متون نمايشی

 
 

سه نظر درباره يك مرگ

 

متن : مينا اسدی

 

تنظيم برای اجرای نمايشی : نيلوفر بيضايی

PDF نسخه

 

2002-2001

كليه ی حقوق متن برای نويسنده و حقوق اجرايی برای گروه دريچه محفوظ است.

 

 "مكالمه با حوا"

"حوا " با لباسی سفيد ، موهای بلند مشكی و تاجی از گل بر سر در حال جاروكشی ، شستن لباس و كارهای خانگی است . موهايش به هم ريخته و لباسش نامرتب است . زن خبرنگار با ضبط كوچكی در دست مرتب بدنبال او راه می رود .

خبرنگار : شروع كنيم ؟

حوا : چه چيز را ؟

خبرنگار: مصاحبه را .

حوا : اين مصاحبه درباره چيست ؟

خ : درباره ی شما ، زن ، جنس دوم ، نيمه ی ديگر ، همسر ، مادر ...

ح : می توانم به شما اعتماد كنم ؟

خ : اعتماد؟ بله ... اعتماد كنيد.

ح : باشد. شروع می كنيم. از كجا شروع كنيم؟

خ : از آغاز خلقت شما.

ح : من همان "حوا" ی فريب خورده ای هستم كه قدر بهشت را ندانست و از آسمان منزلت به زمين ذلت رسيد.

خ : شوخی می كنيد ؟ شما فريب خورده ايد يا فريبكار ؟ در تاريخ آمده است كه حوا آدم را كه فرشته ای پاك نهاد بود با سيبی سرخ فريفت و آدم به عشق او از بهشت رانده شد .

ح : و شما هم اين حرفها را باور می كنيد ؟ اين مزخرفات را تاريخ نويسان كاذب سر هم كرده اند .

خ : می خواهيد بگويید كه گناهكار نبوده ايد ؟

ح : تكليف مرا با خودتان روشن كنيد. در تعقيب مقصر هستيد يا در جستجوی واقعيت؟

خ : معلومست در جستجوی واقعيت. اما راستش كمی گيج شده ام. در تاريخ اديان آمده است كه حوا با عشوه گری هايش آدم را فريب داد و سبب رانده شدن او از بهشت شد.

ح : شما ديگر چرا بايد هر چه را كه خوانده ايد باور كنيد. من بيچاره كی وقت و حال و حوصله ی عشوه گری داشتم .

خ : مگر شما در بهشت چكار می كرديد كه حال و حوصله ی اين كارها را نداشتيد ؟

ح : همه كار . جارو كشی ، دوخت و دوز ، رفت و روب و قبول تمام فرمايشات بارگاه خداوند تبارك و تعالی .

خ : چه كسی اين همه كار را به شما حواله كرده بود ؟

ح : خداوند عز و  و جل .

خ : باور كردنی نيست . چرا خدا به آدم كاری نداشت ؟

ح : خنده دار است كه با وجود اين همه ادعاهايی كه داريد ، اين سوالات بی سر و ته را مطرح می كنيد . مگر نمی دانيد كه خدا مرد است و از همجنسان خودش حمايت می كند.

خ : نه باور نمی كنم كه خدا دست به چنين كاری بزند.

ح : باور نكنيد. ولی خدا اين كار را كرده است.

خ : چه كسی می گويد كه خدا مرد است .

ح : خيلی چيزها گفتنی نيست. لمس كردنی است. ديدنی است !

خ : يعنی شما ديده ايد و لمس كرده ايد كه خدا مرد است ؟

ح : چه روزنامه نگار بی استعدادی هستيد. مگر كارهای خدا را نمی بينيد؟

خ : ببخشيد كه حرفتان را قطع می كنم. شما حرفهايتان را بزنيد و به نظر من كاری نداشته باشيد.

ح : بسيار خب. بر می گرديم به اصل موضوع. من همان حوای فريب خورده ای هستم كه از بهشت رانده شد و به زمين خاكی پا نهاد و ...

