متون نمايشی

 
 

يك مونولوگ نمايشی برای بازی در بازی

سرزمين هيچكس

 

 

                      نويسنده : نيلوفر بيضايی

PDF نسخه

 

 

 - كليه ی حقوق اين نمايشنامه برای نويسنده محفوظ است .١٩٩٨

  - مشخصات كامل اجرايی اين متن را می توانيد در بخش “نمايشنامه های اجرا شده“ بيابيد.

  - اين متن در آگوست ١٩٩٩ در “كتاب نمايش“ شماره ٥ (كلن) چاپ شده است.

 

 

توضيح :

- آغاز نمايش (... دورتر از آنچه بايد ... تا بادبانهايم را می فرمايم ...) و پايان نمايش ( بسياری بس زود می ميرند...تا ... آنگاه چه بسا زندگی كردن می آموخت و عشق ورزيدن و خنديدن  ...  ) از كتاب “چنين گفت زرتشت“ ( فريدريش نيچه، ترجمه داريوش آشوری) است .

-  شعر " از اين مرتع آهوانه بگريز ..." از نادر ابراهيمی است .

 

 

                                

 

صحنه : پرده ای سياه در پشت صحنه آويزان است . بر روی پرده تعداد زيادی ستاره ی نقره ای . در جلوی اين پرده ، يك پرده ی سفيد . دو  قفس يك بعدی در دو سوی صحنه ، يكی به رنگ سياه و ديگری زرد رنگ . در هر قفْس ، سه شمع روشن است .  يك نقاب در پايین قفس سياه . سه صندلی  سفيد در وسط صحنه . يك سه تار بر روی آنها قرار دارد  . در قسمت راست صحنه يك توپ پارچه قرمز (٢٠ متر) قرار دارد . يك ظرف آب، وسايل گريم ، دو سنج و دو تلويزيون در جلوی صحنه .

زنی پشت به تماشاگران ايستاده است . دستها و دامنش با چسب به پرده ی سفيد  آويخته شده است .در طول ادای جملات دستانش را آزاد می كند و به سوی تماشاگران می چرخد . صورتش كاملا سفيد است . چشمانش كاملا سياه و لبانش سرخ . با گامهای بسيار آرام به سوی تماشاگران می آيد.

 

دورتر از آنچه بايد پرواز كردم : هراسی مرا فرا گرفت .

و چون پيرامونم را نگريستم ، تنها زمان همزمانم بود .

آنگاه با شتابی فزاينده ، به واپس ، به سوی خانه پرواز كردم ، آنگاه بسوی شما آمدم ،

برای نخستين بار بهر ديدن شما با خود چشمی آوردم و خواستهای خوب  : براستی با دل مشتاق آمدم .

شما با پنجاه لكه رنگ ، ماليده بر سيما و ساق و ساعد آنجا در برابر حيرتم نشسته بوديد

و پنجاه آينه پيرامونتان ،  بازگردان و ستايشگر رنگ بازی شما ...

براستی شما بهتر از صورت خويش كجا می توانستيد صورتكی بر چهره زنيد ،

شما مردم كنونی ! چه كس می توانست شما را بشناسد

شما نشانه های گذشته را بر سراپای خويش نگاشته ايد

و بر آن نشانه ها ، نشانه هايی تازه نقش كرده ايد و اينگونه خود را از نشانه شناسان نهان داشته ايد !

واگر كسی گرده آزما باشد ، كجا باور خواهد  داشت كه شما را گرده ای هست ! گويی شما را از پاره كاغذ ساخته اند و به رنگها پرداخته!

همه ی زمانه ها و مردمان از درون پرده های شما با رنگهای گوناگون برون می نگرند .

همه ی سنتها و باورها  با رنگهای گوناگون از درون حركات شما زبان به سخن می گشايند .

هر كه شما را از چادرها و روپوشها و رنگها و حركاتتان عريان كند ، چيزی باز می گذارد بسنده برای رماندن پرندگان ،

براستی من خود آن پرنده ی رميده ام كه يكبار شما را عريان و بی رنگ ديد .

 .. و من از شما گريختم.

آری تلخكاميم از اينست كه شما را نه عريان تاب می توانم آورد و نه پوشيده .

شما چگونه می توانيد ايمان داشته باشيد ، شما مردم رنگ رنگ . شما كه خود نقش و نگاری

هستيد از هر چه تاكنون بدان ايمان داشته ايد .

شما سترونيد : هم از اينروست كه بی ايمانيد .

شما دروازه های نيم بازی هستيد كه بر آستانه شان گوركنان به انتظارند . و اينست واقعيت شما : " همه چيز سزاوار آنست كه نابود شود ".

آه با اشتياق خويش اكنون به كجا بايد بر شوم ؟

از فراز همه ی كوهها سرزمينهای پدری و مادری را می جويم .

