیین
میكند،
فضایی را باز
میكند و هر
گاه مصلحت طور
دیگری حكم
كرد، قادر است
حكم دیگری
بدهد. هانا
آرنت،
مهمترین تحلیلگر
توتالیتاریسم
یا رژیمهای
تمامیتخواه
بدرستی میگوید
كه این گونه
رژیمها یا
بتمامی و در
همهی عرصههای
زندگی حكومت
میكنند و یا
حكومت نمیكنند،
یعنی از هم میپاشند.
راز
ماندگاریشان
در همین
تمامیت
خواهیشان است.
برای
رفع هر گونه
سوء تفاهمی
لازم میبینم توضیح
بدهم كه هیچ
انسان
آزادیخواه و
دمكراتی با اصلاحات
مخالف نیست و
با گشایش فضا و
پیشرفت بسوی
دمكراسی نه
تنها سر عناد
ندارد، بلكه
از آن استقبال
هم میكند.
منتها در نظام
توتالیتر
آنهم از نوع
دینیاش كه
استفاده
ابزاری از
باورهای دینی
در جهت مسخ
مردم و تحكیم
قدرت سیاسی را
در دستور كار
قرار میدهد،
هر واژه و
خواستهای (از
جمله
اصلاحات،
دمكراسی و
حقوق بشر) را
در جهت تحكیم
تسلط خویش بر
مردمان تعریف
و تحریف میكند
و ما موظفیم
تا با حفظ
فاصله از
روابط پیچیده
و مافیایی
درون قدرت، این
تناقضها و
پیچیدگیها را
روشن كنیم و
از افتادن در
دام
عوامفریبی
پرهیز كنیم و نه
اینكه با ساده
كردن این
پیچیدگیها و
سهل انگاری،
خود شریك این
توهم سازیها
شویم.
ما
خواهان
تغییرات
مسالمتآمیز
هستیم، اما این
بهیچ وجه بدان
معنا نیست كه
از حق طبیعی و
انسانی خود كه
در اعلامیه
جهانی حقوق بشر
نیز مندرج
است، چشم پوشی
كنیم (ماده
بیست و هشتم: هر
کس حق دارد
برقراری نظمی
را بخواهد که
از لحاظ
اجتماعی و بینالمللی
حقوق و
آزادیهایی را
که در این اعلامیه
ذکر گردیده
است تامین
کرده و آنها
را به مورد عمل
گذارد).
متاسفانه
بخشی از آنچه
تحت عنوان
مبارزه
مسالمتآمیز
تعریف شده است،
تعاریف
حكومتی است.
هیچ انسان
آزادیخواهی،
تكرار میكنم
هیچ انسان
آزادیخواهی
نمیتواند
تحت عنوان
مسالمتجویی
به توجیه یا
پذیرش خشونتی
كه از سوی
حكومتهای
توتالیتر و مستبد
بر مردم،
مبارزین،
مخالفین و
دگراندیشان
اعمال شده
است، دست
بزند.
حرمت
انسانی ما
آنجا مورد احترام
دیگران نیز
خواهد بود كه
نشان بدهیم
حاضر به پذیرش
توهین،
تحقیر،
خشونت، تحمیل
ایدئولوژیك
نیستیم. هر
نوع “مسالمتجویی“
كه تعریف آن
ناقض این حقوق
طبیعی و
انسانی
(مقاومت،
مبارزه،
اعتراض) ما
باشد، ناقض
حقوق بشر و
تقویت كنندهی
دستگاه سركوب
است.
برخی که
بر این توهم
صحه میگذارند
كه در ایران
بدون اینكه
خون از دماغ
كسی بریزد میتوان
به دمكراسی
رسید، یا سخت
در اشتباهند و
یا به قصد ما
را به باور به
ناممكنها
تشویق میكنند
تا وضع موجود
حفظ شود. حتی
مهاتما گاندی
و مارتین لوتر
كینگ بعنوان دو
نمایندهی
مبارزهی غیر
خشونتآمیز،
بهای این
مبارزه را با
جان خود
پرداختند.
پایان
گفتمان
اصلاحات نه
تنها از زمان
شكست اصلاحطلبان
حكومتی، بلكه
با به بنبست
رسیدن تعریف
خالی از مضمون
آنها از “اصلاحات“
آغاز شد.
