مقالات ديگران

 

 زنان در آینه ی سینمای ایران
 مجموعه مقالات مهستی شاهرخی در مورد زن در سینمای ایران

فهرست مطالب:

۱/ بانوی خرداد: نقدی بر "بانوی اردیبهشت" از رخشان بنی اعتماد

۲/ کافه ترانزیت، زنی نو، طرحی نو: نقدی بر "کافه ترانزیت" از کامبوزیا پرتوی با نگاهی به سینمای فمینیستی ایران از طریق بازنگری فیلمهای رخشان بنی اعتماد و "واکنش پنجم" تهمینه میلانی و "دایره" جعفر پناهی و "ده" از عباس کیارستمی

۳/ خوشبختانه من یک زنم: نگاهی به فیلم "تولد" از نگین کیانفر و مسئله تغییر جنسیت و هویت زنانه در ایران

۴/ جایزه ای برای ایرانیان: معرفی "پرسپولیس" مرجان ساتراپی

۵/ بهروز نرو! نامه سرگشاده ی من به بهروز وثوقی

۶/ جمهوری جوایز

 

ویژه نامه های سینمایی چشمان بیدار:

۱/ فرهنگ جاهل ها و رقاصه ها

۲/ زن در سینمای ایران

۳/ پرسپولیس مرجان ساتراپی

۴/ بهروز وثوقی

۵/ شهرزاد

۶/ بیژن مفید

بانوی خرداد
نقدی بر فیلم بانوی اردیبهشت


هنوز فیلم بانوی اردیبهشت را ندیده بودم ولی نامش بی اختیار مرا به یاد نمایشنامه بانوی سپیده دم اثر آلخاندرو کازرنا می انداخت و از خود می پرسیدم این بانوی اردیبهشت کیست؟ این بانوی بهاری؟ بانوی ماه مه؟ اول ماه مه؟
در آستانه ی پاییز این فیلم را با حضور دلنشین مینو فرشچی در نقش فروغ کیا دیدم. در بانوی اردیبهشت بهار را ندیدم. تهران پر بود از برگهای سوخته و برگهای به تاراج رفته، پر از برگریزان و حضور دائمی خزانی مستقر و طولانی. سرتاسر شب را با کلافگی گذراندم و اگر حالا اینها را می نویسم از سر شادی و شعف نیست بلکه برای توضیح دادن حسی است که با دیدن فیلم بانوی اردیبهشت به من روی آورد. برای نشان دادن حالتم ناچارم خیلی سریع فیلم را تحلیل کنم.
این فیلم از لحاظ ساختمانی از چند بخش ترکیب شده است.


۱- فروغ در غروب: این بخش روایت آزادی از زندگی نامه فروغ فرخ زاد است. انتخاب نام فروغ، زنی تنها، زنی فیلمساز، مستندساز، با عشق بی پایانی به شعرش و هم چنین به پسرش، زنی با وابستگی عاطفی بسیار به مردی که رئیس اوست و ماجرایشان بی شباهت به ماجرای فروغ فرخ زاد و ا. گ. نیست همگی عناصری هستند که یادآور زندگی نامه ی فروغ فرخ زاد، زن محبوب شعر معاصر ایران است و ماجرایش می تواند هم پرفروش باشد و هم مردم پسند.
۲- فروغ نامه ها: بخش شاعرانه و انشاء نویسی و شعرخوانی و نامه نگاری و تلفن بازی های آبکی فیلم را در برمی گیرد. این بخش از ملال آورترین و سطحی ترین و غیرواقعی ترین بخش های فیلم است. آدمهایی که هر روز همدیگر را می بینند ولی برای هم نامه می نویسند و به هم تلفن می زنند تا نامه هایشان را پای تلفن برای هم بخوانند. این بخش را می توان بخش برخورد نزدیک از نوع سوم نام نهاد. ساختمان این بخش بدون توجه به نوع زندگی افراد و شرایط سنی آنها تنظیم شده است. گویی برای جلب تماشاگرانٍ جوان ناچاریم رمانتیزیم رقیق دبیرستانی پسند را به فیلم و شخصیت های فیلم، شخصیت هایی بالاتر از چهل سال و با زندگی ایی پر مشغله تزریق کنیم. بعضی از این قطعات آنقدر بد و آبکی است که آنها را می توان نامه های نارسیسی رخشان به خودش دانست. نامه ها، تلفن ها، دسته گل، ورود ناگهانی دکتر رهبر در برابر خانه ی فروغ در شب تولد فروغ، همه از تخیلات زنانه ای نشات می گیرد که با واقعیت دنیای مردانه ای که در ایران کنونی می شناسیم تناقضی کامل دارد. و امان از آن صدای ملال آور با ته لهجه کرمانی که انشاء های کلاس سوم دبستان را برای معشوقه می خواند و فروغ هم این کلمات را تکرارکنان با خود به همه جا حمل می کند. حالا مثلاً نمی شد مکالمات دونفره این دو را پخش کرد؟ گمان می کنید از کیفیت نازل و بازاری شعر فیلم چیزی کم می شد؟


۳- فروغ فرخ زاد: این بخش به بخش فمینیسم اسلامی که زیر نظر مشاوران حقوقی و اسلامی و به خصوص همکاران مجله زنان تهیه شده است می پردارد و نظرگاه دولت و جمهوری اسلامی را در مورد مسئله ی زنان نشان می دهد. برای این بخش از نظرات صاحب نظرانی مانند شهلا لاهیجی و مهرانگیز کار و فائزه هاشمی استفاده است. بخش هایی که فروغ می دود و ورزش می کند (زن و ورزش؟)، اوقاتی که تنهایی به رستوران می رود، زمانی که تنهایی در جستجوی راه حلی برای پاسخ دادن به نیازهایش به عنوان یک زن تنهاست، همه ی این بخش ها بسیار حساب شده و مطابق با سیاست ویترین فرهنگی دولت نوشته شده است.

 


۴- فروغٍ فیلمساز: این بخش فیلمهای مستند سیاه و سفید و ویدئویی را برمی گیرد. سینمای مستندی که متأثر از سینمای کیارستمی است و به اصطلاح مستندهای ساختگی رخشان بنی اعتماد را تشکیل می دهد. این مستندها بسیار زیادند و این لایه از فیلم به ورق زدن صفحات مجله ی زنان می ماند و به فیلم جنبه ای مردمی می بخشد. سینمای پس از انقلاب از نشان دادن توده های محروم و منفور اجتماع که عناصر به ظاهر انقلابی فیلم را تشکیل می دهد بهره ی فراوان برده است و مدام از راه نمایش دادن مردم محروم تغذیه می کند. سینمای مردم پسند و مردم فریب یعنی نمایش بی موردٍ فقر مثل همین فیلم.


