گفتگو
با مريم هوله
و هومن عزيزی
(چاپ
شده در سايت
گويا  اكتنر ٢٠٠٣)

نيلوفر
بيضايی
آشنايی
من با “ مريم
هوله“ به سال ٢٠٠١
بازمی گردد. كنفرانس
سالانه ی “
بنياد
پژوهشهای
زنان “ در استكهلم
بود و من با
گروه تئاترم
برای اجرای
يكی از
نمايشنامه يم
(روياهای آبی
زنان خاكستری)
در آنجا شركت
داشتم. شنيده
بودم كه شاعر
جوانی از
ايران به
كنفرانس دعوت
شده است. بيش
از اين چيزی
در مورد او
نمی دانستم.
مريم كه گويا
هنگام خروج از
ايران برايش
كلی اشكالتراشی
شده بود، با
تاخير به
كنفرانس
رسيده بود و
وضع جسمانی
خوبی هم
نداشت. حامله
بود و ماههای
آخر را می
گذراند. در
شعر خوانی او
حضور پيدا
كردم و همچون
نزديك به سيصد
نفر ديگر از
شركت كنندگان
، بسيار تحت
تاثير اشعار
او قرار
گرفتم. بسيار
شجاعانه بود ،
صدای عصيان
بود. صدايی
بود كه در اوج
فضاهای تبليغاتی
“اصلاح طلبان“
مبنی بر “باز
بودن فضا در
ايران“ ، در
اوج غوغاهای
“شبه دمكراتيك“
، آنهم از نوع
اسلامی(!) ، از
واقعيت عريان
پوشيده شده در
ميان جنجالها
و بدور از
هيجانها و ذوق
زدگيهای بی
منطق و
مرسوم آن
روزها ، سخن
می گفت و چه
صريح می گفت و
چه زيبا می
گفت از زشتيها
و چه
هوشيارانه در
يافته بود،
بازی با كلمات
را:
...
هيچ گرمايی از
اين گوشه بر
نمی خيزد
جز از
شلوار شپش
رويان
كه مدام
همشهری من می
شوند
جز از كنه
تكامل
كه بر بيضه
ی ايوب سخت
چسبيده است
هيچ
گرمايی از اين
گوشه بر نمی
خيزد
اينجا
ميدان آزادی
است
و بادهای
دی ماه
دقيقا از
كلاه سياهی به
اين سمت می
آيند
كه من آن را
بيشتر از آن
كه بترسم
می شناسم
شنا در
شيزوفرن
شجاعت اين
نسل است
كسوف در
كلمه
نبوغ
معاصرشان
و مريم
پيغمبر
روسپی شان
من از
حركات جنسی
جمهوری چيزی
نمی دانم
اما ديابت
سوسياليسم
و انفجار
بوسه های
سوزاك
در گوش
دمكراسی
طويله ی
منيسم را به
هم زده است
آدم آدم
است؟!
امنيت
چركين از سرگين
سريعتر می
بارد
و روسفيد
تر از سايه ی
خويشانم
فاضلاب
خوكهاست
....
اگر زمانی
روزگاری
روزی
به هر
دليلی
خدايی رخ
دهد
من نه از
دست موشها و
ميدان شكايت
می كنم
نه از دست
فيلهای
روحانی
با
كيلوهای چرب
شكمی و رانی
نه از دست
ايران و
ايرانی
من از دست
خودم شاكی ام
كه نمی
دانم با چه
جراتی
بدون خدا
به دنيا آمده
ام
پر روتر از
اين جانداران
نديده ام در
جهان
كه
پروارترينشان
پس افتادن
های مفرط من
است
يك بار هم
كه شده
يك نفر جدی
به من گوش كند
پاچه های
فضايی
با ران
كوتوله نمی
خوابند
آدم ها
بلند شويد
روی دست هم
سوار!
يك عده دارند
به ما می
خندند
به قبيله
ام بد جوری بر
خورده است
...
چرا
كوتوله
نماندم
تا اين
چنين دشمنان
بزرگ دوره ام
نكنند
چرا
كوتوله
نماندم
پروردگارا!
در برابر
من دوپينگ می
كني؟!
من ترا با
پينك فلويد
عوض نمی كنم
وقتی كه
سرم درد می
كند برای
زايیدن
...