اما هيچ جا وطنی نيافته ام .

در همه ی شهرها بی سر و سامانم و از همه ی دروازه ها گذرنده

مردم كنونی ، همانانی كه دلم تا چندی پيش مرا بسوی ايشان می كشاند ، با من بيگانه اند و

نزد من خنده آور .

و من از سرزمينهای پدری و مادری رانده شده ام . 

از اينرو ، اكنون تنها سرزمين فرزندانم را دوست می دارم ، آن سرزمين نايافته ای را كه در دورترين دريا جای دارد: بادبانهايم را می فرمايم تا كه آن را بجويند و بجويند و بجويند وبجويند ...

صورتش را در آب می شويد و دوباره آرايش می كند .

... به سرزمين من خوش آمدی ، دوست من ، دوست نديده ی من ! نامش هيچستان است . اين سرزمين ، وطن سوم من است و صادق ترين و وفادارترين نيز . سرزمين اول زادگاهم بود . سرزمين "زنده باد و مرده باد . اين باد و آن مباد ! "  . هيچكس از من نپرسيد كه می خواهم بدنيا بيايم يا نه . هيچكس . هيچكس از من نپرسيد . هيچكس از هيچكس هيچ چيز نپرسيد . زادگاهم ، اين مده آی فرزندكش ، مرا از خود راند و قلبم را تكه تكه كرد ... و من و پاره های اين قلب ، رانده شدگان اين فرزندكش- مادر با كفشهای پولادين و دلی از شيشه سر در راهی بی انتها گذارديم ، با نگاهی به پشت سر ....

 فرياد می زند)

 به پشت سرت نگاه نكن ، زمين می خوری ...

 ولی من يك چيزی را در گذشته جا گذاشته ام ، دوست من ...

 گذشته را فراموش كن ، آينده پشت در ايستاده ! ... 

 در زادگاهم بر آن شدند كه چون اجساد زندگی كنند

 حتی مردگان خود را نيز سياه پوشاندند

از سخنانشان هنوز بوی ناخوش دخمه ها را می بويم .... 

... فراموش كن ، فراموش كن ، آينده  پيش روست .

 

سرانجام روزی همه خودكشی خواهند كرد . همه . قربانيان خود را خواهند كشت ، چون دليلی برای ادامه نمي‌يابند. برای آنها ادامه يعنی تداوم رنج ...

 

سه تار می نوازد .

 

... و مجرمين ... مجرمين خودكشی خواهند كرد ... ديگر هيچ قربانی باقی نمانده ...فرزندان قربانيان ، مجرمين فردا،  فرزندان مجرمين ، قربانيان آنها ...

و شايد ... شايد قربانيان مظلوميت را در فرزندانشان تكتْير كرده باشند و مجرمين ، حس غريب قتل را ولذت چشيدن مزه ی شور خون سرخ جاری بر زمين گرم را .

بسياری مرگ را و زندگی دوياره را تنها يكبار تجربه می كنند . آنگاه كه كودكی آهسته ، آهسته، پيش چشمانشان تكه تكه می شود ، آب می شود ، سراب می شود .

... و بسياری بارها می ميرند ، سالها ، تمام عمر . و هر بار مردن ، ادای عشقی ست به زندگی، آنگونه كه شايسته ی بودن است .

 من بارها مرده ام ، بارها ... دوست من ، دوست نديده ی من .

  نقاب را به چهره می زند .

زادگاهم ، سرزمين ترس بود خون

سرزمين ترس و خون و يك خدای كاغذين...

 

" جوجه  سوسول ،  به خدا توهين می كنی ؟ قحبه خانم ، حرف زيادی می زنی ؟ همچين بزنم كه صدای سگ بدی .... اشهد و ان لا اله الا له ...

خون می پاشد. فرياد می زند و دور خود می چرخد .پارچه ی سفيد را بر می كند . برزمين می افتد . آرام آرام بلند می شود .

 

 مادرم چشمانی سياه و مهربان داشت . خطوط طلايی  چشمانش تا دوردست ترين و دست نيافتنی ترين اعماق می درخشيد . نمی دانم زيبا بود يا نه . برای من اما ، او زيبا ترين بود. مادرم خميده پشت يود و كم سخن . از همه می ترسيد . در آن چشمان مهربان برق وحشت هميشه بود . تاريخ را تنها از روی تولد نزديكانش می دانست :

خاله ات روز سقوط مصدق بدنيا آمد

خواهرت روز سقوط شاه

تولد تو  روز دادگاه ... اسمش چی بود ، اونكه تو تلويزيون گفت : " من از خلقم دفاع می كنم ؟ "  . ننه ، يعنی از من هم دفاع می كنه ؟ بهش بگو بياد از من دفاع كنه . بگو حقم را از اين پدرت بگيره . من هم يك روز جوان بودم . من هم يك روز زيبا بودم . پوسيدم ننه ،                                                

 پوسيدم . نفسم سنگين شده ، ننه . من را حيس كرد . انتقام دنيا را از من گرفت . بگو اگه راست می گه بياد جلوش را بگيره . قلبم درد می كنه ، ننه . انگار يك فيل از روش رد شده .