۵- و بالاخره فروغ، زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد: این بخش مشکلات زندگی فروغ را در برمی گیرد. فروغ، زنی تنها، زنی چهل و دو ساله، زنی در آستانه ی نیمه ی دوم زندگی خویش، فروغ سعی می کند که به زندگی و خواسته های زنانه ی خود بیندیشد و آنها را به شکلی معقولانه حل کند. نهایت تعمق فروغ، پاسخ گفتن به سلام آقای دکتر رهبر است. آقای دکتر رهبر؟ - مردی که از او هیچ نمی دانیم. مردی که رئیس است، دکتر است، رهبر است، مردی که می تواند معرفی نامه برای زندان تهیه کند، مردی که می تواند پسر فروغ، مانی را، با تلفنی از زندان کمیته ی منکرات آزاد کند، مردی که وقت و بی وقت به فروغ تلفن می زند، مردی که به خود اجازه می دهد تا بی خبر ناگهان به در خانه ی فروغ بیاید راستی این مرد، این رهبرٍ جدید کیست؟

۶- تهران و رفاه مردم پسند: این بخش نمایش تهران به عنوان شهری مترقی است. لوکس باز های لوس فیلم، تهران و اتومبیل رانی در بزرگراه های تهران همراه با آواز پاوارتی. دو موش دست آموز خانواده! چای لیپتون برای صبحانه! خوراک قارچ برای شام! نامه هایی با پاپیون قرمز! دفتر خاطراتی ملوس! از سوسولیزم افراطی باز هم بگویم یا تا همین جا برایتان کافیست؟ از نکات جالب فیلم اینست که فیلمسازان ما در جهانی لوکس و کاتالوگی زندگی می کنند و در محلات فقیر نشین از فقر مردم فیلمهای مستند سیاه و سفید و یا ویدئویی می گیرند! فروغ ، زنی که در سال ۱۳۶۷ (به روی کار آمدن دولت خاتمی؟)، چهل و دو ساله می شود. زنی که در بیست و چند سالگی اش عشق و انقلاب را تجربه کرده است. زنی که از این پیوند پسری بیست ساله (فرزند انقلاب؟ نسل انقلاب؟) را دارد. زنی که همچون مام وطن مدام نگران آینده ی فرزند خویش است. زنی که نمی خواهد فرزندش ترکش کند و به خارج از کشور، پیش پدرش (تبعیدی انقلاب؟) برود. طبیعی است که مام وطن نمی گذارد که پسر جوانش که حاصل انقلاب است به پدرش در تبعید بپیوندد.

به خوبی می دانیم که فروغ کیا، نوبر کردانی نیست. یادمان هست در فیلم روسری آبی، نوبر کردانی، دختری کارگر و فقیر به همسری صاحب کارخانه، که مردی بیوه و بسیار مسن تر از او بود در آمد . این طوری مسئله فقر، اختلاف طبقاتی و اختلاف سنی با صیغه ای محرمانه حل می شد. نکته مشابه و مثبتی بین این دو زن وجود دارد، رنج زنان از رابطه ای پنهانی است. ظاهراً به نظر که این زنان تلاش می کنند تا با مطرح کردن مسئله و علنی کردن پیوندهای مخفیانه سهم خود را از آزادی دریافت کنند.

 

 

نکته ی منفی فیلم در پیشنهاد کردن مسئله صیغه های پنهانی است. البته به خاطر داریم که نوبر کردانی سرانجام پس از شش ماه از ادامه ی این رابطه مخفیانه سر باز می زند و همه چیز را رها می کند، در حالی که فروغ کیا پس از تعمقی طولانی تلفن بازی را از سر می گیرد و از این رابطه ی پنهانی سر باز نمی زند. تنها تفاوت اینست که این بار فروغ است که آگاهانه و با تصمیم قبلی شماره را می گیرد.

فروغ کیا کیست؟ دکتر رهبر کیست؟ آیا فروغ کیا مام وطن نیست؟ آیا مام وطن عمیقاً به عشق رهبر نیازمند است؟ راستی پس از آن که مام وطن (بانوی اردیبهشت) سلام گرم رهبر (آقای خرداد ماه) را با سلامی گرم تر پاسخ گفت، چه خواهد شد؟ آیا او هم مثل نوبر کردانی، صیغه ی رهبر بزرگ خواهد شد؟ فروغ، نامی لبریز از نور و روشنایی، زنی تنها که پس از جدایی از همسرش با دکتر رهبر (و نه دکتر روهرو) آشنا شده است و از این آشنایی سخت خشنود است، فروغ به عشق نیازمند است و این نیاز را با تلفن ها و نامه های دکتر رهبر (و نه حاج آقا رهبر) پر می کند. فروغ، نماد نور و روشنایی و امید و متجلی شده در پیکر انسانی که زن است؛ کسی که در ابتدای فیلم در دفترش جمله ای از رومان رولان را حک می کند: انسان بودن هدیه نیست، حقی است واگذار نشدنی! فروغ که تلاش می کند همه را به هم برساند و برای همه اطرافیانٍ خویش مفید باشد و به دلٍ همه راه برود. فروغ، در آستانه ی نیمه ی دوم زندگیش سرانجام اعتراف می کند که به ارزش های جنگ و انقلاب احترام می گذارد و فروغ موفق می شود برای آزادی پسرش، او را با کارگزاران حکومت آشتی بدهد، فروغ در پایان، پس از تعمقی طولانی به آقای رهبر (رهبر بزرگ؟) دوباره به گرمی با سلامی پاسخ دهد.

اگر فروغ کیا در پایان، پس از تعمقی طولانی و غور بسیار بر این رابطه ی دیرینه و غیررسمی به تصمیمی نهایی می رسید و عملی غیر متداول انجام می داد، عملی که نمایانگر این باشد که او زنی است که روی پاهای خود ایستاده است و می تواند بدون اینکه سایه ی مردی بر سرش باشد به زندگی ادامه بدهد، این فیلم می توانست به ایده های فمینیستی نزدیک باشد. ولی فروغ کیا چه می کند؟ او پس از تعمقی طولانی و بی جواب گذاشتن تلفن ها و پیامهای دکتر رهبر، ناگهان گوشی را برمی دارد و شماره ی دکتر رهبر را می گیرد و به گرمی به او سلام می گوید، چرا که فروغ کیا نیاز به این دارد که همیشه سایه ی رهبری بر سرش باشد. نتیجه این است که ما باز برمی گردیم به نقطه ی اول.ا البته شاید این سلام گرم و این شماره گرفتن از جانبٍ فروغ را بشود آغازی برای افشای این رابطه و علنی کردن رابطه پنهانی بین این دو تلقی کرد.