خ : افسوس می خوريد؟ مگر آنجا به شما خوش می گذشت ؟

ح : ساده نباشيد. افسوس چه چيز را می خورم . چگونه در بهشت "آدم سالار" به من خوش می گذشت.

خ : در بهشت آدم سالاری بود؟

ح : پس چه خيال كرده ايد. حوا سالاری بود؟ اگر حوا ، سالار بود كه با آنكه بار گناه توی شكمش لنگ و لگد می انداخت آنقدر تاريخ نويسان توی سرش نمی زدند و آنهمه كلفت بارش نمی كردند. حوا از بار گناه آدم ، ورم كرده و درب و داغان يك گوشه افتاده بود و آنوقت تاريخ نويسان كه اتفاقا همه شان همجنس آدم بودند با هزار دوز و كلك اين دروغ را به خورد مردم دادند كه آدم فرشته ای بيگناه بود و حوا لوند و فريبكار . من نه تنها از رانده شدنم از بهشت دلخور نبودم ، خوشحال هم بودم . فكر می كردم پس از آنكه بار گناه آدم را زائيدم ، به خوشی و شادمانی سير وسياحت می كنم و كره ی زمين را قدم به قدم می گردم.

چه خيال باطلی ... و اما از بار گناه آدم ... بار گناه آنقدر به من مشت و لگد می زد كه دل و پهلو برايم نمانده بود. حالم به قدری بد بود كه آدم با جبريیل تماس گرفت و چاره جويی كرد و ايشان فرمودند كه اين بار گناه بعد از نه ماه و نه هفته و نه روز و نه ساعت و نه دقيقه و نه تْانيه می ر سد و می افتد و حوا به شكل اولش بر می گردد.

خ : خب ، بعد چه شد؟

ح : معلوم است ديگر. درد شديد به سراغم آمد و آنقدر فرياد زدم و گريه كردم و ناليدم كه آدم ترس برش داشته بود. اما به جای آنكه دلداری لم بدهد يا كمكی به من بكند ، مرتب می گفت : چشمت كور، دندت نرم ، می خواستی آنهمه قر و قميش نيايی .

خ : خب ، راست می گفت . كسی كه خربزه می خورد ، پای لرزش هم می نشيند.

ح : شما ديگر چرا از آدم و اعوان و انصارش دفاع می كنيد؟ چه چيز را راست می گقت. شما كه نمی دانيد اين حادتْه چگونه اتفاق افتاد.

خ : نه ، نمی دانم . لطفا تعريف كنيد.

ح : روز حادتْه من خيلی كار كرده بودم . تمام تنم درد می كرد. از بس سر لگن رخت نشسته و به رختهای چرك خدا و كس و كارش چنگ زده بودم ، نوك انگشتانم می سوخت. زير درختی نشسته بودم و از بخت بد خودم می ناليدم كه سر و كله ی آدم پيدا شد.

خ : ببخشيد كه حرفتان را قطع می كنم. اما ممكنست توضيح بدهيد كه چرا به يك عشقبازی همراه با تفاهم و توافق می گويید حادتْه؟

ح : چه كسی به شما گفته كه اين يك عشقبازی با تفاهم و توافق بوده است. حتما باز تاريخ نويسان .

خ : بله، تاريخ نويسان .

ح : (بلند می شود) مرا ببين كه خودم را منتر چه كسی كرده ام. خب ، اگر تاريخ نويسان همه چيز را تعريف  كرده اند و شما هم دربست قبول كرده ايد ، پس چرا ديگر مزاحم من می شويد؟

خ : خواهش می كنم بفرمايید بنشينيد. قول می دهم كه ديگر اسم دروغ پردازان تاريخ را نبرم. ادامه بدهيد، خواهش می كنم.