(از
شعر “باجه نفرين“
، ١٣٧٨)
مريم
هوله ، همسن و
سال “انقلاب
اسلامی“ است .
در سال يك
فاجعه متولد
شده است و
زندگی ٢٤ ساله
اش در سايه
شوم و ترسناك
حكومت وحشت و
زور طی شده است.
فضای “قرون
وسطا” بر
اشعارش
سنگينی می كند
، اما او،
شاعر جوان ما
، قرون وسطا
را به چالش می
كشد. نمی
پذيرد. سر به
زير نيست.
سركش است . مثل
همه نيست. نرم
نمی شود . به
فاجعه “عادت“
نمی كند ،
بلكه بر آن می
خروشد . صدايش
اما ، در ميان
صداهای “جنجال
برای هيچ“،
گم شده
است :
...
من هيچ كس
نيستم
براستی
بمب
به چه
اميدی بزرگ می
شود؟
تمدن
كودكان
نحس را از
آغاز نفرين
كرده است
به درد
ابليس هم نمی
خورد
مگر
نحوستش به كه
می گيرد؟!
تمدن
كودكان
ناقصش را زير
پر می گيرد
تا
جمعيت ناقص
الخلقه را
نوابغ
خويش بنامند
تير من
به خطا خواهد
رفت
نه، اين
نگاه كردن
نيست
بگذار
بگذرم!
جهان چه
ديوار كوتاهی
ست
يا از
اينسويش می
افتی
يا از
آنسو
هيچ
فرقی نمی كند
يا
زندگی مردگان
هستی
يا مرگ
زندگان
از شهر
حرف نزن
و آن
سايه های سفيه
من !
زنان،
زنای آفرينش
اند
مردان،
قصاص عقوبت
آيا
بيهوده نيست
اين جفت بی
امكان
هنگامی
كه به آفرينش
زده است
و نه
عقوبت؟!
من به
اين ساعت ها و
ثانيه ها
بدبينم
اگر
مجالی به من
دهند
دلم می
خواهد زمان
باشم
تا
چشمانم را
گشاد كنم ،
خوب ببينم
شايد
مطمئن شوم
برای لحظه ای
حتی
وجود
داشته ام
نه، اين
نگاه كردن
نيست
اين
نقاب ها با ما
چه می كنند
اين
نقاب ها با
جنايت محتوم
ما چه می كنند ...
در پشت
بام موزه های
اجتماعی
با
ناموس جهان آنقدر
بازی كرده ايم
كه شب
عادت كرده است
خود را
به
سوراخ های ريز
و
كروموزوم های
سياه اكسيژن
و دانه
های تسبيح
بفروشد
اين
نقاب ها با ما
چه می كنند
اين
نقاب ها با ما
چه می كنند
در
خيابانها اين
ما هستيم
لشكر
افيون
كه تا
مغز ايده
آليسم
پروتئين
های سياه را
تئاتر می كنيم
و مد می
شويم
چگونه
انتظار داری
سوسياليسم
به
فاجعه معتاد
نباشد
و
دمكراسی در
ازای يك حبه
حشيش
زنش را
به فاشيسم
نفروشد
چگونه
انتظار داری
من
امام
زمان نباشم
كه برای
خودكشی
در
خيابان
طالبان
با تاپ و
شلوارك راه می
روم
ما
بيماريم
ما
پيوسته در
قناعت خويش
بيماريم
از من
نخواه با
لباسهای
عينكی
پشت
تريبون های
پلاستيكی شعر
بخوانم
حرف های
من بوزينه های
نادری هستند
كه در
قفس فروشگاهی
كساد
به
مشتريان چنگ
می زنند
جيغ می
كشند
...
نه ، اين
نگاه كردن
نيست
بگذار
ديوانه بمانم
زندگی
بچه
بازی بزرگی ست
كه
پستانش را به
همه می دهد
بيچاره
دختر بچه ی
شيطان!
پيش از
آنكه بالغ شود
در
روسپی خانه ی
ساعت ها
زير مرگ
می خوابد
خون
چشمانم را
سياه كرده است
بگذار
ديوانه بمانم
جهان را
تمام شده بدان
(از شعر
“نيچه در لباس
كردی“ ،
تابستان ٧٨)
مريم
هوله در
اشعارش ، بدون
اينكه “شعار“
بدهد ، با
طنزی گزنده و
تلخ ما را كه
آن “رهبران
عزيز“ را يكی
پس از ديگری
ساختيم تا
دمار از
روزگارمان در
آورند ، به
كوچكی و و
تنگی فضای
ذهنيتهايمان
رجوع می دهد:
...