مانی و نسل جوان: در کنار فروغ، زندگی پسر بیست ساله اش، مانی، جوانی پشت کنکوری را می بینیم که بی خود و بی جهت در جشن تولدی دستگیر می شود. مانی، جوانی غرب زده است با ظاهری قرتی. مانی که حتا زیر ابروانش را برداشته، سخت در مورد مادرش غیرتی است و نمی تواند حضور مرد دیگری را در زندگی مادرش تحمل کند. مانی با آمدن دکتر رهبر به خانه شان در شب تولد فروغ چنان خشمگین می شود که اشک ریزان از خانه می گریزد. همین مانی ناگهان مشتهای ملوسش بالای چشمان پاسدارٍ مسلحٍ کمیته بادمجان می کارد، و در پایان بنابه توصیه مادر نمونه اش برای کسب آزادی خود با پاسدار کمیته دست دوستی می دهد.

رخشان بنی اعتماد در مصاحبه ای با مجله سینمایی سایت اند ساند گفته است: ... فیلم نامه را چند سال پیش نوشته بودم و کار ساخت فیلم هم تقریباً همزمان با انتخابات (ریاست جمهوری) انجام شد. اما مطمئنم اگر آقای خاتمی در این انتخابات پیروز نمی شد این فیلم هرگز روی پرده نمی رفت... از فیلم استقبال خوبی شد و برای چند ماه در سراسر ایران روی پرده بود. نقل قول از هفته نامه ایران جوان، سال دوم، شماره ۷۷، بهمن ۱۳۷۷، ص ۳۳)

ساخته شدن فیلم همزمان با انتخابات و امکان قرار دادن دادن چند صحنه از درگیری مردم با عوامل حکومتی و مطرح کردن اعتراض به محدودیت های آزادی های فردی برای زنان و جوانان در فیلم، عوامل محبوبیت فیلم را تشکیل می دهد و گرنه به عنوان سینما فیلم در سطحی نیست که ماندنی باشد و یا حاوی نوآوری و ابداعی باشد. راز پرفروش بودن فیلم و محبوبیتٍ آن در همان چند صحنه است. یعنی که مردم بیشتر در جستجوی بیان خواسته های خود و مطرح کردن مشکلات خود هستند و از این منظر است که فیلم از لحاظ جامعه شناسی جالب می شود. چون اگر در نظر بگیریم که مانی، نمادٍ نسلٍ جوان و فروغ، مظهرٍ زنان اند، یعنی همان دو گروهی که همه ی امید و رأیشان را به پای دکتر خاتمی گذاشتند، حالا در این فیلم این دو گروه سریع حضور خود را اعلام می کند و از او تقاضای دریافت آزادی های فردی و احترام به حقوق فردی انسان ها را دارد. سلامٍ گرم فروغ به رهبر و دست آشتی مانی به سوی پاسدار کمیته بیانگر راه حل نهایی است که از سوی بانوی فیلمساز به ما داده می شود. پیامٍ فیلم ممکن است برای ما قانع کننده نباشد و بسیار سطحی به نظر برسد ولی همین پیام و چهره ی به ظاهر مردمی، همین نگاه بانوی فیلمساز کافیست تا فیلمی را که از همه ی عناصر مردم پسند و انتقادهای سازشکارانه ترکیب کرده است به فیلمٍ پر فروش و مردم فریبی تبدیل کند. فراموش نکنیم که سینمای انتقادی با سینمای متفکر و انقلابی تفاوت فاحشی دارد، همان طور که گنجشک زرد با قناری خوش آوا تفاوت دارد. تفاوتشان در کندوکاو و ریشه یابی مسئله است و نه از سر باز کردن و آشتی و سلام و علیک کردن قال قضیه را کندن.

فیلم بانوی اردیبهشت بیشتر به فیلم تبلیغاتی، حزبی، انتخاباتی نزدیک است تا به هنر هفتم. باید گفت که علیرغم فروش بسیار و تبلیغاتی که در حول و حوش این فیلم انجام گرفت و علیرغم هیاهوی بسیاری که بر سر این فیلم به راه انداخته اند، بانوی اردیبهشت از لحاظ هنری فاقد نوآوری است. باید افزود که این فیلم درهای جدیدی را به روی افق های ذهنی بیننده باز نمی کند و این را هم نباید فراموش کرد که این فیلم و به خصوص فیلم آژانس شیشه ای اسناد معتبری از سینمای آغاز دوره ی ریاست جمهوری خاتمی به حساب می آیند. اسنادی که نمایانگر کمتر شدن فشار سانسور در نحوه ی اراده ی فیلم و در نهان، پیشنهاد سازش و تحمل را با خود به همراه دارد.

در پایان می توان با قاطعیت گفت که بانوی اردیبهشت، نه بانوی آذر ماه است و نه بانوی مهرماه. او نه بانوی بهمن ماه است و نه بانوی تیرماه. فروغ کیا، بانوی خردادماه است. فروغ کیا، چهره ای ساختگی و ترکیبی، تلفیقی از مجموعه ای مردم پسند، از سوی فیلمسازی سیاستمدار برای تماشاگر ایرانی. چرا که بانوی فیلمساز می خواهد بانویی برای همه ی ماه ها و هم چنین زنی برای تماه فصول و همه صحنه ها باشد. بانویی زیر سلطه ی عاشقانه و مخفیانه به رهبر عزیز! بانویی که علیرغم این که نام خانوادگی اش بنی اعتماد است هیچ گونه اعتمادی به او ندارم.

در فکر اینم که آیا سلامٍ بانوی خرداد - ببخشید - سلامٍ بانوی اردیبهشت بی طمع نیست؟

فکر می کنم تا همین جا باید کافی باشد، مگرنه؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کافه ترانزیت را ببینید

کافه ترانزیت: زنی نو، طرحی نو



بارها خواستم چند خطی در مورد سینمای فمینیستی ایران بنویسم و فرصتی میسر نشد تا کافه ترانزیت، بنابر این از فرصت استفاده کرده و لازم می بینم یادآور شوم هر کسی زن بود و یا هر شخصی به مسئله زنان پرداخت لزوماً فمینیست نیست. سیمون دوبوا در کتاب جنس دوم به زنانی اشاره می کند که زندانبان اند و مسئله جنسیت و یا صرفاً زن بودن، لزوماً آنها را با زنان زندانی در یک جبهه واحد قرار نمی دهد و باز از زنانی که به سوی فاشیسم رفتند و در جهت سرکوب زنان دیگر دست به کار شدند و یا حتا در این زمینه بر مردان پیشی گرفتند. استفاده از زنان برای سرکوب زنان در میدان هفت تیر نمونه ای واضحی برای این پدیده است. پس هر حرکتی توسط زنان را لزوماً نمی توان حرکت فمینیستی نام نهاد.