ح : آدم شروع كرد به دلجويی و تسلای من. دستهايم را گرفت و گفت: حيف اين دستان زيبا نيست كه اينگونه زمخت و متورم باشد؟ حيف جوانی تو نيست كه اينگونه بی رحمانه فدا شود؟ من دستانم را از دستان او بيرون كشيدم و گفتم: دستت را بكش عقب. چه خيال كرده ای ؟ آدم سرخ شد و گفت: منظور بدی ندارم. باور كن دلم برايت می سوزد . وقتی می بينم خدا اينهمه از گرده ی تو كار می كشد، ناراحت می شوم. آخر انصاف هم خوب چيزی ست. منهم ذره ذره نرم شدم . آدم كه مرا ساكت و آرام ديد گفت: اينجا كه ما نشسته ايم جای مناسبی نيست. هر روز عصر جبرئيل و ميكائيل و عزرائيل قدم زنان از اينجا می گذرند و می دانی كه اين سه تن چشم و گوش خدا هستند و تمام اتفاقات را از ريز تا درشت به عرض خدا می رسانند. پرسيدم: می خواهی بگويی اينها جاسوسند؟ آدم به آهستگی گفت: هيس اگر بشنوند غوغايی به پا می شود. خلاصه آنكه مرا به پشت درخت انبوه كشاند و مشغول كار خودش شد. يعنی همان كاری كه تاريخ نويسان خجالتی به آن لقب سيب خوری می دهند . آخرهای كار بود كه سر و صدايی شنيديم و تا سر بلند كرديم عزرائيل و جبرئيل و ميكائيل را ديديم كه با عصبانيت به ما زل زده اند.

خ : بعد چه شد؟

ح : خبر به سرعت باد توسط سه جاسوس خدا به عرض باريتعالی رسيد و من و آدم مورد غضب ايشان قرار گرفتيم و از بهشت رانده شديم.

خ : به همين سادگی شما را از بهشت بيرون كردند؟ هيچ توبيخی، تنبيهی، تشويقي؟ اين اولين بار بود كه در بهشت دو نفر سيب می خوردند؟

ح : شرح ماجرا از حوصله ی شما خارج است.

خ : اختيار داريد. من سراپا گوشم .

ح :  با سوت جبرئيل در يك چشم به هم زدن ماموران بهشت بر سرمان ريختند و ما را به جرم فحشاء و ترويج فساد در بهشت به زندان انداختند و تا روز محاكمه من در زندان انفرادی بودم.

خ : يعنی تا روز محاكمه آدم را نديديد؟

ح : نه. من ملاقات ممنوع بودم. تنها گهگاهی نگهبانی می آمد و در حاليكه نيشش را تا بناگوش باز می كرد و حرفهای ركيك می زد ، تكه نانی می انداخت و می رفت.

خ : از روز محاكمه تعريف كنيد.

ح : آن روز مرا زنجير پيچ كردند و كشان كشان به سالن محكمه بردند . اما به محض ورود تا چشم نماينده ی خدا به من افتاد، فرياد زد : برايم چشم بند بياوريد تا چشمم به اين پتياره ی نانجيب نيفتد. چند نفر دويدند و پارچه ی سياهی آوردند و چشمهای نماينده ی خدا را بستند. از آنجا كه نمی شد در حضور افرادی چون ميكائيل و جبرئيل و عزرائيل حرف بالا و پايین را زد ، به ابتكار رئيس دادگاه اين عمل "گازی به سيب" ناميده شد.

خ : با آدم چه كردند ؟

ح : تا آنجا كه يادم می آيد آدم را نه به زنجير كشيده بودند و نه بهش توهين كرده بودند. حال و وضعش خوب بود .