نه
نمی شود
نمی شود
آرام بگيرم!
اين
گوشه از جهان
محكوميت من
است
ويترين
خيابانهايش
عقب مانده اند
و شلوارهايش
تنم را فشار
می دهند
نه به من
دست نزن
مثل
گربه های هيز
بار می آيم
به پاچه
های مادرم
بدبين
می شوم
رهبر
عزيز!
چگونه
می توانم به
تو اعتماد كنم
تو اصلا
شبيه
ترموديناميك
نيستی
دهانت
پر از ساچمه
است
و از كپل
هايت
سياهچاله
های فضايی می
ريزد
چگونه
می توانی به
من مهربانی
كنی
وقتی
پسرانت در
آرزوی زنا جان
می سپرند
و
دخترانت به فا
حشه خانه های
پنج قاره
تبعيد می شوند
نه به من
دست نزن
من از
بال سوسك می
ترسم
پروازش
مستراح خانه
ای را متروك
می كند
اين
مردم
نمی
دانم چطور
آنقدر شجاع
اند
كه تو در
آسمانشان
پرواز می كنی
آه اگر
كودكان بزرگ
می شدند
لنگه
كفشی برای تو
كافی بود
(از شعر “
تا لنگه كفش“ ،
خرداد ٧٩)
مريم
هوله
به سال ١٣٥٧ در
خانواده ی كرد
تبار در تهران
ديده به جهان
گشود و از سن ١٣
سالگی به طور
جدی و مداوم به
فعاليت در
زمينه ی شعر
پرداخت .
او در١٣٧٦ سفر اعتراض
آميز خود را
به يونان آغاز
كرد و به طور
غير قانونی و
طی ٢٧ روز پياده
روی شبانه خود
را به آتن رساند
. اگر چه پيش از
اين او را به
عنوان شاعری
جوان و مستعد
و پر شور می
شناختند ، اين
سفر سرآغاز
شهرت او بود .
در ١٣٧٩ يك
فيلمساز
ايرانی مقيم
امريكا (منصوره
صبوری)
فيلمی از
زندگی و شعر
های او ساخت
كه ماهها در سراسر
جهان و در
شبكه های
ماهواره ا ی و
بعد ها به
صورت ويديو
كاست مركز
توجه بود. اين
فيلم “ تولدی
ديگر“ نام
دارد. نخستين
كتاب او كه در
امريكا به چاپ
رسيد (
بادبادك هر گز
از دستهای من
پرواز نخواهد
كرد ) بود اين
كتاب توسط
انتشارات midland
graphics
در١٣٧٩ ـ ژانويه
سال ٢٠٠٠ ـ به چاپ
رسيد . تنها
كتابی كه در
ايران از او
به چاپ رسيده
است (در كوچه
های آتن ) نام
دارد كه
شعرهای او طی
زندگی يكساله
اش در آتن است
كه توسط نشر
مير كسری
منتشر شده است
. اين
كتاب كه در
ايران به صورت
سانسور شده به
چاپ رسيده است
طی ٢٥ روز به فروش
رفت ـ آنهم در
بحبوحه معضل
كتاب وكتاب
خوانی كه
شاعران از آن
به عنوان
بحران مخاطب
ياد می كنندـ
در همين زمان
او در اعتراض
به سانسور و مشكلات
چاپ و نشر در
ايران به مدت
يكماه و در پارك
دانشجو و در
مقابل مجموعه
تئاتر شهر ـ
كه از
مشهورترين
مراكز فرهنگی
ايران است ـ
اعتصاب كرد كه
دهها شاعر
ديگر به او پيوستند
و تحصن آنها
مدتها تيتر
نشريات بود
اما به علت
بيماری از
ادامه باز
ماند . در ژوئن ٢٠٠١
طی سفری به
سوئد به دعوت
بنياد پژوهش
های زنان كتاب
(باجه نفرين )
را به چاپ رساند
كه اين كتاب
نيز توسط نشر
باران در
استكهلم به
چاپ رسيده است
. کتاب “ در کوچه
های آتن“
او به تازگی
به چاپ دوم
رسيده است و
در برگيرنده
شعر های
سالهای ٧٧ تا ٧٨
اوست.