تئوری سازان و
پیروان این
تئوری، تعریف
حكومتی
اصلاحات را هم
در حرف و هم در
عمل پذیرفته
بودند. امروز
اصلاحطلبان
حكومتی
بدنبال
گفتمان سازی جدیدی
هستند تا
حركتهای
احتمالی
آینده را باز
در چارچوب
حكومتی محصور
كنند. گفتمان نوین
همانا گفتمان
تغییر نظام
سیاسی در
ایران است. ما
در آینده دو
صفبندی جدی خواهیم
داشت میان
نیرویی كه
خواهان حفظ
نظام موجود است
و نیرویی كه
خواهان تغییر نظام
سیاسی است.
جدیترین
ابزار مقابله
با حكومت غیر
دمكراتیك و توتالیتر
دینی، توافق
گستردهترین
نیروهایی است
كه دمكراسی،
جدایی دین از دولت
و حقوق بشر را
در صدر خواستههای
خود قرار میدهند.
این تنها راهی
است كه میتوان
با پیگیری آن
از در غلطیدن
ایران به یك
نظام
دیكتاتوری
دیگر در هر
قالبی و به هر
صورت جلوگیری
كرد و پلورالیسم
سیاسی را در
ایران آینده
تضمین كرد.
طرح
فراخوان
رفراندوم
تشكیل مجلس
موسسان و تدوین
قانون اساسی
نوین نشان داد
كه نیروی
وسیعی در داخل
و خارج از
توهم گفتمان سازی
شدهی حكومتی
فاصله گرفته و
خواهان
تغییرات ساختاری
و تغییر نظام
سیاسی بر مبنای
خواستی كاملا
دمكراتیك است:
ما تنها
حكومتی را
برسمیت میشناسیم
كه قوای آن ناشی
از ارادهی
ملت بر مبنای
اعلامیه
جهانی حقوق
بشر، آنهم در
شرایطی آزاد و
با در نظر
گرفتن حق
انتخاب شدن و
انتخاب كردن
برای تمامی
آحاد ملت،
بدور از هر
گونه تبعیض،
تقلب و
فضاسازی
مجازی هستیم و
عهد میكنیم
تا به این
اصول پایبند
بمانیم.
تلاش ـ
اما بخش دیگری
از حامیان طرح
رفراندوم،
بند پایانی بیانیه
را روح مسلط
بر آن دانسته
ومعتقدند؛
اولاً با طرح
رفراندوم میثاق
جهانی حقوق بشر
و نتایج
برخاسته از آن
به موضوع مسلط
دلمشغولی و
اندیشه
ایرانیان
مخالف جمهوری اسلامی
بدل شده است.
در ثانی خواست
تدوین یك
قانون اساسی
جدید ملتزم به
اعلامیه جهانی
حقوق بشر و
میثاقهای
پیوست، آن هم
توسط مجلس
مؤسسان
برگزیده با
رأی آزاد مردم،
در خود حامل
خواست جدائی
دین و دولت و
نفی هرگونه
اراده و
حاكمیتی
بیرون از آراء
مردم ایران و
به منزله نفی
و خواست
بركناری حكومت
اسلامی در
تمامیت آن
است!
اما از
آنجائی كه قابل
تصور است كه
این رژیم
اسلامی تن به
چنین رفراندومی،
كه نفی خود نتیجه
از پیش تعیین شده
آن باشد،
نخواهد داد،
آیا چنین
تصوری طرح رفراندوم
را از مقام
جدی بودن فرود
نمیآورد؟
آیا طرح
رفراندوم به
این ترتیب بر
بغرنجیهای
بیشمار
مبارزات ما
نیافزوده است؟
از نظر شما
آیا طرح
رفراندم موجب
سستی در مبارزه
با جمهوری
اسلامی است،
یا پشتوانه
آن؟
نیلوفر
بیضایی ـ
همانطور كه از
پاسخ سوال پیشین
نیز بر میآید، دقیقا
با این نظر دوم
موافقم. كسانی
كه رفراندوم
را وسیلهای
برای محدود
كردن قدرت
ولایت فقیه در
این نظام میدانند،
قاعدتا میبایست
ظرفیتهای
دمكراتیكی را
در این نظام و
قانون اساسیاش
تشخیص داده
باشند كه برای
ما روشن نیست.
