|
سه
نظر درباره يك
مرگ
متن : مينا
اسدی
تنظيم برای
اجرای نمايشی
: نيلوفر
بيضايی

2002-2001
كليه
ی حقوق متن
برای نويسنده
و حقوق اجرايی
برای گروه دريچه
محفوظ است.
"مكالمه
با حوا"
"حوا " با
لباسی سفيد ، موهای بلند
مشكی و تاجی
از گل بر سر
در حال
جاروكشی ، شستن
لباس و كارهای
خانگی است .
موهايش به هم
ريخته و لباسش
نامرتب است .
زن خبرنگار
با ضبط كوچكی
در دست مرتب
بدنبال او راه
می رود .
خبرنگار
: شروع كنيم ؟
حوا
: چه چيز را ؟
خبرنگار:
مصاحبه را .
حوا
: اين مصاحبه درباره
چيست ؟
خ
: درباره ی شما
، زن ، جنس دوم
، نيمه ی
ديگر ، همسر
، مادر ...
ح
: می توانم به
شما اعتماد
كنم ؟
خ
: اعتماد؟ بله ...
اعتماد كنيد.
ح
: باشد. شروع می
كنيم. از كجا
شروع كنيم؟
خ
: از آغاز خلقت
شما.
ح
: من همان "حوا"
ی فريب خورده
ای هستم كه
قدر بهشت را
ندانست و از
آسمان منزلت
به زمين ذلت رسيد.
خ
: شوخی می كنيد
؟ شما فريب
خورده ايد يا
فريبكار ؟ در
تاريخ آمده
است كه حوا
آدم را كه
فرشته ای پاك
نهاد بود با
سيبی سرخ
فريفت و آدم
به عشق او از
بهشت رانده شد .
ح
: و شما هم اين
حرفها را باور
می كنيد ؟ اين
مزخرفات را
تاريخ نويسان
كاذب سر هم
كرده اند .
خ
: می خواهيد
بگويید كه
گناهكار
نبوده ايد ؟
ح
: تكليف مرا با
خودتان روشن
كنيد. در
تعقيب مقصر
هستيد يا در
جستجوی
واقعيت؟
خ
: معلومست در
جستجوی
واقعيت. اما
راستش كمی گيج
شده ام. در تاريخ
اديان آمده
است كه حوا با
عشوه گری
هايش آدم را
فريب داد و
سبب رانده شدن
او از بهشت شد.
ح
: شما ديگر
چرا بايد هر
چه را كه
خوانده ايد باور
كنيد. من
بيچاره كی وقت
و حال و حوصله
ی عشوه گری
داشتم .
خ
: مگر شما در
بهشت چكار می
كرديد كه حال
و حوصله ی اين
كارها را
نداشتيد ؟
ح
: همه كار . جارو
كشی ، دوخت و
دوز ، رفت و
روب و قبول تمام
فرمايشات
بارگاه
خداوند تبارك
و تعالی .
خ
: چه كسی اين
همه كار را به
شما حواله
كرده بود ؟
ح
: خداوند عز و و جل .
خ
: باور كردنی
نيست . چرا خدا
به آدم كاری
نداشت ؟
ح
: خنده دار است
كه با وجود
اين همه ادعاهايی
كه داريد ،
اين سوالات بی
سر و ته را مطرح
می كنيد . مگر
نمی دانيد كه
خدا مرد است و
از همجنسان
خودش حمايت می
كند.
خ
: نه باور نمی
كنم كه خدا
دست به چنين
كاری بزند.
ح
: باور نكنيد.
ولی خدا اين
كار را كرده است.
خ
: چه كسی می
گويد كه خدا
مرد است .
ح
: خيلی چيزها
گفتنی نيست.
لمس كردنی
است. ديدنی است !
خ
: يعنی شما
ديده ايد و
لمس كرده ايد
كه خدا مرد است
؟
ح
: چه روزنامه
نگار بی
استعدادی
هستيد. مگر كارهای
خدا را نمی
بينيد؟
خ
: ببخشيد كه
حرفتان را قطع
می كنم. شما
حرفهايتان را
بزنيد و به
نظر من كاری
نداشته باشيد.
ح
: بسيار خب. بر
می گرديم به
اصل موضوع. من
همان حوای
فريب خورده ای
هستم كه از
بهشت رانده شد
و به زمين
خاكی پا نهاد
و ...
