متون نمايشی

 
 

  نمايشنامه

      

روياهای آبی زنان خاكستری

 

                      نويسنده : نيلوفر بيضايی

PDF نسخه

 

 

 كليه ی حقوق اين متن برای نويسنده محفوظ است .  سال ٢٠٠٠ .

مشخصات كامل اجرايی اين نمايشنامه را می توانيد در بخش “نمايشنامه های اجرا شده“ بيابيد.

اين متن در دسامبر ٢٠٠٠ در “كتاب نمايش“ شماره ٩ (كلن) چاپ شده است.

 

 توضيح ١: در اين نمايشنامه دو صحنه كه در آنها نمايش "مده آ " بروايت داريو فو (مترجم : نيلوفر بيضايی ) و بخشهايی از اكت دوم نمايش "در انتظار گودو " از ساموئل بكت(مترجم : نيلوفر بيضايی) اجرا می شوند ، قرار است يادآور دوران گذشته ی اين دو زن بازيگر  يعنی سودابه و مينا باشند . در صحنه ی آخركه نمايش با بخشهايی از "زنان تروا" بروايت ژان پل سارتر (مترجم : قاسم صنعوی ) به پايان می رسد ،  گذشته و حال در هم می آميزند .

 

 توضيح ٢ :اجرا های  اين نمايشنامه به نوشته و كارگردانی نيلوفر بيضايی و با بازی پروانه حميدی ، ميترا زاهدی و ژاله شعاری ، از تاريخ ٨ اكتبر ٢٠٠٠  آغاز شده و تا ژوئن سال ٢٠٠١ در شهرها و كشورهای مختلف اروپا ادامه خواهد داشت .

 

 توضيح ٣ :  خانمها زاهدی و  شعاری هر دو يك نقش  را بازی می كنند . منتها در برخی اجراها خانم زاهدی و در برخی ديگر خانم شعاری  ايفاگر نقش مينا خواهند بود . 

 

 

پرولوگ

            Prolog

 

 

صحنه : دو پاراوان در دوسوی صحنه قرار دارند كه بازيگران در پشت آنها لباسهايشان را عوض می كنند و در برخی از صحنه ها با استفاده از افكت نوری ، سايه ی بازيگری كه پشت آنها نشسته يا هر دو بازيگر ديده می شود . دو صندلی دردوسوی صحنه . دو چوب در دوسوی صحنه . دو چهارپايه در دوسوی صحنه كه روی هر يك ، يك سبد پر از گوجه فرنگی قرار دارد .

 

توضيح :  در طول نمايش بتدريج خطوط پيری بر چهره ی سودابه و مينا می نشيند . در صحنه ی پايانی نمايش آندو كاملا سالخورده هستند .

 

 

 

 

بازيگرلن در نقش خودشان . از دو سوی صحنه وارد می شوند .  دست يكديگر را می گيرند و بطرف تماشاگر می آيند . تعظيم می كنند . احتمالا تماشاگر دست نمی زند . آنقدر اين كار را تكرار می كنند تا تماشاگر متوجه شود كه قرار است دست بزند .

 

- سلام . شبتان بخير . من پروانه حميدی هستم ...

- و من ميترا زاهدی (ژاله شعاری)

پ:  فكر كرديم بد نباشد سنت شكنی كنيم و پيش از شروع نمايش و پيش از آنكه ديوار فرضی بين ما و شما گذاشته شود ، با شما نزديكتر شويم و در ضمن توضيحاتی در مورد نمايشی كه امشب می بيند ، بدهيم .

م (ژ):  البته نه در مورد خود نمايش ، چون نمايش را خودتان خواهيد ديد، بلكه بيشتر در مورد حسهايمان نسبت به شخصيتهايی كه امشب قرار است بازی كنيم ...

پ:  بله ، بله .پيش از آنكه وارد اين موضوع بشويم ، بگذاريد توضيح بدهيم دليل اصرار ما بر اينكه شما در آغاز نمايش دست بزنيد ، چه بود . ما اين دست زدن را به فال نيك می گيريم و فرض می كنيم خواسته ايد به ما خسته نباشيد ، بگويید. 

م(پ):  بخاطر هفته هايی كه شب و روز كار كرده ايم و بخاطر اين سالها كه در سخت ترين شرايط و در بدترين وضع روحی و مالی تلاش كرده ايم تا كارهايی لااقل قابل قبول به شما ارائه دهيم .