برخی از آنها
استدلال میكنند
كه چون “مجلس“،
“انتخابات“ و
“نهاد ریاست
جمهوری“ كه
همگی نهادهای
مدرن هستند در
ساختار فعلی
وجود دارند،
اصلاحات از
مسیر تقویت
این نهادها میگذرد
و “جمهوری“ هم كه
داریم، پس
رسیدن به
دمكراسی در
نظام فعلی
ممكن است! بعد
میگویند ما
باید برای “انتخابات
آزاد“ مبارزه
كنیم! آنها بر
این باورند كه
“اصلاحطلبان“
تفسیر
دمكراتیك از
قانون اساسی
ارائه میدهند،
پس مبارزهی
ما باید در
حمایت از آنها
خلاصه شود، اما
توضیح نمیدهند
كه این چگونه
قانون اساسی
است كه هم
تفسیر
اقتدارگرایانه
از آن ممكن
است هم تفسیر
دمكراتیك!
اصولا چگونه
میتوان در آن
قانون اساسی
كه علاوه بر اصل
تغییر ناپذیر
ولایت فقیهاش
در بند بند آن
هر كجا از
آزادیهایی
صحبت شده، آن
را محدود به
معتقدین نظام
اسلامی
دانستهاند،
نسبتی با
دمكراسی دید،
برایم نا روشن
است. همین
قانون اساسی
مبنای قوانین
غیر انسانی و
حرمت شكن مدنی
شده است.
ما تا
پیش از انقلاب
اسلامی دو
نمونه از نظامهای
توتالیتر(كه
خود پدیدههای
عصر مدرن
هستند) در
جهان داشتیم.
یكی نظام كمونیستی
اتحاد جماهیر
شوروی و
كشورهای بلوك
شرق بود و
دیگری نظام
ناسیونال ـ سوسیالیستی
نازیها
برهبری هیتلر
در آلمان. با
بوقوع پیوستن
انقلاب 57 و
بقدرت رسیدن جمهوری
اسلامی
برهبری خمینی
در ایران ما
سومین نمونهی
توتالیتاریسم
را كه بنیانگذار
بنیادگرایی
اسلامی بود،
در قرن بیست
به عینه دیدیم.
از این سه
نظام كه پدیدههای
عصر حاكمیت
ایدئولوژی
هستند، دو تا
(ایران و شوروی)
در نتیجهی
انقلاب بقدرت
رسیدند و یكی
در نتیجهی
بحران ناشی از
شكست دولت
وایمار در
ایجاد ثبات
سیاسی و
اقتصادی. دولت
وایمار یك
دولت
دمكراتیك
بود، اما
بقولی
“دمكراسی بدون
نیروی دمكرات“
كه با
ناتوانیهایش
زمینهساز
بقدرت رسیدن
هیتلر شد. هر
سه این نظامها
به پشتوانهی
یك نیروی
گستردهی
مردمی بقدرت
رسیدند و هر
سه رهبران
كاریسماتیكی
داشتند كه
قادر بود یك
اعتماد بنفس
(البته كاذب و
مبتنی بر
مبانی ضد
دمكراتیك) در
مردمی كه از
آنها حمایت میكردند
بوجود بیاورد.
هر سه این
نظامها
پروندهای
مبسوط بلحاظ
تعدد جنایاتی
كه علیه بشریت
مرتكب شدهاند
در كارنامه
دارند. هر سه
این نظامها در
شكل جمهوری
بودند و
هستند،
پارلمان
داشتند و
دارند و رئیس
جمهور یا
مقامی مشابه.
حكومت توتالیتر
كمونیستی به
پشتوانهی
نیروی مردمی و
حمایت جهان
غرب از هم
پاشید، اما در
اصلیترین
مركزش یعنی
شوروی سابق و
روسیه فعلی
هنوز پس از 89
سال نمیتوان
از برقراری
دمكراسی سخن
گفت، بلكه
همچنان مافیا
در عرصهی
سیاسی،
اقتصادی و
اجتماعی حضور
غیر قابل
انكاری دارد.
در كشورهای
بلوك شرق بدلیل
اینكه كشورهای
دمكراتیك اروپا
در اطرافشان
حضور داشتند و
دستگاه
استبداد و كنترل، نظارت و
سركوب
نتوانست
آنگونه كه در
روسیه ممكن بود،
بتمامی حكومت
كند،
انقلابهای
مخملین شكل گرفت
و سیر تحولات
دمكراتیك
سریعتر پیش میرود.
در آلمان
هیتلری،
حكومت توسط
نیروی خارجی
سرنگون شد و پس
از آن آلمان در
عرض مدت
كوتاهی به یكی
از بارزترین
نمونههای
دمكراسی در
جهان بدل شد.
با اینهمه باید
گفت كه آن دو
نظام
توتالیتر
دیگر به جان
سختی این آخری
نبودند، چرا
كه در ذات خود
بر قدرت زمینی
اتكا داشتند.