مريم،
نزديك به
يكسال است كه
بدعوت P.E.N بهمراه
پسر خردسالش
“سوشيانت“ و
همراه و يارش در
زندگی و كار
هنری ، هومن
عزيزی به استكهلم
آمده است و
اين سفر دوم
او به استكهلم
، بهانه ای شد
تا من با او و
هومن به گفتگو
بنشينم.
هومن عزيزی در
سال ١٣٥٤ در كرمانشاه
بدنيا آمد. چند
سال بازيگری تئاتر
، عكاسی و كار در
فيلم كوتاه بعنوان
بازيگر ، ادبيات
نمايشی
در دانشكده سينما
و تئاتر ؤ هنرهای
دراماتيك سابق
خوانده است كه
در سال چهارم ،
ناتمام ماند. دوازده
سال هم هست كه كار
شعر می كند. دو رمان
وچند نمايشنامه
نوشته كه هيچكدام
چاپ نشده بجز يکی از رمان
ها بنام “ نگاتيو“
که همين روز ها
در سوئد منتشر
خواهد شد و يک مجموعه
شعر بنام “ پرونده
برزخ “ که همراه
با کتاب مريم ،
“جزام معاصر“ توقيف
شد . يك مجموعه ی
شعر هم نوشته است
كه در سال ٧٣، بعد
از اينكه دستگير
شد، خمير شد.
“... ما خاطره
نداريم . بازی
كرده ايم ،
خيلی
اما خاطره ای
كه بتوانيم
تعريف كنيم ،
نه ! بازی كرده
ايم ، می كنيم .
مثل همان روز
كه يكی از ما
زن زيبايی بود
و آواز خوانده
بود و صدای
نقره ايش لابلای
همين سطر ها
جاريست . نقره
ای و ويران .
ويران از آن
جهت كه در همه
آن لذت آوايی
نوعی ويرانی و
بی سرزمينی
خانه كرده بود
كه شيرين بود
و دلخراش . يكی
از ما استاد بود
. استادِ چه ،
نمی دانيم .
استاد بود و
از چهره اش
آنچه بخاطر می
آوريم اين است
كه طاس بود و بند
عينك ، روی
عينكش تاكيد
می گذاشت و
شايد به همين
خاطر استاد
بود . و يكی از
ما كه زيبا
بود ، صدای
نقره ايش را
رها كرده بود
و استاد
لابلای نت های
صدايش به خواب
رفته بود . نه !
نخوابيده بود
، چشم هايش را
بسته بود و
رويايی را مزه
مزه می كرد و
بعد گفته بود
كه او را به
شاگردی می
پذيرد و شهريه
كه گران بود را
نخواسته بود و
بعدتر زن
فهميده بود كه
می خواهد بدنش
را در ازای
شهريه بردارد
و فرار كرده
بود و فرار می
كرد هنوز ، سالهاست
. و فرار كرده
بود و رفته
بود پيش يكی
ديگرمان كه
معشوقه اش بود
و در راه تر
سيده بود از يكی
ديگرمان كه
حالا ديگر
استاد نبود و
حتماً سعی می
كرد تعقيبش
كند و رسيده
بود به خانه
يكی ديگرمان
كه معشوقه اش
بود و گفته
بود لابلای
گريه ای كه
نقره ای نبود
حالا و معشوقه
اش گفته بود :
بايد كمتر
آرايش كنی و
آرايش نكرده
بود ، نمی كرد
، بلد نبود .
بلد نبود حرف
بزند . فكر
كرده بود
رفتارش خنده
دار است ، مطمئن
نبود و سعی
كرده بود
بخندد و
وانمود كند كه
مطمئن است ، و جلف بود .
جلف بود و نمی
دانست اين اطمينان
، اطمينانی به
ديگرانمان می
دهد كه دست
دراز كنند
برای تصاحبش ...“
“... ما حافظه
نداريم .
حافظه تاريخی
يا جغرافيايی
. نمی دانيم
مرزهايمان
کجا بوده قبلا
. در زمان های
دور . زمان
کورش هخامنشی
يا فتحعلی شاه
. يا اينکه کی
قهرمان بوده ،
کی خائن .