خ : از شما چه پرسيدند؟

ح : رئيس محكمه از من خواست كه شرح واقعه را بدهم و من هم همه چيز را بدون كم و كاست تعريف كردم. رئيس محكمه مرتب می پرسيد: چگونه موفق به فريب حضرت آدم شدی و سيب پلاسيده ات را به خورد او دادي؟ من با گريه و ناله و قسم و آيه می گفتم: من او را فريب ندادم. او مرا فريب داد و سيب مرا خورد. اما كسی حرف مرا قبول نمی كرد، وكيل مدافع آدم می گفت: اين يك دروغ غير قابل بخشش است. با اينهمه ميوه های ناب كه در بهشت يافت می شد ، چگونه حضرت آدم به سيب دستمالی شده و پلاسيده ی تو تمايل پيدا كرد؟ گريه ها و زاری های من فايده ای نكرد. مرا به جرم فريب آدم از بهشت اخراج كردند اما با تمام احترامی كه برای آدم قائل بودند ، او نيز برای عبرت سايرين از برگاه باريتعالی رانده شد. البته اين فشرده ی قضاياست. شرح آن به تفضيل باعتْ رنج و غصه ی خودم خواهد شد. می دانيد بعد از اين واقعه چه كسانی در خلوت به من پيشنهاد سيب خوری دادند؟

خ : نه . چه كساني؟

ح  : از نگهبان زندان گرفته تا رئيس محكمه. جبرئيل و ميكائيل و عزرائيل خيلی علاقمند بودند كه يكروز دسته جمعی اين سيب پلاسيده را گاز بزنند اما وقتی تهديدشان كردم كه به عرض خداوند خواهم رساند ، دست از سرم برداشتند. بعد از اخراج ما از بهشت ، از چند تن از فرشتگان شنيدم كه  آنجا سيب خوری  مد شده است و هيچ فرشته ای جرات نمی كند تنها در بهشت راه برود، چون بلافاصله يكی پيدا می شود و می پرسد مايليد به سيب خوری برويم؟

خ : برگرديم به تولد بار گناه. گفتيد زمين گذاشتن اين بار بسيار سخت بود.

ح : بله ، خيلی سخت بود. بخصوص كه بار گناه به جای اينكه با سر بيايد ، می خواست اول دستهايش را بيرون بفرستد. هر چه با او حرف زدم والتماس كردم ، بی فايده بود و ايشان يكدندگی بخرج می دادند. بالاخره بعد از چند روز بيخوابی و درد آدم زاده با دستهايش به جهان تشريف فرما شد. می دانيد غرض ايشان از اينكار و عذاب من بيچاره چه بود؟

خ : نه، نمی دانم.

ح : او می خواست قبل از تشريف فرمايی، اول انگشت شستش را بيرون بدهد با علامتی كه به زبان فارسی " بيلاخ " نام دارد و در بعضی كشورها هم نشانه ی پيروزی است. من از اين گستاخی " آدم زاده " در اولين لحظات زندگی اش بسيار ناراحت شدم ، اما آدم بسيار خوشحال و مغرور بود و اين عمل را به فال نيك گرفت و عقيده داشت كه آدم زاده بدين وسيله اعلام می كند كه برای فتح جهان آمده است و می خواهد زمين را روی انگشت شستش بچرخاند.

خ : چرا آدم از به دنيا آمدن بار گناه كه باعتْ رانده شدن او از بهشت خدا بود ، اينهمه خوشحال بود؟

ح : آدم در بهشت كاره ای نبود. همه ی كارها به رهبری خدا و زير نظر كارگزاران جبرئيل و ميكائيل و عزرائيل اداره می شد. رانده شدن او از بهشت يك توفيق اجباری بود. آدم در زمين صاحب اختيار همه چيز بود و پايه های حكومتش با تولد بار گناه مسحكمتر می شد. شادی آدم وقتی به اوج رسيد كه آلت تناسلی بار گناه را بازبينی كرد و مطمئن شد كه او آدم زاده است نه حوازاده. چنان فريادی كشيد كه خدا از شدت وحشت باندازه ی دو متر از جايش پريد و برای همين توسط عزرائيل پيغام داد كه اگر آدم دوباره سر و صدای اضافی راه بيندازد، به زندان بهشت تبعيد خواهد شد.