اینجا می خواهم به کاری تطبیقی دست بزنم و از مقایسه فیلم کافه ترانزیت از کامبوزیا پرتوی (1384/2005) با چند فیلم پر هیاهوی قبلی، فیلمهایی مانند روسری آبی (1373) و بانوی اردیبهشت(1376) و زیر پوست شهر (1378) از رخشان بنی اعتماد و ده از عباس کیارستمی (1380) و دایره از جعفر پناهی (1381) و بالاخره واکنش پنجم (1381) از تهمینه میلانی به نتایجی برسم. پس در نتیجه کمی به عقب برمی گردیم و با هم چند فیلم را مرور می کنیم:
فراموشمان نمی شود که در دایره، فیلم از پشت میله های زایشگاه و با تولد دختری و شیون مادر زائو آغاز می شد و همه زنان که یکی پس از دیگری از زندان آزاد شده بودند در پایان فیلم دوباره اسیر شده در انتها بی هیچ امیدی خود را باز در پشت میله های زندان می دیدند. هنوز یادمان نرفته که در فیلم دایره تنها زن چادری فیلم(فاطمه نقوی)، دختربچه اش را سر راه گذاشت تا بتواند پس از باز کردن فرزندش از سر خود، با خیال راحت به روسپیگری بپردازد و خرج خود را دربیاورد و یادمان نرفته که در واکنش پنجم نظام پدرسالار (در هیئت پدر شوهر) نظام حکومتی را زیر فشار قرار داد تا فرشته، دبیر دبیرستان (نیکی کریمی) را به زندان بیندازند و در پایان فیلم واکنش پنجم، زنان همگی شکست خورده و نومید و دست از پا درازتر به خانه ی شوهر و پدر شوهر برمی گشتند و در نهایت فرشته، با شرط و شروطی از جانب پدرشوهرش خود را در بن بستی مخوف در ته زندان بیچاره و ذلیل می یافت.
يادمان نرفته در فیلم بانوی خرداد - ببخشید - بانوی اردیبهشت از رخشان بنی اعتماد که در اوایل ریاست جمهوری دکتر خاتمی به عنوان سینمای فمینیستی محبوبیت زیادی یافت و مطرح شد(پیش از این در
"بانوی خرداد" نقدی بر فیلم بانوی اردیبهشت نوشته ام که در آوای زن 37 در سال 1378/1999چاپ شد)، - بانوی اردیبهشت داستان فروغ زن فیلمساز مستندسازی بود که با پسر جوانش کامی زندگی می کرد و سایه ی ناپیدای آقای رهبر - منظورم آقای خاتمی و رهبران حکومتی نیست ها- همیشه سایه ی ناپیدای دکتر رهبر بر سرش بود و یک نوع مهرورزی استریوفونیک تلفنی بر اساس شعر و عاطفه و نیاز بین آنها در جریان بود که هیچ به نظر نمی رسید جنبه جسمانی داشته باشد و یا به رابطه ای جسمانی و زمینی و یا حتا ازدواج ختم شود بلکه با توجه به شرایط کنونی، مقدماتی بود برای ایجاد یک رابطه مهرورزی بین فمینیستهای مورد تأیید رژیم با رهبر عبا شکلاتی شان و هنرمندانی که با عوامل درون حکومت مجلس انارخوری و روابط نزدیکی دارند و در واقع پیش زمینه ای بود برای سمپاتیزه کردن زنان به آقای دکتر رهبر، رهبری که باید دورادور سایه اش همیشه بر سر ایشان باشد و در ضمن نگاهی بر اساس مصلحت زمانه به مسئله زن، به صورتی که زن هر چه بشود فیلمساز و نویسنده هم بشود، بایست در حرم پنهانی دکتر رهبر یا عبا شکلاتی ایی باقی بماند تا در آن کشور دوام بیاورد. آنهم زنی مانند فروغ که دست کمی از فروغ فرخ زاد ندارد.

 



امروز که به پشت سر نگاه می کنیم به خوبی می بینیم که سینمای سازشکارانه خانم بنی اعتماد در بانوی اردیبهشت راه به جایی نبرد. فیلمسازان مستندساز بیست و دوی خردادی در سایه رهبران جدید با شعر و ترانه در بهاری خیالی و به شیوه ای استرلیزه و مجازی به مسائل زنان (فیلم در فیلم و فیلمسازی فروغ مستندساز از مسایل زنان در فیلم خانم بنی اعتماد) می پردازند و در پایان به شیوه ای استریوفونیک به این نتیجه می رسند که بایست زیر سایه ی رهبری آقایان باقی ماند و در چهارچوب موقعیت ها و فرصتهای داده شده فعالیت کرد. بانوان خردادی مشکل اساسی شان نداشتن آزادی های فردی (به خصوص نداشتن حداقل آزادی برای زنان و جوانان) است و انتقادشان از دولت وقت گله ای از نحوه رفتار مأموران انتظامی و در نهایت از دخالتهای بیجای آنان در همه ی امور است و سرانجام بانوی اردیبهشت روشنفکرانه "باید سوخت و ساخت" و یا "ساخت و سوخت" را در راه پیروزی به همه خردادیان توصیه می کند.


 

البته خانم بنی اعتماد سریع به شتاب سرعت بی رویه ی خود در تبلیغات سیاسی برای دولت جدید پی برد و در فیلم بعدی زیر پوست شهر به انتقادی از اوضاع اقتصادی و تباهی های ناشی از جنگ و فقر مادی و فرهنگی جامعه دست زد ولی تحلیل او از مسئله ای مانند روسپیگری (که آن را به بر دوش خانواده و فرهنگ و جامعه می گذاشت و نه شرایط سخت و فقر جامعه ای به بن بست رسیده) و شیوه ی نشان دادن زنان خیابانی چنان آبکی و سطحی بود که بیشتر این بخش، بخش کمیک فیلم را تشکیل می داد. البته در زیر پوست شهر منعکس کردن شوم بختی یک مادر و رنج زنی کارگر، هسته ی فیلم را می ساخت و با زنی مانند ننه دلاور، رخشان بنی اعتماد از سینمایی تبلیغاتی فاصله گرفت و به سینمای جنگ و پس از جنگ پیوست و همین رخشان بنی اعتماد را نجات داد.