... بگو بياد كمكم كنه

و من فقط گفتم : " مادر او ن اسمش گلسرخی بود و سالهاست كه مرده ..."

می خواستم بگم ، مادر، هركس فقط خودش می تواند حق خودش را بگيرد . می خواستم بگم : من كمكتون می كنم . ولی نگفتم . می دانستم بی فايده است . می دانستم .

................

سه تار می نوازد .

 

مادر هميشه ساكن بود . مادر از همه چيز می ترسيد . مادر در خواب راه می رفت ، در خواب غذا می خورد . در خواب غذا می پخت . مادر از كتك می ترسيد . از اسلحه می ترسيد . از خون می ترسيد . مادرم از مرگ فرزندانش می ترسيد . مادرم متْل سرزمينم مرا از خود راند . نه از سر بی مهری ،نه از سر بی مهری...

" ننه ، همين روزها تولد خواهرت است "

" از كجا می دانی ، مادر ؟ "

" آفتاب به من گفت ".

...

رنج ، ناقوس می زند

نوازش ، يك در است

 پرنده ، عين مجازت

و چمدانی كه براستی چمدان نيست

و همواره در راه بودن در اين بی انتها ی بی مقصد

گوش كن ، چه سكوتی

گوش كن ، چگونه سكوت كرده اند .

سوگند خاموشی

صدای خشم درون را نمی توان نشنيد

نمی توان به فراموشی سپرد...

..........

 

همه ی زنان مسن را دوست می دارم . دوست دارم ساعتها به داستانهايشان گوش كنم .

قصه مرا بياد مادرم می اندازد

كز كرده در صندلی چوبين شكسته

مادرم ، داستانگوی روياهای شيرين

 قصه هايی با پايان خوش

همه خوشبخت می شوند  

همه پيروزند

 

مانند مرده ای بر روی صندليهادراز می كشد .

 

انسان بی رويا ، پيش از مرگ مرده

دو قطره خون در چشمانم

انسان بدون رويا ، پيش از مرگ مرده

دو قطره خون در چشمانم

و يك لخته خون راكد بويناك ، در قلبم

مادر نترس . مادر چيزی بگو . مادر نخواب ،

مادر ، بيا اين دستمال ، چشمانت را پاك كن ...

.............

بلند می شود .

يكی بود ، يكی نبود

زير گنبد كبود

غير از خدا هيچكس نيود

يك دختر بود به اسم شنل قرمزی 

اين دختر يك مادر داشت و يك مادر بزرگ پير...                                                    

بلند بلند می خندد . ناگهان با اضطراب به سوی تماشاگران می آيد .

ساعت چنده ؟

ساعت چنده ؟

...

وقت رفتن فرا رسيده

می خواهم بروم

چقدر امشب طولانی ست

شايد اين آخرين شب باشد

من در سايه ی خودم زندگی می كنم

سايه ای از خودم .

                                               

 

پارچه ی سفيد را بر دوش می اندازد و به طرف جلوی صحنه می آيد . آرد بر سر می ريزد. آب به صورت می پاشد .

 

دوست من

آيا هرگز زمان را گم كرده ا ي؟

آيا هرگز ديده ای كه زمان از دستت برود و تو هر چه بگردی نيابی اش ؟

شبی ، ساعتی ، ماهی ، يا شايد ، سالی يا اينكه سالها

و تو نه جوانی ات را حس كرده باشی  و نه پيری ات را

و اگر كسی از تو بپرسد چند سال داری ، بگويی : ٦٦٦ سال ؟

عدد ٦ مرا بياد مرگ می اندازد

عدد ٦ مرا بياد مرگ خودم و ديگران می اندازد

و من سالهاست به هر كجا كه می روم ، همه چيز مرا بياد عدد ٦ می اندازد .

نگو كه ديوانه شده ام ، نگو

در عشق همواره چيزی از جنون هست . اما در جنون نيز همواره چيزی از خرد هست

می خواهم آزاد باشم

آزادی را اگر در زندگی بدست نتوانم آورد

مرگ را می گزينم

مرگ خود خواسته

می خواهم آزاد باشم و از هيچ چيز و از هيچ كس نهراسم

 آنچه من می خواهم يا زيستن است به ميل خويش ، يا نزيستن .

فقط همين .

سنجها را بر می دارد و به هم می كوبد