خ
: افسوس می
خوريد؟ مگر
آنجا به شما
خوش می گذشت
؟
ح
: ساده نباشيد.
افسوس چه چيز
را می خورم .
چگونه در
بهشت "آدم
سالار" به من
خوش می گذشت.
خ
: در بهشت آدم
سالاری بود؟
ح
: پس چه خيال
كرده ايد. حوا
سالاری بود؟
اگر حوا ،
سالار بود كه
با آنكه بار
گناه توی
شكمش لنگ و
لگد می
انداخت آنقدر
تاريخ نويسان
توی سرش نمی
زدند و آنهمه
كلفت بارش نمی
كردند. حوا از
بار گناه آدم
، ورم كرده و
درب و داغان
يك گوشه
افتاده بود و
آنوقت تاريخ
نويسان كه
اتفاقا همه
شان همجنس آدم
بودند با هزار
دوز و كلك اين
دروغ را به
خورد مردم دادند
كه آدم فرشته
ای بيگناه
بود و حوا
لوند و
فريبكار . من
نه تنها از
رانده شدنم از
بهشت دلخور
نبودم ،
خوشحال هم
بودم . فكر می
كردم پس از
آنكه بار
گناه آدم را
زائيدم ، به
خوشی و
شادمانی سير
وسياحت می كنم
و كره ی زمين
را قدم به قدم
می گردم.
چه
خيال باطلی ... و
اما از بار
گناه آدم ...
بار گناه
آنقدر به من
مشت و لگد می
زد كه دل و
پهلو برايم
نمانده بود.
حالم به قدری
بد بود كه آدم
با جبريیل
تماس گرفت و
چاره جويی كرد
و ايشان
فرمودند كه
اين بار گناه
بعد از نه ماه
و نه هفته و نه
روز و نه ساعت
و نه دقيقه و
نه تْانيه می
ر سد و می افتد
و حوا به شكل
اولش بر می گردد.
خ
: خب ، بعد چه
شد؟
ح
: معلوم است
ديگر. درد
شديد به سراغم
آمد و آنقدر
فرياد زدم و
گريه كردم و
ناليدم كه آدم
ترس برش داشته
بود. اما به
جای آنكه
دلداری لم بدهد
يا كمكی به من
بكند ، مرتب
می گفت : چشمت
كور، دندت نرم
، می خواستی
آنهمه قر و
قميش نيايی .
خ
: خب ، راست می
گفت . كسی كه
خربزه می خورد
، پای لرزش هم
می نشيند.
ح
: شما ديگر
چرا از آدم و
اعوان و
انصارش دفاع می
كنيد؟ چه چيز
را راست می
گقت. شما كه
نمی دانيد اين
حادتْه
چگونه اتفاق
افتاد.
خ
: نه ، نمی دانم .
لطفا تعريف
كنيد.
ح
: روز حادتْه
من خيلی كار
كرده بودم .
تمام تنم درد
می كرد. از بس
سر لگن رخت
نشسته و به
رختهای چرك
خدا و كس و
كارش چنگ زده
بودم ، نوك انگشتانم
می سوخت. زير
درختی نشسته
بودم و از بخت
بد خودم می
ناليدم كه سر
و كله ی آدم
پيدا شد.
خ
: ببخشيد كه
حرفتان را قطع
می كنم. اما
ممكنست توضيح
بدهيد كه چرا
به يك عشقبازی
همراه با تفاهم
و توافق می
گويید حادتْه؟
ح
: چه كسی به شما
گفته كه اين
يك عشقبازی با
تفاهم و توافق
بوده است.
حتما باز
تاريخ نويسان .
خ
: بله، تاريخ
نويسان .
ح
: (بلند می شود)
مرا ببين كه
خودم را منتر
چه كسی كرده
ام. خب ، اگر
تاريخ نويسان
همه چيز را تعريف كرده
اند و شما هم
دربست قبول
كرده ايد ، پس
چرا ديگر
مزاحم من می
شويد؟
خ
: خواهش می كنم
بفرمايید
بنشينيد. قول
می دهم كه
ديگر اسم
دروغ پردازان
تاريخ را
نبرم. ادامه
بدهيد، خواهش
می كنم.
ح : آدم شروع كرد
به دلجويی و
تسلای من.