 

 

خوشبختانه زن کارگر مانند ریحان در فیلم کافه ترانزیت نه زیبایی شکننده ی فرشته وار نیکی کریمی را داشت و نه روشنفکری فروغ را در بانوی اردیبهشت و نه هالویی دختر کارگری که در روسری آبی صیغه پیرمردی شد. کارگر بودن و باز هم کار کردن، پایانی باز (گشوده) برای روسری آبی و زیر پوست شهر ایجاد می کرد و فیلم مانند دایره و یا واکنش پنجم با پایانی بسته و در بن بست زندان تمام نمی شد طوری که در پایان نتیجه می گرفتیم در هر حال علیرغم همه ی بدبختی ها زندگی همچنان ادامه دارد و ما کار خود را می کنیم و به راه خود می رویم. غرضم از گفتن این حرفها این است که سینمای خانم بنی اعتماد یا خانم تهمینه میلانی با شرکت زنان و بر اساس زندگی زنان بیش از آن که فمینیستی باشد سینمایی دقیقاً سیاسی و حساب شده و شدیداً ایدئولوژیک است و در فیلم هایی از این قبیل فمینیسم آلت دست فیلمساز می شود تا به هدف سیاسی و یا پیام سیاسی خود برسد.
البته مسئله ی سانسور را نباید نادیده گرفت ولی ایراداتی که می بینم فراتر از سانسور و یا حذف بخش یا بخش هایی از فیلم است و بیشتر گرد اندیشه اصلی فیلم دور می زند.


http://www.iranact.com/cinema/images/films/Vakonesh_Panjom_p.jpg

 

در فیلم واکنش پنجم زنان پس از آن همه مبارزه شکست خورده اند و همبستگی گروهشان نیز از هم پاشیده شده است ولی پدر شوهر و یا پدرسالار هیچ خم به ابرو نمی آورد. او نه کوتاه می آید و نه رحم می کند و نه به این همه مبارزه نظری می افکند. جنبش زنان به پدرشوهر حتا تلنگری هم نزده است چه برسد به این که کاخ فرمانروایی پدرسالاری دیرینه و پایدار او را فرو بریزد و ویران کند. فقط پسر جوانش است که از او می پرسد: اگر منهم بمیرم شما با زن و بچه ی من این طور رفتار خواهید کرد؟ در نتیجه پدرشوهر به خاطر پسرش و واسطه گی اوست که برای عروسش شرط و شروطی برای آزادی می گذارد. فیلم واکنش پنجم با نگاه پر سئوال و نگران زن فرشته ای از آینده ای مبهم و ترسناک در زندان تمام شود.
واکنش پنجم گرچه همبستگی زنانه و مبارزه ی گروهی آنان و سازماندهی زنان را به نمایش می کشد ولی در پایان همه را خوار و ذلیل نشان می دهد و پدر - مرد سالاری را پایدار می داند. واکنش پنجم هیچ گونه تحلیل عمیقی از ابعاد و چگونگی ریشه های این پدر - مرد سالاری همیشه مسلط بر جامعه و زن نمی دهد. راه حل پیشنهادی فیلمساز نیز بسیار مردسالارانه و ضد فمینیسم است چراکه در پایان نتیجه گیری می کند که این مردان جوان هستند که باید مردان گذشته را مورد سئوال قرار دهند تا با زنان مانند پدران خود رفتار نکنند و آنها پیروی نکنند! در واکنش پنجم نسل جوان حتا جرأت نمی کند که در برابر نسل پدر قد علم کند بلکه در پایان خیلی دست به عصا و سر بسته و محترمانه پدر را مورد سئوال قرار می دهد. در پایان دیگر هیچ بحث برابری جنسیتی مطرح نیست بلکه مردان و مردان اند و زنان همیشه تحت سلطه ی مردان. واکنش پنجم با توجه به این که همه ی زنها شاغل اند و فرشته - که نمی دانم چرا هی یادمان می رود او یک عروسک چینی نیست بلکه دبیر دبیرستان است و برای خودش آدمی است و حقوقی دارد و دستش توی جیب خودش می رود و برای نان شب لنگ کسی نیست - این نوع خاک برسری و خواری بسیار غلو شده به نظر می رسد.


 

اشکال فیلم دایره در ساختار آن بود که هنوز هم می شود با یک مونتاژ جدید فیلم را از آن دایره تنگ و عبوس و مخوف و بی نتیجه نجات داد. کافیست در فیلم دایره صحنه ی اول یعنی تولد نوزاد دختر را از اول فیلم به انتهای فیلم منتقل گردد و ساختار فیلم واژگون شود تا نوید زنی نو و شاید طرحی نو را بدهد و بتواند فیلمی فمینیستی تلقی شود ولی فیلم با سیاهی و نومیدی بدون هیچ نویدی از آینده و نسلی دیگر و نسلی شاید آزاد، همه زنان را مانند زنان خیابانی در مرکز دایره و در زندان گرد می آورد و در آنجا که هیچ روزنه ای به دنیای آزادی نیست به پایان می رسد. البته یکی گریخته است ولی برای چه مدت؟ و چه آینده ای انتظار آن زن فراری را خواهد کشید؟ آیا او فقط به عنوان یک روسپی آزاد خواهد ماند؟ پایان فیلم دایره قانع کننده و همه گیر نیست و به شکل اغراق آمیزی از واقعیات جامعه ایران به دور است. آیا آن همه میله و آن همه زندان توانسته است جنبش زنان و مبارزات زنان برای کسب حقوق انسانی خود و برای رهایی خویش را سرکوب کند و همه ی زنان را در زندان حکومتی سر جایشان بنشاند؟ ساختار بسته و بی حاصل و نومید کننده ای که فیلم دایره به ما می دهد در نفس هیچ مبارزه ای قابل قبول نیست چون از هر مبارزه ای دستاوردهایی هر چند اندک برای نسلهای بعد و تأثیراتی بر زمانه خویش به جای می گذارد.



 

همین ایراد در مورد فیلم به ظاهر فمینیستی واکنش پنجم نیز صادق است و باز ساختار فیلم که به آیه یأس مانند است. کافی بود در پایان واکنش پنجم پدرشوهر به خاطر آبروی خود و سلامت نوه هایش کمی کوتاه می آمد و حداقل به حرمت پسر مرحومش عروس بیوه و جوان خود و مادر نوه هایش را به زندان نمی فرستاد و می گذاشت با توجه به قانون طبیعت، مادر بالای سر بچه های خودش بماند و آنها را بزرگ کند و در نتیجه به اندکی از اهداف استقلال طلبانه ی خود برسد، آنوقت واکنش پنجم می توانست واکنش مثبت و مفید و آگاهی دهنده ای باشد که نبود و کاش مانند فیلم دایره از سطله پدرسالاری و عبث بودن مقاومت حرف نمی زد و تا این حد انرژی منفی از خود سرایت نمی داد. احساس من بعد از دیدن فیلم دایره و واکنش پنجم، تلقین شکست و تضعیف روحیه ی زنان و بیچاره نشان دادن آنان و بیحاصلی مبارزه شان بود، طوری که به خصوص در پایان واکنش پنجم به این نتیجه می رسیدیم که اگر صدایمان درنیاید و جیک نزنیم حداقل سر از زندان و سیاهچال درنمی آوریم و رسوای این و آن نمی شویم.