این یكی منشاء
قدرت،
قانونگزاری و
حكومت را
آسمانی میداند
و روانشناسی
اجتماعی را
بهتر از هر
نیروی دیگر میشناسد.
بهمین
دلیل مبارزه
با آن تنها یك
مبارزه مدنی و
سیاسی نمیتواند
باشد، بلكه
مبارزهی
توامان سیاسی
و فرهنگی میطلبد
و مقاومتی كه در
اعماق جامعه
مشاهده میكنیم،
گواه از در
جریان بودن
چنین مبارزهای
است. مهمترین نماد
آن، مقاومت،
مبارزهی تن
به تن، فردی و
گروهی،
فرهنگی و فكری
زنان ایران
است كه یكی از
مهمترین
مولفههای
جنبش دمكراسیخواهی
است. زنان یكی
از مهمترین
گروههایی هستند
كه هیچ منافعی
در بقای نظام
حقوقی و حقیقی
موجود در
ایران ندارند.
ما
بدلایل تاریخی
و جغرافیایی،
با هر گونه مداخلهی
نظامی نیروی
خارجی
مخالفیم و آن
را تقویت كنندهی
اسلامگرایی
در ایران میدانیم.
بدلایلی
كه در بالا
ذكر كردم،
موضوع جنبش دمكراسیخواهی
در ایران،
خواست جدایی
دین از دولت و
تغییر ساختار
حقوقی و سیاسی
است. نیرویی
كه میبایست
در روشنگری،
مبارزه و
سازماندهی
تحول، پیشقدم
باشد، نیرویی است
كه قادر به
پذیرش، توضیح
اصول
دمكراتیك
باشد.
نكتهی
دومی كه مطرح
كردید، هر چند
قابل بحث است،
اما با نتیجهگیری
آن موافق
نیستم. اجازه
بدهید سوال را
با سوالی پاسخ
بدهم: آیا اگر
طرح رفراندوم وجود
نمیداشت،
همگان در
مبارزه با
جمهوری
اسلامی مصممتر
بودند؟ پاسخ
مسلما منفی
است. علت سستیها
را باید در
جای دیگر جست
و در عین حال متوجه
بود كه همین
طرح رفراندوم
در آن شرایط
تبدیل به یكی
از دلایل اصلی
گسترش جبههی
تحریمیان شد.
معین بدرستی
گفت كه
مهمترین رقیب
او در
انتخابات
تحریم
كنندگان هستند.
تحریم
كنندگان همان
نیروی در حال
گسترشی هستند
كه پایان
گفتمان
اصلاحات تعریف
شده توسط
حكومت دینی را
اعلام كردند.
جا داشت
نیروهای
دمكراسیخواه
به هوش باشند
و بتوانند جایگاه
خود را در
جامعه تقویت
كنند و تبدیل
به نیرویی
بشوند كه
گزینههای
محدود نظام
اسلامی را در
همهی عرصهها
به چالش بكشد.
نسل جدید میبایست
با جدیت
بیشتری وارد
عرصه سیاست
شود و در حین
تقویت خود
آگاهی تاریخی،
از هر طیف
سیاسی كه هست
به تعریف
جدیدی از هویت
سیاسی خویش و
رابطهاش با
دیگران برسد.
جابجایی
نسلها در همهی
طیفهای سیاسی
و شهامت فراتر
رفتن از
مرزهای عاطفی
تابوهای فكری
و اسطورههایی
كه هر طیف
سیاسی در
بزنگاههای
تاریخی برای
خود ساخته
است، لازمهی
شكلگیری این
جنبش نوین
است. نسلی كه
بتواند از
انقیاد این
اسطورهها
بدر آید و با
احترام به
جایگاه تاریخی
آنها راه خود
بجوید و از
اشتباهات،
خطاها، خیانتها
و خدمتهای
آنها درس بگیرد.
این بدین معنا
نیست كه این
نسل حق اشتباه
كردن ندارد،
اما در عین
حال باید بداند
كه شاید
مهمترین
رسالت تاریخیاش
اجتناب از
تكرار
اشتباهات
پیشینیان است.
دور تسلسل و
بازتولید
استبداد باید
متوقف شود.
قائل بودن
انحصار“حقیقت“
تنها برای خود
و همفكران خود
باید به تاریخ
بپیوندد.