دستهايم را
گرفت و گفت:
حيف اين دستان
زيبا نيست كه
اينگونه
زمخت و متورم
باشد؟ حيف
جوانی تو نيست
كه اينگونه بی
رحمانه فدا
شود؟ من
دستانم را از
دستان او بيرون
كشيدم و
گفتم: دستت
را بكش عقب. چه
خيال كرده ای
؟ آدم سرخ شد و
گفت: منظور
بدی ندارم. باور
كن دلم برايت
می سوزد . وقتی
می بينم خدا
اينهمه از
گرده ی تو
كار می كشد،
ناراحت می
شوم. آخر
انصاف هم خوب
چيزی ست. منهم
ذره ذره نرم
شدم . آدم كه
مرا ساكت و
آرام ديد گفت:
اينجا كه ما
نشسته ايم جای
مناسبی نيست.
هر روز عصر
جبرئيل و
ميكائيل و
عزرائيل قدم
زنان از اينجا
می گذرند و
می دانی كه
اين سه تن چشم
و گوش خدا
هستند و تمام
اتفاقات را از
ريز تا درشت
به عرض خدا می
رسانند.
پرسيدم: می
خواهی بگويی
اينها
جاسوسند؟ آدم
به آهستگی
گفت: هيس
اگر بشنوند
غوغايی به پا
می شود. خلاصه
آنكه مرا به
پشت درخت
انبوه كشاند و
مشغول كار
خودش شد. يعنی
همان كاری كه
تاريخ نويسان
خجالتی به آن
لقب سيب خوری
می دهند .
آخرهای كار
بود كه سر و
صدايی شنيديم
و تا سر بلند
كرديم
عزرائيل و
جبرئيل و ميكائيل
را ديديم كه
با عصبانيت به
ما زل زده اند.
خ
: بعد چه شد؟
ح
: خبر به سرعت
باد توسط سه
جاسوس خدا به
عرض باريتعالی
رسيد و من و
آدم مورد غضب
ايشان قرار گرفتيم
و از بهشت
رانده شديم.
خ
: به همين
سادگی شما را
از بهشت بيرون
كردند؟ هيچ
توبيخی،
تنبيهی،
تشويقي؟ اين
اولين بار بود
كه در بهشت دو
نفر سيب می
خوردند؟
ح
: شرح ماجرا از
حوصله ی شما
خارج است.
خ
: اختيار
داريد. من
سراپا گوشم .
ح
: با سوت
جبرئيل در يك
چشم به هم زدن
ماموران بهشت
بر سرمان
ريختند و ما
را به جرم فحشاء
و ترويج فساد
در بهشت به
زندان
انداختند و تا
روز محاكمه من
در زندان
انفرادی بودم.
خ
: يعنی تا روز
محاكمه آدم را
نديديد؟
ح
: نه. من ملاقات
ممنوع بودم.
تنها
گهگاهی نگهبانی
می آمد و در
حاليكه نيشش
را تا بناگوش
باز می كرد و
حرفهای ركيك
می زد ، تكه
نانی می
انداخت و می
رفت.
خ
: از روز
محاكمه تعريف
كنيد.
ح
: آن روز مرا
زنجير پيچ
كردند و كشان
كشان به سالن
محكمه بردند .
اما به محض
ورود تا چشم
نماينده ی خدا
به من افتاد،
فرياد زد :
برايم چشم بند
بياوريد تا
چشمم به اين
پتياره ی نانجيب
نيفتد. چند
نفر دويدند و
پارچه ی سياهی
آوردند و
چشمهای
نماينده ی خدا
را بستند. از آنجا
كه نمی شد در
حضور افرادی چون
ميكائيل و
جبرئيل و
عزرائيل حرف
بالا و پايین
را زد ، به
ابتكار رئيس
دادگاه اين
عمل "گازی به
سيب" ناميده
شد.
خ
: با آدم چه
كردند ؟
ح
: تا آنجا كه
يادم می آيد
آدم را نه به
زنجير كشيده
بودند و نه
بهش توهين
كرده بودند.
حال و وضعش
خوب بود .
خ
: از شما چه
پرسيدند؟
ح
: رئيس محكمه
از من خواست
كه شرح واقعه
را بدهم و من
هم همه چيز را
بدون كم و
كاست تعريف
كردم. رئيس
محكمه مرتب می
پرسيد: چگونه
موفق به فريب
حضرت آدم شدی
و سيب پلاسيده
ات را به خورد
او دادي؟ من
با گريه و
ناله و قسم و
آيه می گفتم:
من او را فريب
ندادم. او مرا
فريب داد و
سيب مرا خورد.