خ : بعد چه شد؟

ح : بعد از آن من ماندم و بار گناه كه حالا نامش آدم زاده بود. هنوز آدم زاده شش ماهه نشده بود كه از طرف خدای تبارك و تعالی اين آيه نازل شد: آدم ، آنقدر روی زمين ول نگرد، گاز دوباره ای به سيب بزن تا نسلت در زمين پايدار بماند. آدم كه پس از بدنيا آمدن بار گناه و شنيدن اولين جيغهای نيمه شب او در اتاق ديگری زندگی می كرد و كارش فقط خوردن وخوابيدن بود، پس از مدتها بيكاری و بيعاری به سراغ من آمد و گاز دوباره ای به سيب زد. دوباره روز از نو روزی از نو. بار دوم بار من بار گناه ناميده نمی شد. چون با دستور خدا و با فكر و حساب و كتاب درست شده بود. اين بار هم بعد از نه ماه و نه روز و نه هفته و نه ساعت و نه دقيقه و نه تْانيه ، بار دوم به زمين رسيد. يعنی به دنيا آمد. البته اينبار بازديدآدم از آلت تناسلی "بار دوم" نه تنها سبب شادی و سرور او نشد، بلكه او را به سرحد مرگ خشمگين و سوگوار كرد. چون بار دوم "حوازاده" بود و اين برای آدم قابل قبول نبودو در حقيقت باعتْ ننگ و سرشكستگی او بود كه "بار دوم" نام ديگری غير از آدم زاده داشته باشد. پس از آنكه آدم شبهای متوالی در و ديوار را بهم زد و لنگ و لگد انداخت عربده كشيد و بدرگاه خدا استغاتْه كرد، از طرف باريتعالی آيه ای  بر او نازل شد:

دل قوی دار كه ما برای بقای نسل و تسلسل قدرت تو در زمين ، موجودی را از دنده ی چپ تو خلق كرديم و او را زن ناميديم، بتو بشارت می دهيم كه نام "بار دوم" حوازاده نخواهد شد. ما او را "دختر آدم" ناميديم و نسل او تا جهان باقيست مطيع و فرمانبردار اوامر آدم  خواهد بود و بعد از آن بود كه آدم آرام گرفت .

خ : بعد چه شد؟

ح : شما كه تاريخ خوانده ايد بايد بهتر از من بدانيد كه بعد از آن من هر سال يك "بار " زايیدم. دخترانم با پسرانم به سيب خوری رفتند و بچه های آنها هم به همين ترتيب. اينطور شد كه نسل آدم ادامه پيدا كرد.

خ : اين حرفتان را قبول ندارم. شايد از آغاز دختر آدم برای بقای نسل آدم زاده شد. اما آنها (يعنی زنها) به اين آيه و آيه های ديگر تن در ندادند. نگاهی به دور و برتان بيندازيد. اينهمه زن را نمی بينيد كه كارهای مهم كشوری و لشكری را بدست دارند و اينهمه آدم را كه زير دست آنها كار می كنند ؟ بر عكس آيه ی نازل شده آنها هستند كه اوامر زنها را اطاعت می كنند؟

ح : واقعا از شما بعيد است، حرفهای بچگانه می زنيد و باعتْ تاسف و حتی خنده ی من می شويد. شما چرا ديگر با هر چيز ظاهری فريفته می شويد و كلاه سرتان می رود. اينها همه

حيله ی آدم است.

خ : ديگر شورش را در آورده ايد. شما كه نبايد همه را به يك چوب برانيد.

ح : من "حوا" بدينوسيله اعلام می كنم كه يك ضد " آدم" هستم و به خاط تجربه های تاريخی ام گول شعارهای تو خالی و حرفهای دهان پر كن را نمی خورم. اين زخمهای را روی بازويم ببينيد . دستتان را به من بدهيد. آها. اين برآمدگی را روی سرم حس می كنيد؟

خ : بله ، چه وحشتناك.