 

کسانی که با عالم نمایش آشنایی دارند به خوبی می دانند که در گذشته بازیگری تئاتر شغلی زنانه نبود و معمولاً مردان به ایفای نقش زنان می پرداختند. حالا از تراژدی یونانی بگیرید و بیایید در شرق و نمایش تعزیه، به خوبی خواهید دید که در طول تاریخ و در صحنه های تئاتر همیشه نقش زنان را مردانٍ زن پوش را ایفا کرده اند.

 

 

زنان همیشه اسرای تاریخ و پستوها بودند و کسی آنها را نمی دید و کسی به حرفشان گوش نمی داد. روی صحنه تئاتر هم زن پوشی می آمد و نقش زن را ایفا می کرد. زن پوش، چه در تئاتر شرق و چه در تئاتر غرب سنتی دیرینه دارد. دوران بازیگری زنان در ایران نیز به قرن بیستم برمی گردد و اولین زنان بازیگر، زنان ارمنی بودند.

این پدیده در دوران پس از انقلاب به شکل معکوس خود را نشان داد. نمی توانستند حضور زنان را از زمانه و زندگی خود حذف کنند. پس در ابتدا زنانی باب طبع خود آفریدند و کم کم زن پوش های زن نما با افکار مردانه آهسته آهسته همه ی صحنه ها را از آن خود کردند. تعداد زنان در فیلم واکنش پنجم و یا ده کیارستمی هیچ کمکی در گشودن مشکل زنان نمی کند بلکه فقط با خطای چشمی و حضور مجازی زنان، و با مردم فریبی، سینمایی زن پوش با مسایلی زن نما به وجود آورده است که در بقای هر چه بیشتر پدر - مرد سالاری می کوشد.

 

 

کافه ترانزیت
شناسنامه فيلم کافه ترانزیت :
فيلمنامه نويس و کارگردان: کامبوزيا پرتوی
تهيه کنندگان: امير سماواتی، بهروز هاشميان فيلمبردار: محمدرضا سکوت
تدوين: جعفر پناهی
طراح صحنه و لباس: فرهاد فارسی
صدابردار: محمد مختاری
صداگذاری و ترکيب: پرويز آبنار
بازيگران: فرشته صدر عرفايی، پرويز پرستويی
محصول: ايران و فرانسه


 

 

کافه ترانزیت به سرنوشت زنی بیوه در جامعه شرقی و پدر - مرد سالار می پردازد. ریحان زن جوان و بیوه ایست که می خواهد مستقل باشد. جامعه مرد سالار مدام در هیئت برادران شوهر بر او ظاهر می شود و برایش تعیین تکلیف می کند و بی وقفه از ریحان می خواهد که زیر سایه و سلطه ی آنها بماند. ریحان سعی می کند به دل خود راه برود و به میل خود زندگی کند و به میل خود بچه هایش را بزرگ کند. در حالی که سنت از او می خواهد که به همسری برادر شوهر متأهل دربیاید. ریحان که اهل آنجا نیست سعی می کند تحت تأثیر آنان قرار نگیرد. اخلاق جامعه در هیئت برادران شوهر مدام می خواهد او را تصاحب کند و خواسته هایش را پایمال کند و ریحان را در زندان سنتهای قبیله خود نگه دارد و مانع پیشرفت او به عنوان یک زن مستقل و خود مختار شود. برادر شوهر در عین متأهل بودن می خواهد ریحان را به حرم خویش بکشد و در چهاردیواری مطبخ خود به کار بگمارد و ریحان که از دنیا و فضایی دیگر است و باعشق با اسماعیل همسر مرحومش ازدواج کرده میل ندارد که خود و فرزندانش اسیر سنتهای آن دیار و استبداد خانواده شوهر قرار بگیرد و از اینرو ترجیح می دهد از راه آشپزی در کافه ترانزیت خرج خود و بچه هایش را تأمین کند. همه ی فیلم در همین کشاکش خلق می شود و پیش می رود و با همین کشمکش نیز به پایان می رسد.

 


ریحان بر خلاف زنهای دیگر آنجاست. ریحان یک زن معمولی است. ریحان فرشته نیست. البته ریحان شیطان رجیم هم نیست. ریحان مانند نامش گیاهی است روییده در دامن طبیعت زنانه ی خویش و از این روست که ریحان کاملاً با طبیعت خود آشناست و می گذارد هر چیزی سیر طبیعی خود را طی کند. ریحان تا زمانی که در قلبش عزادار است سیاه می پوشد و زمانی که نگاهش متوجه مرد یونانی می شود لباس عزا را از تن بیرون می آورد. ریحان نمی خواهد سر بار کسی باشد و ترجیح می دهد اصیل ترین هنر زنانه ی خود یعنی آشپزی و غذا دادن به دیگران را تبدیل به شغلی برای کسب درآمد کند و رستوران سر جاده را بچرخاند. ریحان به خواسته قلبی خود اهمیت می دهد و علیرغم همه ی مشکلات با برادر شوهرش ازدواج نمی کند. ریحان زنی است که می تواند "نع!" بگوید. ریحان زنی است که می تواند "بله!" بگوید. ریحان زنی است که می فهمد چه می گوید و بالاخره ریحان زنی است که به صدای قلبش گوش می دهد.

 

 

 

ریحان زن است و ریحان مادر است و مادر به تربیت بچه هایش فکر می کند و به علائق آنها توجه دارد و چیزی را به آنان تحمیل نمی کند. بچه ها هم در کنار مادرشان ایستاده اند و در عین اینکه مادرشان را دوست دارند به او در کار رستوران کمک می کنند و اینطوری است که یاد می گیرند بایست در برابر زندگی ایستاد و اینطوری است که چرخ زندگی و اموراتشان می گذرد. در کافه ترانزیت علیرغم همه مشکلات، ریحان که نه فیلمساز است و نه نویسنده و روشنفکر هم نیست استقلال بیشتری از خود نشان می دهد و خودش تصمیم می گیرد. خوشبختانه ریحان اهل آن دیار نیست وبرخلاف فیلمی مانند روسری آبی، نگاه ریحان به عشق و یا به همسریابی، یافتن آقابالاسری برای خود و بچه هایش نیست و حتا در پاسخ به مرد یونانی ترجیح می دهد پیش از هر چیز استقلال خود را به دست بیاورد و پیدا کردن شوهری دیگر، راه حل نهایی برای او نیست.