اما كسی حرف
مرا قبول نمی
كرد، وكيل
مدافع آدم می
گفت: اين يك
دروغ غير قابل
بخشش است. با اينهمه
ميوه های ناب
كه در بهشت
يافت می شد ،
چگونه حضرت
آدم به سيب
دستمالی شده و
پلاسيده ی تو
تمايل پيدا
كرد؟ گريه ها
و زاری های من
فايده ای
نكرد. مرا به
جرم فريب آدم
از بهشت اخراج
كردند اما با
تمام احترامی
كه برای آدم
قائل بودند ،
او نيز برای
عبرت سايرين از
برگاه
باريتعالی
رانده شد.
البته اين فشرده
ی قضاياست.
شرح آن به
تفضيل باعتْ
رنج و غصه ی
خودم خواهد
شد. می دانيد
بعد از اين
واقعه چه كسانی
در خلوت به من
پيشنهاد سيب
خوری دادند؟
خ
: نه . چه كساني؟
ح : از
نگهبان
زندان گرفته
تا رئيس محكمه.
جبرئيل و
ميكائيل و
عزرائيل خيلی
علاقمند
بودند كه
يكروز دسته
جمعی اين سيب
پلاسيده را
گاز بزنند
اما وقتی
تهديدشان
كردم كه به
عرض خداوند
خواهم رساند ،
دست از سرم
برداشتند. بعد
از اخراج ما
از بهشت ، از
چند تن از
فرشتگان
شنيدم كه آنجا سيب
خوری
مد شده است و
هيچ فرشته ای جرات
نمی كند تنها
در بهشت راه
برود، چون
بلافاصله يكی
پيدا می شود و
می پرسد
مايليد به سيب
خوری برويم؟
خ
: برگرديم به
تولد بار
گناه. گفتيد
زمين گذاشتن
اين بار بسيار
سخت بود.
ح
: بله ، خيلی
سخت بود.
بخصوص كه بار
گناه به جای
اينكه با سر
بيايد ، می
خواست اول
دستهايش را
بيرون بفرستد.
هر چه با او
حرف زدم
والتماس كردم
، بی فايده
بود و ايشان
يكدندگی
بخرج می
دادند.
بالاخره بعد
از چند روز
بيخوابی و درد
آدم زاده با
دستهايش به
جهان تشريف
فرما شد. می
دانيد غرض
ايشان از
اينكار و عذاب
من بيچاره چه
بود؟
خ
: نه، نمی دانم.
ح
: او می خواست
قبل از تشريف
فرمايی، اول
انگشت شستش
را بيرون بدهد
با علامتی كه
به زبان فارسی
" بيلاخ " نام
دارد و در
بعضی كشورها
هم نشانه ی
پيروزی است.
من از اين
گستاخی " آدم
زاده " در
اولين لحظات
زندگی اش
بسيار ناراحت
شدم ، اما آدم
بسيار خوشحال
و مغرور بود و
اين عمل را به
فال نيك گرفت
و عقيده داشت
كه آدم زاده
بدين وسيله
اعلام می كند
كه برای فتح
جهان آمده است
و می خواهد
زمين را روی
انگشت شستش
بچرخاند.
خ
: چرا آدم از به
دنيا آمدن بار
گناه كه
باعتْ رانده
شدن او از
بهشت خدا بود
، اينهمه
خوشحال بود؟
ح
: آدم در بهشت
كاره ای نبود.
همه ی كارها
به رهبری خدا
و زير نظر
كارگزاران
جبرئيل و
ميكائيل و
عزرائيل
اداره می شد.
رانده شدن او
از بهشت يك
توفيق اجباری
بود. آدم در
زمين صاحب
اختيار همه
چيز بود و
پايه های
حكومتش با
تولد بار گناه
مسحكمتر می
شد. شادی آدم
وقتی به اوج
رسيد كه آلت
تناسلی بار
گناه را بازبينی
كرد و مطمئن
شد كه او آدم
زاده است نه
حوازاده. چنان
فريادی كشيد
كه خدا از شدت
وحشت باندازه
ی دو متر از
جايش پريد و
برای همين
توسط عزرائيل
پيغام داد كه
اگر آدم
دوباره سر و
صدای اضافی
راه بيندازد،
به زندان بهشت
تبعيد خواهد
شد.