ح : اينها را " آدم" كرده است. با مشت ، با لگد، با اطوی داغ با سيخ ، با ميخ . شكاف روی پيشانيم را می بينيد؟ آدم موهايم را دور دستش پيچيده و سرم را به ديوار كوبيده است.

خ : آخر چرا؟ مگر شما چه كرده بوديد؟

ح : چه عرض كنم. سوالات شما متْل سوالات خدا و جبرئيل و عزرائيل و ميكائيل است. هر گاه از جور آدم به آنها ناليده ام، آيه نازل شده است كه : ای حوا، شكايت بس است. سزای زنی كه نافرمانی كند ، كتك است. اين چراهای شما هم متْل آيه های خداست. شما هم می خواهيدبدانيد من چه كرده ام كه كتك خورده ام و اين سوال از طرف شما كه يك زن مدعی هستيد، بسيار بی ربط است. معنی اش اين است كه اگر زنی كاری كرد كه "آدم" دوست نداشت، كتك حق اوست.

خ : يعنی شما از آن جريان سيب خوری تاريخی و رانده شدن از بهشت تا امروز هيچ تغيیری در وضعيت زنان نمی بينيد؟

ح : چرا ، چرا. خيلی تغيیرات می بينم، البته در جهت پسرفت. زنان دوره ی سنگ و دوره ی آهن به مراتب بهتر از شما حقشان را گرفته اند و برای خواسته هايشان با چنگ و دندان جنگيده اند.

خ : شوخی می فرمايید؟ يا عمدا چشمتان را بروی موفقيت و پيشرفت زنان می بنديد. نگاهی به تاريخ مبارزات زنان بيندازيد. اينهمه دانشمند، نويسنده، شاعر و سياستمدار زن را نمی بينيد؟

ح : چرا می بينم. اما حرف از دانش و هنر نيست. حرف از عشق ، امنيت و تساوی و آسايش است. می توانيد حدس بزنيد كه ماری كوری تا به خانه می رسيده چه می كرده؟

خ : نه، نمی توانم.

ح : مطمئن باشيد كه او پس از آنهمه كار در آزمايشگاههای تنگ و تاريك به عجله به خانه بر می گشت تا برای مسيو كوری شام درست كند.

خ : مسيو كوری بيچاره خودش هم تا ديروقت در آزمايشگاههای بقول شما تنگ و تاريك كار می كرده. پس شما توقع داشتيد بيايد توی خانه بعد از آنهمه كار طاقت فرسا، غذا بپزد و ظرف بشويد. آخر انصاف هم خوب چيزی ست.

ح : به به ... واقعا هزار و صد هزار مرحبا. دستتان درد نكند. خوبست كه " آدم " ها در ميان زنان مدافعينی به اين پر و پا قرصی دارند. آخر زن حسابی مگر آنوقت كه مسيو " كوری " بقول شما بيچاره توی آزمايشگاه كار می كرد، مادام كوری رو به قبله دراز كشيده بود و آفتاب می گرفت يا توی تختش لم داده بود و مشغول عيش وعشرت بود؟ مادام كوری مادر مرده هم پس از آنهمه زحمت كه بخاطر جان فرزندان آدم می كشيد، خسته و كوفته به خانه می آمد و تازه بايد به كار ديگری می پرداخت ، به يك كار بدون مزد و مواجب بدون حتا دستت درد نكند. آيا اين وضع عادلانه است كه مادام كوری هم توی آزمايشگاه كار كند و هم در آشپزخانه؟ هم بزايد ، هم بزرگ كند ، هم بخرد، هم بپزد، هم مطيع و حرف شنو باشدأ شما اسم اين را می گذاريد پيشرفت؟ كه زن هم در بيرون متْل اسب تازی كار كند و هم در خانه " آدم " را تر و خشك كند. باز صد رحمت به قديمی ها كه لا اقل يكی از اين دو كار را می كردند و گهگاهی وقت پيدا می كردند كه نفسی تازه كنند.