 


ناچارم باز تکرار کنم که درست است که در ایران کنونی مسئله زنان شکل حادی به خود گرفته است ولی هر چه با شرکت زن بود و داستان در حول و حوش زندگی زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد دور زد لزوماً به سینمای فمینیستی ایران تعلق ندارد و بیشتر نمایشی ظاهری و سطحی و زن پوشانه و مجازی برای لوث کردن و پنهان کردن ریشه های این مشکل بزرگ اجتماعی است. نمونه ی دیگر فیلم ده است از آقای عباس کیارستمی که از روکشی زنانه برای فیلمی با تفکر مردانه تشکیل شده است.

 

 

آقای کیارستمی در سال 1381 ناگهان به مسئله زنان روی آورد و قهرمان او که معمولاً مردی مجرد (گاه با پسربچه ای و گاه بی پسر بچه ای) در جاده ی زندگی حیران و گاه نومید بود تغییر جنسیت داد و به صورت زن مطلقه ای درآمد که بی وقفه در جاده روزمره گی می راند و آدمها بر او چون مسافرانی موقت نمودار می شدند.

 

 

در فیلم ده عباس کیارستمی، حتماً صحنه فجیع گفتگو با روسپی ( قسمت اول و قسمت دوم) را ببینید تا به عمق تفکر مردسالارانه فیلمنامه نویس و یا کارگردان پی ببرید و ببینید وقتی مردانی با ذهنینتی پدر- مردسالار، می خواهند ادبیات فمینیستی و به ظاهر زنانه بنویسند چگونه فانتزی های مردسالارانه خود را افشا می کنند.
اوج تفکر مردسالارانه ی فیلمساز در صحنه ایست که زنی که مدام رانندگی می کند و در جاده یکنواخت زندگی خود مرتب می رود و می آید، خانم کیارستمی به روسپی ایی که ما نمی بینیمش برمی خورد، فجیع ترین صحنه فیلم درست همین زمانی است که خانم کیارستمی (منظورم همان خانمی است که به جای آقای کیارستمی پشت فرمان نشسته و با روسپی مشغول هر و کر است) در مسیر تکراری خیابانٍ زندگی خود روسپی ایی را سوار ماشین می کند و بی اطلاعی او نسبت به شرایط اجتماعی تا به حدی است که از روسپی می پرسد برای چه این کار می کند. انگار برای روسپی خیابانی هزاران شغل و مقام و منصب وجود داشته و روسپی همه را رد کرده و داوطلبانه خواسته تن فروشی کند و جندگی را به عنوان شغل دلخواه خویش برگزیده است!!!

 


گفتگو با پیرزن ومومن و گفتگو با دختر عاشق را در مورد امامزاده و حجاب بشنوید تا ببینید چگونه کارگردان و فیلمنامه نویس به راحتی به غنی سازی خرافه می پردازد و عقب ماندگی ذهنی را در جامعه و به خصوص در بین زنان رواج می دهد. از کرامات و ابتکارات فیلمساز جهانی شده ی ما در فیلم ده این بود که مسئله حجاب را هم حل کرده بود. دختری که در عشق شکست خورده از فرط نومیدی سرش را از ته تراشیده و این زن بی مو در برابر دوربین بی حجاب می شود و عجیب اینست که آب هم از آب تکان نخورد!!! دوستی می گفت کیارستمی کار جالبی کرده که زن بی حجاب را نشان داد! گفتم نشان دادن بی حجابی به این شکل که دل و جرأت نمی خواهد. من شخصاً حاضرم موهایم را از ته بزنم به شرط این که قانون حجاب اجباری را بردارند و بقیه بتوانند بی حجاب شوند. نمایش دردناک و مسخره ی زنی بی مو، لوث مسئله ی حجاب اجباری است. نشان دادن بی حجابی به این شکل بی معنا کردن این مسئله و تلاشی برای گمراه کردن اندیشه ی بیننده است. همگی به خوبی می دانیم که همیشه پشت چهره و شخصیت این کودکان و زنان کارگردانی ایستاده است که از این عوامل طبیعی برای رساندن پیام خود استفاده می کند . بازی بسیار ضعیف بانوی راننده در برابر بازی کودک آزار دهنده می شود، همانطور که می بینید در پشت حرفهای پسرک و نظرات ضدزن و مردسالارانه و خشونت کودک، آقای نویسنده و فیلمنامه نویسی نشسته است و در کلیت نیز نویسنده مردسالار و ضدزنی نشسته است که نظراتش بر فیلم غالب است.

 

 


در کافه ترانزیت ریحان مانند ننه دلاور، مانند بسیاری از زنان جامعه خود، تنها راه نجات را در باز کردن فرزندانش از سر خود و به دنبالش روسپیگری نمی داند. ریحان نه تنها هرگز بچه هایش را سر راه نمی گذارد بلکه به زنی دیگر که در آستانه ی روسپیگری است پناه می دهد و کار می دهد و سقفش را با آن دختر بی پناه روسی تقسیم می کند. ریحان از دنیای بدون اغراق زحمتکشان می آید که تنها ره رهایی برایشان در تن فروشی برای تأمین زندگی نیست. و خوشبختانه ریحان کم و بیش موفق هم می شود و راستی خودمانیم مگر همه ی زنان ایران و عالم روسپی شدند تا بتوانند شکم بچه هایشان را سیر کنند و زنده بمانند؟

 


کافه ترانزیت در نزدیکی مرز ایران و ترکیه و عراق اتفاق می افتد و محصول مشترک ایران و فرانسه است. کافه ترانزیت در کنار مرزها ساخته شده است و سناریو و ماجرای بخش هایی از فیلم، شباهت بسیار زیادی با فیلم بغداد کافه دارد و به نوعی بغدادکافه ای ایرانی شده است. ریحان گاهی شبیه ننه دلاور در زمان جنگ می شود و گاهی شبیه زنٍ صاحب کافه، در بغداد کافه. از نکات جذاب فیلم کافه ترانزیت شنیدن زبانهای مختلف و دیدن آدمهایی از ملیتهای مختلف است چرا که کافه ترانزیت فیلم بازی است و گشوده بر روی جهان و خود را به ماندن در پشت دیوارهای عبوس محکوم نمی کند. در نهایت سادگی، کافه ترانزیت چه در محتوا و چه در ساختار فیلم باز و گشوده ایست که ذهن را به تفکر وامی دارد و به بن بست روانه نمی کند.