خ
: بعد چه شد؟
ح
: بعد از آن من
ماندم و بار
گناه كه حالا
نامش آدم زاده
بود. هنوز آدم
زاده شش ماهه
نشده بود كه
از طرف خدای
تبارك و تعالی
اين آيه نازل
شد: آدم ،
آنقدر روی
زمين ول
نگرد، گاز
دوباره ای به
سيب بزن تا
نسلت در زمين
پايدار بماند.
آدم كه پس از
بدنيا آمدن
بار گناه و
شنيدن اولين
جيغهای نيمه
شب او در اتاق
ديگری
زندگی می كرد
و كارش فقط
خوردن
وخوابيدن
بود، پس از مدتها
بيكاری و
بيعاری به
سراغ من آمد و
گاز دوباره
ای به سيب زد.
دوباره روز از
نو روزی از نو.
بار دوم بار
من بار گناه
ناميده نمی
شد. چون با
دستور خدا و
با فكر و حساب
و كتاب درست
شده بود. اين
بار هم بعد از
نه ماه و نه روز
و نه هفته و نه
ساعت و نه
دقيقه و نه
تْانيه ، بار
دوم به زمين
رسيد. يعنی به
دنيا آمد.
البته اينبار
بازديدآدم از
آلت تناسلی
"بار دوم" نه
تنها سبب شادی
و سرور او
نشد، بلكه او
را به سرحد
مرگ خشمگين
و سوگوار
كرد. چون بار
دوم
"حوازاده"
بود و اين برای
آدم قابل قبول
نبودو در
حقيقت باعتْ
ننگ و
سرشكستگی او
بود كه "بار
دوم" نام
ديگری غير از
آدم زاده
داشته باشد.
پس از آنكه
آدم شبهای
متوالی در و
ديوار را بهم
زد و لنگ و
لگد انداخت
عربده كشيد و
بدرگاه خدا
استغاتْه
كرد، از طرف
باريتعالی
آيه ای بر
او نازل شد:
دل
قوی دار كه ما
برای بقای نسل
و تسلسل قدرت
تو در زمين ،
موجودی را از
دنده ی چپ تو
خلق كرديم و
او را زن
ناميديم، بتو
بشارت می دهيم
كه نام "بار
دوم" حوازاده
نخواهد شد. ما
او را "دختر
آدم" ناميديم
و نسل او تا
جهان باقيست
مطيع و
فرمانبردار
اوامر آدم خواهد
بود و بعد از
آن بود كه آدم
آرام گرفت .
خ
: بعد چه شد؟
ح
: شما كه تاريخ
خوانده ايد
بايد بهتر از
من بدانيد كه
بعد از آن من
هر سال يك "بار
" زايیدم. دخترانم
با پسرانم به
سيب خوری
رفتند و بچه
های آنها هم
به همين
ترتيب. اينطور
شد كه نسل آدم
ادامه پيدا كرد.
خ : اين حرفتان
را قبول
ندارم. شايد
از آغاز دختر آدم
برای بقای نسل
آدم زاده شد.
اما آنها
(يعنی زنها) به
اين آيه و آيه
های ديگر تن
در ندادند. نگاهی
به دور و
برتان بيندازيد.
اينهمه زن را
نمی بينيد كه
كارهای مهم
كشوری و لشكری
را بدست دارند
و اينهمه آدم
را كه زير دست
آنها كار می
كنند ؟ بر عكس
آيه ی نازل
شده آنها
هستند كه
اوامر زنها را
اطاعت می كنند؟
ح
: واقعا از شما
بعيد است،
حرفهای
بچگانه می زنيد
و باعتْ تاسف
و حتی خنده ی
من می شويد.
شما چرا ديگر
با هر چيز
ظاهری فريفته
می شويد و
كلاه سرتان می
رود. اينها همه
حيله
ی آدم است.
خ
: ديگر شورش
را در آورده
ايد. شما كه
نبايد همه را
به يك چوب
برانيد.
ح
: من "حوا"
بدينوسيله
اعلام می كنم
كه يك ضد " آدم"
هستم و به خاط
تجربه های
تاريخی ام
گول شعارهای
تو خالی و
حرفهای دهان
پر كن را نمی
خورم. اين
زخمهای را روی
بازويم ببينيد
. دستتان را به
من بدهيد. آها.
اين برآمدگی
را روی سرم حس
می كنيد؟
خ
: بله ، چه
وحشتناك.
ح
: اينها را "
آدم" كرده است.