پ:  دليل اصلی اما اين بود كه تعارف را كنار بگذاريد و اگر از كار خوشتان نيامد، در پايان نمايش دست نزنيد . برای كسانی كه احتمالا از اين كار خيلی بدشان بيايد ، همانطور كه ملاحظه می فرمايید ، در دو طرف صحنه سبدهايی با گوجه فرنگی گذاشته ايم كه اين دوستان می توانند آنها را بسوی ما پرتاب كنند . البته دوستانی هم كه احتمالا از كار خوششان بيايد ما را سرفراز خواهند كرد ، اگر تشويقمان كنند و برايمان دست بزنند .

 

تلفن مبايل پروانه زنگ می زند .

 

م(ژ):  پروانه جان ، مثل اينكه فراموش كرده ای مبايلت را خاموش كنی .

پ:  (به ميترا يا ژاله ) وای ، واقعا معذرت می خواهم . (به تماشاگران) از شما هم همينطور . اما اجازه بدهيد جواب بدهم و بعد آنرا را خاموش كنم ... حميدی ... بله ؟ اجرای وين بهم خورد ؟ چرا ؟ اين چه كشوری است كه با برهنه شدن دو دقيقه ای من در برلين ، آنهم در اعتراض به اجباری بودن حجاب ، تمام پايه های اخلاقی اش به لرزه در می آيد و از روشنفكرش گرفته تا قصابش در نقش آخوند به قبای عفتشان بر می خورد و بنده را عامل تمام بدبختيها و كشتارها و دستگيرها اعلام می كنند. دوست من ، خانه از پای بست ويران است .  تازه بازی بنده بدون كلام بود و در حد يك اكسيون نمايشی . نه شعار دادم و نه خودم را وارث دمكراسی معرفی كردم . تمجيدها را شنيدم و پی يه فحشها را هم كه از قبل به تنم ماليده بودم ... دوست عزيز، هر كس مسئول نقش خودش است . اجازه بدهيد من به كارم برگردم ، شما هم برگرديد به زندگی تان . گذشت زمان بسياری چيزها را روشن خواهد كرد . ضمنا اگر ذره ای از اين پيگيری را در مورد عاملان قتلها و جانيان حاكم داشتيد، فكر كنم وضع همه مان از اين كه هست ، بهتر بود . (هندی را قطع می كند ) ... معذرت می خواهم ... واقعا متاسفم .

م (ژ): هر چند كه چندان هم از موضوع خارج نشديم . حالا تو مطمئنی كه هندی ات را خاموش كرده ای ؟

پ : آره بابا ، خر كه نيستم ...

 

به هندی اش نگاه می كند . می بيند كه هنوز روشن است . آن را خاموش می كند

 

م (ژ):  ... برای توضيح اينكه چرا از موضوع خارج نشده ايم ، اجازه بدهيد قضيه ی گوجه فرنگيها را كمی بيشتر باز كنيم . ما فكر می كنيم كه وظيفه ی هنر اينست كه همه ی ارزشهای رايج را كه مانع آزادی و حق تصميم گيری انسانها هستند بزير علامت سوال ببرد . پس هنرمند شايد در جاهايی بخواهد عمدا به تحريك اذهان عمومی دست بزند و البته اين يعنی كه بايد مرتب آماده ی اين باشد كه نوع بيان حرفش بزير علامت سوال برده شود . (به پروانه نگاه می كند )

پ:  در ضمن ما تماشاگر بی نظر و بی عمل نمی خواهيم . تماشاگر مجبور نيست هر چيزی را بپذيرد . مثلا درست در دوره ای كه خيليها به خود می بالند كه دمكرات شده اند و اصلا دمكرات بدنيا آمده اند و پدر و مادر و اجدادشان با اولين تئوريسينهای دمكراسی شام ونهار می خورده اند و دوست و دشمن ، قاتل و قربانی ، مرتب برای هم عشوه های مدنی می آيند و لبخندهای مدنی می زنند ...

م (ژ):  پروانه جان ، از موضوع خارج نشو . ما قرار بود در مورد نمايش امشب صحبت كنيم . به فكر آن كارگردان بيچاره باش كه آنجا دارد خونش به جوش می آيد.

 

هر دو برای كارگردان دست تكان می دهند و دلبری می كنند .