اينها اسم
هايی ست که
شنيده ايم . در
کتابهای درسی
يا روزنامه ها
. اين سطر ها
چند عکسند . از
عکس هاست که
بياد می آوريم
. بياد می
آوريم وگاهی
که نگاه می
کنيم . فراموش
می کنيم فورا .
برای همين
اينبار نوشته
ايم .
گفتيم
حافظه نداريم
. تاريخ ؟ چيز
ايی نوشته اند
. با عجله
نوشته اند
انگار يا رج
زده اند . شايد
بعضی صفحه ها
گم شده ... بی
ربطند صفحه ها
. يا گرسنه
بوده اند يا
می دانسته اند
که اين صفحه
ها را فقط خط
می زنند توی
مدرسه . نگاه
نمی کنند .
نگاه نمی کنند
. مشق ها قرار
نيست برای
چيزی باشند .
بيشتر برای
اين اند که
اجبار را بياد
آوريم . اين
يکی را بياد
می آوريم .
ساعت هايمان
يک عقربه دارد
. ثانيه شمار .
ما فرزندان
زمان حال
هستيم . اين
است که کينه
ای هم بدل
نداريم مگر
اينکه روزنامه
ها گفته باشند
. بعد فراموش
می کنيم .... .“
اين متن،
بخشهايی از
رمان “نگاتيو“
به نوشته ی هومن
عزيزی است كه
بزودی در سوئد
چاپ خواهد شد.
رمانی كه
سرگذشت نسل امروز
ايران را مرور
می كند . برای
آشنايی بيشتر با
آثار مريم و
هومن و همچنين
، شاعران و
نويسندگان
جوان “ادبيات
زير زمينی“ می
توانيد به سايت
اينتر نتی www.maniha.com
رجوع كنيد.
اينك ، اين
شما و اين
گفتگوی من با
مريم هوله و هومن
عزيزی.
“جوانی“
در جمهوری
اسلامی
نيلوفر
بيضايی :
خواهش من از
شما اين است
كه هر يك از
زاويه
نگاه خودتان
، تعريفی از
نسل جوان ايران
به ما بدهيد.
شاعران نسل
امروز ، يعنی
نسل شما ،
مانند هر نسل
ديگر نمايندگان
فكری نسل خود
نيز هستند. من
مايلم كه ما
اول تعريفی از
مشخصات نسل
جوان ايران
بدست دهيم تا
درك سمتگيری و
جهت گيری آنچه
در ميان جوانان
ايران امروز ،
ادبيات “غير
رسمی“ يا “ادبيات
زير زمينی“
خوانده می
شود، آسانتر
شود.
هومن
عزيزی :
نسل امروز ما
، نسلی “
ايدئولوژی
گريز“ و “تقدس
زدا“ است .
بسياری از همسن
های ما در
گفتار روزمره
، طنز بسيار
تلخی بكار می
برند. اين را
بسياری می
گويند كه يكی
از مشخصه های
متولدين ٥٢ و ٥٣ تا
٦٠، گزندگی
كلامشان است .
يكی ديگر از
مشخصات نسل ما
، “ قانون
گريزی“ ، بمثابه
اينكه “قانون“
حمايت كننده نيست .
در اينجا از
زد و بند های
سياسی که در
تمام زمين
وجود دارد ،
بگذريم ،
قانون نقش
حمايت کننده
دارد و می
توان به آن
تکيه کرد اما
در ايران
“قانون“ هميشه
مهاجم است و
تو بايد در
برابر آن از
خودت دفاع كنی
. هميشه امکان
اين هست که به
دليلی دستگير
شوی . بهمين
دليل هم بسوی
نوعی
“آنارشيسم“ گرايش
وجود دارد.
يكی ديگر از
گرايشهای
شديد كه در
نتيجه ی اين
شرايط و جو
وحشتناك ،
وجود دارد،
نوعی تمايل
بسوی دوری از “
نورم“ است.
يعنی بستر
اجتماعی و
زورگويی و
حاكميت
نورمهای تعيین
شده از سوی
قدرت، اين نسل
را در تمام
عرصه بسوی
نوعی “نورم
گريزی“ رانده
است.
مريم هوله : تعمدا و
در حد اغراق
شده ، زور را
به ما نشان
داده اند، در
خصوصی ترين
مسائل زندگی
مان به
ما زور گفته
می شود.
د |