با مشت ، با
لگد، با اطوی
داغ با سيخ ،
با ميخ . شكاف
روی پيشانيم
را می بينيد؟
آدم موهايم را
دور دستش
پيچيده و سرم
را به ديوار
كوبيده است.
خ
: آخر چرا؟
مگر شما چه
كرده بوديد؟
ح
: چه عرض كنم.
سوالات شما
متْل سوالات
خدا و جبرئيل
و عزرائيل و
ميكائيل است.
هر گاه از
جور آدم به
آنها ناليده
ام، آيه نازل
شده است كه : ای
حوا، شكايت بس
است. سزای زنی
كه نافرمانی
كند ، كتك است.
اين چراهای
شما هم متْل
آيه های
خداست. شما هم
می
خواهيدبدانيد
من چه كرده ام
كه كتك خورده
ام و اين سوال
از طرف شما كه
يك زن مدعی
هستيد، بسيار
بی ربط است.
معنی اش اين
است كه اگر
زنی كاری كرد
كه "آدم" دوست
نداشت، كتك حق
اوست.
خ
: يعنی شما از
آن جريان سيب
خوری تاريخی و
رانده شدن از
بهشت تا امروز
هيچ تغيیری در
وضعيت زنان
نمی بينيد؟
ح
: چرا ، چرا.
خيلی تغيیرات
می بينم،
البته در جهت
پسرفت. زنان
دوره ی سنگ و
دوره ی آهن به
مراتب بهتر از
شما حقشان را
گرفته اند و
برای خواسته
هايشان با چنگ
و دندان
جنگيده اند.
خ
: شوخی می
فرمايید؟ يا
عمدا چشمتان
را بروی موفقيت
و پيشرفت زنان
می بنديد.
نگاهی به
تاريخ
مبارزات زنان
بيندازيد.
اينهمه
دانشمند، نويسنده،
شاعر و
سياستمدار زن
را نمی بينيد؟
ح
: چرا می بينم.
اما حرف از
دانش و هنر
نيست. حرف از
عشق ، امنيت و
تساوی و آسايش
است. می
توانيد حدس
بزنيد كه ماری
كوری تا به
خانه می رسيده
چه می كرده؟
خ
: نه، نمی
توانم.
ح
: مطمئن باشيد
كه او پس از
آنهمه كار در
آزمايشگاههای
تنگ و تاريك
به عجله به
خانه بر می گشت
تا برای مسيو
كوری شام درست
كند.
خ
: مسيو كوری
بيچاره خودش
هم تا ديروقت
در آزمايشگاههای
بقول شما تنگ
و تاريك كار
می كرده. پس
شما توقع
داشتيد بيايد
توی خانه بعد
از آنهمه كار
طاقت فرسا،
غذا بپزد و
ظرف بشويد. آخر
انصاف هم خوب
چيزی ست.
ح
: به به ... واقعا
هزار و صد
هزار مرحبا.
دستتان درد
نكند. خوبست
كه " آدم " ها
در ميان زنان
مدافعينی به
اين پر و پا
قرصی دارند.
آخر زن حسابی
مگر آنوقت كه
مسيو " كوری "
بقول شما
بيچاره توی
آزمايشگاه
كار می كرد،
مادام كوری رو
به قبله دراز
كشيده بود و آفتاب
می گرفت يا
توی تختش لم
داده بود و
مشغول عيش
وعشرت بود؟
مادام كوری
مادر مرده هم
پس از آنهمه
زحمت كه بخاطر
جان فرزندان
آدم می كشيد،
خسته و كوفته
به خانه می
آمد و تازه
بايد به كار
ديگری می
پرداخت ، به
يك كار بدون
مزد و مواجب
بدون حتا دستت
درد نكند. آيا
اين وضع
عادلانه است
كه مادام كوری
هم توی
آزمايشگاه
كار كند و هم
در آشپزخانه؟
هم بزايد ، هم
بزرگ كند ،
هم بخرد، هم
بپزد، هم مطيع
و حرف شنو
باشدأ شما اسم
اين را می گذاريد
پيشرفت؟ كه زن
هم در بيرون
متْل اسب تازی
كار كند و هم
در خانه " آدم "
را تر و خشك
كند. باز صد
رحمت به قديمی
ها كه لا اقل
يكی از اين دو
كار را می
كردند و
گهگاهی وقت
پيدا می كردند
كه نفسی تازه
كنند.
|