اگر
چنین نشود،
باز زمینه
برای آوردن یك
خاتمی دیگر
ایجاد میشود
بدون اینكه به
مركز اصلی و
تعیین كننده
در حكومت
آسیبی وارد
شود و باز این
دور باطل به
بهای قربانی
شدن یك نسل
دیگر ادامه
خواهد یافت.
بازمیگردم
به پرسش شما.
آری، حكومت
اسلامی تا
زمانی كه حلقهی
حكومتیاش و
نیروی از متن
به حاشیه
رانده شدهاش
كه در انتظار فرصت
دیگری برای
حضور مجدد
درمتن است،
تعیین كنندهی
معادلات
باشند، تن به
چنین رفراندومی
نخواهد داد،
اما اگر در ضعیفترین
موقعیت خود چه
بلحاظ نیروی
اجتماعی، چه از
نظر ریزشی كه
در درون
نیروهای
وابسته یا
برآمده از
همین نظام میتواند
صورت بگیرد و
چه از نظر جلب
حمایت محافل
بینالمللی
برای
نیروهایی كه
خواهان
تحولات دمكراتیك
در ایران
هستند، یا
رفراندوم بر
او تحمیل خواهد
شد و یا اصلا
وجود نخواهد داشت.
آنها كه بر
این باورند
تضغیف این
نظام از طریق
تقویت
جناحهایی از
آن ممكن است،
به بنبست
رسیدهاند.
زمان برای
فراروییدن آن
نیرویی مساعد
است كه با پیشبینی
امكان انفجار
و پتانسیل
عظیم خشم و
نفرت به
جنایات بیست و
هفت سالهی
این رژیم در بطن
جامعه شكل
گرفته است و
با آگاهی بر
خطر تكرار چرخهی
خشونت،
بتواند متمدناتهترین
و منصفانهترین
راه و امكان
را پیش پای
جامعه بگذارد
و تعهد خود را به
راهحلهای
دمكراتیك از
همین امروز
اعلام كند و
نشان بدهد.
اینها بدان
معنا نیست كه
مثلا من دچار
این توهم هستم
كه امروز یا
فردا این نظام
از هم پاشیده
خواهد شد، اما
جای هیچ توهمی
نیز برای آن
كسانی كه گمان
میكنند این
نظام ماندگار
است نیز وجود
ندارد. این
نظام یك نظام
ضد تاریخ است
و نماد بیرونی
انشقاقها و كج
فهمیها و استبداد
زدگیهای مكرر
تاریخی ماست.
دمل چركینی
است كه بیرون
زده و زهرش را
در جان و هستی
ملی ما ریخته.
اما پادزهر آن
نیز در حال
ساخته شدن است
و تجربهای 150
ساله در پشت
سر ماست كه ما
محكوم به
آموختن از آن
هستیم.
تلاش ـ
در قطعنامه
كنگره بروكسل
كه اخیراً با شركت
گروهی از
پشتیبانان
جنبش
رفراندوم و متشكل
شدگان در
كمیتههای
پشتیبانی
برگزار گردید،
بر پشتوانه
بودن این طرح
و بیانیه تكیه
كرده و قبول و
پشتیبانی از
آن از سوی همه
نیروهای
آزادیخواه را
نه تنها تضمین
كننده طبیعت
دمكراتیك
نظام سیاسی
آینده ایران
دانسته است،
بلكه همچنین
آن را به
عنوان راهكاری
قلمداد میكند
كه در صورت پایبندی
بدان جلوی پیشآمدن
هرگونه
انحراف و
سؤاستفاده از
“اوضاع آشفته
پس از وضع موجود
(به هر ترتیب
كه روی دهد)” را
میگیرد. بدین
صورت
گروههائی از
نیروهای
مخالف جمهوری
اسلامی، كه به
صراحت از طرح
رفراندوم و
بیانیه آن
دفاع میكنند،
طبعاً خود را
از همین امروز
ملتزم به
راهكار فوق در
آینده مینمایند.
یعنی
رفراندوم به
امری بدل میشود
كه پس از
جمهوری
اسلامی قابل
تحقق خواهد بود.
آیا به نظر
شما دیدگاه
این قطعنامه
حامل تناقض
است، یعنی در
حالی كه خود
را پایبند و
وفادار به
بیانیه
فراخوان رفراندوم
دانسته و خود
را تنها در
اتحادها و
همكاریهای
زیر چتر
رفراندوم
تعریف میكند،
اما میگوید؛
رفراندوم جای
مبارزه با
جمهوری اسلامی
را نمیگیرد و
مبارزه مشترك
ما باید تا
بركناری این
حكومت یا
حداقل تا از كار
افتادن كلیه
ابزار سركوب
آن ادامه یابد
تا شرائط
برگذاری رفراندوم
فراهم گردد.