 

پ:  ولی نه . دقيقا ربط دارد . در كنفرانس برلين اين جماعت برای موافق و مخالف به يك نسبت دست می زدند . يعنی انگار نه انگار كه خودشان را مثلا به روشنفكر مذهبی نزديك تر می بينند يا به روشنفكر كمتر مذهبی يا غير مذهبی . يعنی با همه موافق بودند . مگر

می شود . آخر اين چه مدنيتی است ... مدنيت يعنی حزب باد و بی نظری و انفعال ؟

 

باهم می خوانند . اين آواز چند بار تكرار می شود . حالتهای خواندن آواز مرتب تغيیر می كند . از حالت دوستانه به مارش نظامی و بعد به  قهر و دعوا تبديل می شود . در حين خواندن آواز ، صندليها را بر می دارند و دنبال يكديگر می دوند . هر يك تلاش می كند تا جای ديگری را بگيرد   :

 

اگه با ما موافقی دست بزن

اگه با ما مخالفی دست بزن

اگه با ما موافقی ، اگه با ما مخالفی

توكه با ما موافقی دست بزن

 

نفس نفس زنان بر روی صندليها می نشينند .

 

م (ژ): دوستان عزيز ، حتما حالا درك می كنيد كه علت اينكه در سالن تاتر مرتب تاكيد می شود مبايلهايتان را خاموش كنيد ، جدا از اينكه تمركز بازيگران بهم می خورد ، چيست . اينكه از موضوع نمايش خارج می شويد (به پروانه اشاره می كند )

... البته در مورد ما اين بازيگران هستند كه تمركز تماشاگران را بهم می زنند .

پ:  اصلا من ديگر حرف نمی زنم . آ .. ها ... (با حركت نشان می دهد كه دهانش را بسته)

م (ژ):  پروانه ...

- ...

- پروانه ...

- ...

- فرياد می زند : پروانه !

پروانه  از جا می پرد ، اما همچنان حرف نمی زند .

ميترا (ژاله ) دو نفر از تماشاگران را نشان می دهد .

م (ژ):  آن خانم و آقا را می بينی كه آنجا نشسته اند ؟ شرط می بندم كه زمانی عاشق هم بوده اند . حالا می بينی چطور رسمی و بی تفاوت در كنار يكديگر نشسته اند؟

ادای آنها رادر می آورند.

پ:   اما مثلا ده سال پيش شايد  ...

 

 

ادای يك زوج عاشق را در می آورند.

 

م (ژ):  يا مثلا اولين ابراز عشق شان به يكديگر ...

 

رو به هم می نشينند . كسی كه نقش مرد را بازی می كند ، در حين ابراز عشق مرتب سعی می كند با زن تماس بدنی پيدا كند ، در حاليكه ابراز عشق زن بيشتر رمانتيك است . ناگهان يكی از آنها صحنه را قطع می كند ...

 

پ:  ولی حالا  ...

 

دوباره ادای نشستن فعلی زن و مرد را در می آورند . با اخم .

 

م(ژ):  ببينم ، هوس عاشق شدن نكرده اي؟

پ :   ولم كن ، عزيز من . آغاز و پايان عشقهای آتشين مثل سريالهای تكراری آمريكايی شده . ما هم كه با اين سن و سال هم آغازش را ديده ايم و هم پايانش را ...

م (ژ):  خب عشق شكلهای گوناگونی دارد . عشق به ديگری ، يك شكل آن است.

به تماشاگران .

پ: و ما در نمايش امشب نقش دو زن بازيگر را بازی می كنيم كه عاشق حرفه شان هستند . نقش دو هم سرنوشت .

م(ژ):  بهمين دليل هم خودمان به بسياری از لحظات زندگی اين دو زن نزديك می بينيم .

پ:  من نقش سودابه را بازی می كنم كه در ايران مانده .

م (ژ):  و من مينا را كه از ايران فرار كرده است .

پ:  آنها هم مثل ما يكديگر را بسيار دوست دارند و مهم ترين دوران زندگی شان را، حرفه شان را با يكديگر قسمت كرده اند .

م(ژ):  و البته برخلاف ما آنها ستاره بوده اند . دوتن از بهترينها .

پ:  آنها در اوج درخشش كاری از حرفه ی خود محروم شده اند ...

م(ژ):  تو چند سال است تاتر بازی می كنی ؟

پ: ١٧ سال .