آیا اتحاد،
همسوئی یا همرائی
ما در چارچوب
بیانیه
رفراندوم
امری است كه
به آینده
موكول میشود؟
وآیا ما
نیازمند پلاتفرمهای
جدید دیگری به
غیر از بیانیه
فراخوان برای
همرأئی و
همكاری در
مبارزه مشترك
امروزمان
هستیم؟
نیلوفر
بیضایی ـ
اعلام پایبندی
نیروها به جوهر
اصلی فراخوان
رفراندوم و
تلاش برای
متشكل شدن حول
این خواسته
گامی است مثبت
و من به این
دلیل به شركت
كنندگان
كنگره
رفراندوم در
بروكسل تبریك
میگویم. اما “اتحاد“،
“همكاری“ یا
“همسویی“ میان
نیروهایی كه
خواستههای
ناهمگونی
دارند و تاریخچهی
ناهمگونتری،
پیش از اینكه
بخواهد حول
خواست
رفراندوم شكل
بگیرد، باید تعریف
شود. از نظر من
فكر اتحاد
میان نیروهای
سیاسی با
تركیب فعلیشان
فكری ست غیرعملی،
هر چند با حسننیت
طرح شده باشد.
پیش شرطهایی
كه وجود آن
برای امر
اتحاد لازم
است وجود
ندارد و با
تكرار این خواست
نیز انجام
شدنیتر نمیشود.
اتحاد امری داوطلبانه
است كه بر
مبنای هدفی
مشترك و با
توافق نظر بر سر
یك سری اصول
ممكن میشود.
با اینهمه
اتحاد میان
تمام
جمهوریخوهان
امری است
ناممكن. چرا؟
چون حتی در میان
آن بخش از
جمهوریخواهان
كه بر سر شكل
حكومت و محتوای
آن توافق
دارند، یك بحث
جدی و یك مانع
بزرگ قرار
دارد. بخشهایی
همچنان معتقدند
كه نظام فعلی
قابل اصلاح
است و در
چارچوب همین
قانون اساسی و
همین ساختار
سیاسی میتوان
قدرت سیاسی را
دمكراتیزه كرد.
بعبارت دیگر
اینها خواست
جدایی دین از
دولت را امری
ثانوی میدانند
و بر این شبهه
دامن میزنند
كه یك نظام
دینی میتواند
دمكراتیك
باشد. در
نتیجه متحدین
اینها احزاب
اسلامی موجود
خواهند بود.
متاسفانه این
نیرو را بخشی
از
جمهوریخواهان
تشكیل میدهد
كه اكثر آنها
در اتحاد
جمهوریخواهان
ایران متمركزند.
این نیرو
خواسته یا ناخواسته
نیروی جمهوریخواهی
را كه در
ایران از
پتانسیل
عظیمی برخوردار
است در چارچوب
نزدیكی به
بخشهایی از
قدرت سیاسی
موجود محصور
نگاه میدارد
و بهمین دلیل نمیتواند
تفاوت جمهوری
مورد نظر خود
را با جمهوری
اسلامی توضیخ
بدهد. این
نیرو بجای
اینكه مبلغ
جمهوریخواهی
بعنوان
بهترین شكل
تحقق دمكراسی
در ایران
باشد، فعلا نقش
زائده و حامی
گرایشهایی از
درون مناسبات
قدرت را بازی
میكند و بجای
جلب سمپاتی مردم
به
جمهوریخواهی،
بیشتر به
ایجاد نیروی
دافعه در
مقابل
جمهوریخواهی
مورد نظر خود
یاری رسانده
است. این نیرو
در خارج از
كشور متمركز
است، اما بجای
استفاده از امكان
آزادی بیان و
نقد بدون
سانسور و
تبدیل شدن به پشتوانهی
نظری دمكراسیخواهی
در ایران، نه
تنها به این
وظیفه عمل نمیكند،
بلكه خود عامل
ایجاد خط
قرمزهایی در فرهنگ
سیاسی خارج از
كشور شده كه
كار نقد همه
جانبهی
حكومت دینی را
مشكل و
مجراهای گسترش
نظرات دیگران
را محدود میكند.
كل مقالات و
نوشتههای
حامیان این خط
فكری كه خط
قرمزهای
سانسور
حكومتی را در
خارج نیز
پذیرفته است،
به صورتهای
مشاب