م(ژ):  ... و درست از زمانی كه ما كار بازيگری را آغاز كرده ايم ، آنها ناچار شده اند اين حرفه را كنار بگذارند ..

پ:  ولی باز اينجا هم يك وجه مشترك وجود دارد. نسل آنها از ادامه ی خلاقيت محروم شد و ما در آغاز كار در جايی كه بايد اين فرصت را می يافتيم تا توانايی هامان را ثابت كنيم ، به اين گوشه از دنيا پرت شديم .

م(ژ):  به جايی كه مخاطبمان آنقدر محدود است كه انگار اصلا وجود ندارد .

پ:  و من می دانم كه كارهای ما هيچ جا ثبت نمی شود ، انگار كه هرگز وجود نداشته ايم .

م(ژ):  و آنها چون يادهايی دور در جايی از ذهنها ثبت شده اند . اما كسی سرنوشتشان را دنبال نكرده است .

پ:  ما امشب سعی می كنيم ، گذشته ی دوران كاری آنها را و در عين حال اكنون زندگی شان را يكبار دنبال كنيم .

م(ژ):  چون با وجود اينكه زندگی هنرمند ، يك شكل خاص و غير عمومی دارد ...

پ:  اما سرنوشتی كه نتيجه ی فشار و سانسور و شستشوی مغزی است ، با سرنوشت ديگران و ما نزديك است .

م(ژ) :  فشار آدمها را تلخ و بيرحم می كند و آنها را در مورد خودشان و ديگران به شك می اندازد

پ:  ...  همه را به جان هم می اندازد و بسيار ی را به عكس العمل وا می دارد.

م(ژ):  ما نسل ناسازگارانيم و در اين راه بهای سنگينی پرداخته ايم ، بی ريشگی و بی سرانجامی ...

پ:  بعضی ارتباط خود را با زمان حال از دست می دهند و چون آينده نيز تاريك است ، خود را در تار و پود های خاك گرفته ی يك گذشته ی دور می پيچند .

م(ژ):  بعضی به همه چيز بی تفاوت می شوند و در نتيجه هر چه بر آنها رود می پذيرند .

پ:  و بعضی با عامل فشار همگام می شوند . اول نظراتشان تغيیر می كند ...

م(ژ):  ... بعد ظاهرشان

پ: ... بعد انديشه شان

م(ژ): و بعد خودشان تبديل می شوند به عوامل جديد فشار.

پ: هنرمندان نيز برخی اين می شوند و برخی آن .

م (ژ):  شايد نزديكترين جمله را به سرنوشت اين دو زن،-ما يا آن دو فرقی نمی كند- آنتون آرتو گفته باشد :"زنده بودنم بدين معنا نيست كه واقعا زندگی می كنم ، تنها وقتی بر روی صحنه ام حس می كنم كه وجود دارم "

پ:  و وای بروزی كه صحنه را ازما بگيرند ...

م(ژ):  و مخاطب را از ما بگيرند ...

پ:  انگار هرگز نبوده ايم ...

م(ژ):  انگار  هيچ نگفته ايم ...

پ: انگار  هيچ نكرده ايم ...

م (ژ):  و برای هر يك از ما بدلهايی بسازند تا آنچه را كه ماگفتيم و آنچه ما كرديم با نام انديشه ی نو به كسانی بفروشند كه هرگز نخواهند دانست ما نيز وجود داشته ايم .

پ:  مرگ تدريجی ، روياهای آبی و موهايی كه روز بروز بيشتر به سپيدی می زند

م(ژ):  و هيچكس جوابگوی هيچ چيز نخواهد بود .

پ:  جهنمی كه عين زندگی ست ...

  اين نمايش تقديم می شود به زنان بازيگر كه در اين سالها ، چه در حرفه و چه در زندگی بيشترين فشار را متحمل شده اند ، به تمامی هنرمندان و به اهل قلم كه زندگی بی عشق را بر زندگی بدون غرور ترجيح دادند و چه در ايران و چه در تبعيد ، هر چند اندك ، اما هستند. به تمامی كشته شدگان اين سالها كه براستی "عاشق ترين زندگان بودند " و به تمام كسانی كه از پيشه ی خود محروم و از سرزمين خويش رانده شده اند و در يك جمله به ملت ايران !

م (ژ):  باز احساساتی شدي؟ می شه بگی منظورت از زندگی بی عشق و بی غرور چيست؟