 

کافه ترانزیت فیلمی بسیار واقعگرایانه است و با نگاهی عمیق به مسئله ی زن در دوران گذار از سنت به سوی تجدد می پردازد. کافه ترانزیت به دور از فمینیسم رایج در ایران، نماد دوره گذار دردناک ایرانیان از جامعه سنتی و جامعه بسته ی شرقی به سوی جهان بزرگ متجدد و دنیای امروزی است. کافه ترانزیت، کافه ای بین راه؛ کافه ای بر سر مرز، کافه ای بین ایران و اروپا نشاندهنده مرزهای سنت و تجدد از دیدگاه آدمهای متفاوت است. هر کسی برای عبور از این گذار دردناک باید کافه ترانزیت یا این کاروانسرای بین راه را با دستان خودش بسازد. ما برای رسیدن به جامعه ای مدرن ناچاریم که سخت کار کنیم و خانه ی خود را بسازیم و مرزهای خود را مشخص کنیم و اگر زن باشیم باید بیشتر کار کنیم و بیشتر بجنگیم تا استقلال خود را به کف بیاوریم و این میسر نمی شود مگر با کار و به دست گرفتن افسار اقتصاد خانواده .


ایرادی که به فیلم کافه ترانزیت (مانند بسیاری از فیلمهای ایرانی) می شود گرفت نگه داشتن ریحان در حریم نوعی زنانگی اکتسابی است. به قول سیمون دوبوا:" ما زن متولد نمی شویم بلکه ما را برای زن بودن تربیت می کنند." از این زاویه وقتی می بینیم که ریحان با دستان کوچکش و در لباس عزا خشت می زند و پنچه در گل فرو کرده است کمی حیرت می کنیم. خیلی ساده و بی اغراق بگویم که منی که تا به حال بنایی نکرده ام اگر بخواهم دست به کار شوم لباس کار به تن می کنم و دستکش به دست می کنم. اگر چه صحنه ی خشت زنی و بنایی کافه ترانزیت توسط ریحان بسیار ساختگی و اغراق آمیز به نظر می رسد ولی با خود حقیقتی نمادین به همراه دارد. ساختن آزادی و به کف آوردنٍ استقلالٍ مادی کار گل است و برای رسیدن به آزادی و استقلال بایست آستین ها را بالا زد و به تنهایی و با دستان خالی خشت های زندگی خود را بنا گذاشت.
در کافه ترانزیت خودسانسوری هنگام ساختن فیلم در بازی ها کاملاً آشکار است و به احتمال یقین فیلم پس از ساخته شدن هم توسط کارشناسان سانسور مورد جراحی قرار گرفته است. خودسانسوری هنگام ساخت فیلم تا حدی است که مردی که می خواهد ریحان را به همسری خود درآورد حتا نیم نگاهی به چشم خریدار به او نمی افکند. انگار ازدواج برای برادر شوهر وظیفه ای ملی و میهنی است که بایست حتماً ادا شود. بیوه ی جوان و مرد یونانی، ریحان و ذکریا با هم حتا یک لحظه هم تنها نیستند و در چشمان هم نگاه نمی کنند. ریحان آنقدر با حجاب است که حتا توی خانه هم مدام روسری به سرش است و تنها با فکر نبوغ آسای کارگردان، ریحان در حالی که موهایش را نمی بینیم چون قاب آیینه مانع دید ماست، روسری سیاه عزایش را از سر برمی دارد. مانند دکتری که قرار است نامحرم را از طریق نگاهش به آیینه و نه نگاه مستقیم به عضوٍ بیمار، معالجه کند، ما بینندگان نیز مراسم از تن به در آوردن رخت سیاه ریحان را به شیوه ای نمادین و غیر مستقیم مشاهده می کنیم. باز از نکات سانسوری و استعاره ای فیلم، صحنه آشپزی کردن ریحان است. لزومی ندارد که به شما یادآوری کنم جوامع شرقی پر است از ممنوعیت های کلامی و ذهنی، و در عین حال پر است از اشاره و استعاره. پس در شرایطی که نمی شود از میل جنسی و از ارضاء این کششٍ نهفته حرفی زد و یا نگاهی رد و بدل کرد و حتا تصویری ارائه داد از سکسوالیته؛ اشتهای جنسی جای خود را به اشتهای شکمی می دهد. ریحان با دست پخت خود چشمٍ ذکریا را می فریبد و با طعم خانگی و زنانه ی غذای خود دلٍ او را می رباید و در عین حال از سر کنجکاوی کنسرو ذکریا می چشد تا با سلیقه ی او آشنا شود. آیا پیام را گرفتید؟
به هر حال علیرغم ممنوعیت ها، همین جا لازم است که از بازی دو بازیگر اول فیلم یعنی فرشته صدر عرفایی که پیشتر در نقش یکی از زنهای فیلم دایره درخشیده بود و حالا با بازی روانش در نقش ریحان ما را با خود به کافه ترانزیت می برد و همچنین بازی روان و موثر پرویز پرستویی در نقش برادر شوهر یاد کرد.



آدمها در فیلم کافه ترانزیت در عین دوری گاهی چنان به هم شبیه و نزدیک می شوند که هدیگر را پیدا می کنند و به هم می چسبند و به زحمت از هم جدا می شوند و در این میان ملیت و زبان هیچ مانعی ایجاد نمی کند. کافه ترانزیت یا قهوه خانه ی سرراه، نقطه ی عطف شخصیتهای مختلف داستان دردهای مشترک آنان است. دختر روس بی خانواده و بی خانمان و راننده یونانی راه گم کرده و ریحان بیوه و بی پناه در همین کافه ی لب مرز و در این گذار زندگی است که همدیگر را پیدا می کنند و برای مدتی با هم می مانند.

 

برخلاف فیلمهای به ظاهر فمینیستی اخیر سینمای ایران، فیلمهایی مانند واکنش پنجم و یا دایره که زنان از ابتدا تا انتها اسیرند و در دایره ی بسته ی پدر - مردسالاری نیرو و توان خویش را از دست می دهند و فرسوده می شوند و دست آخر راه به جایی نمی برند، کافه ترانزیت نشاندهنده حرکت زنان معمولی به سوی کسبٍ حقوقٍ انسانی خویش است و چگونگی دشواری این گذار و این مسیر را شرح می دهد. کافه ترانزیت شعارگونه نیست و خیالپردازی نمی کند و راه دور و دراز و سختی که ریحان برای حفظ استقلال خود در پیش دارد را به ما نشان می دهد و در همین جا فیلم را تمام می کند ولی آنچه در این فیلم می بینیم و حائز اهمیت است حرکتی است که آغاز شده و دیگر به هیچ وجه نمی شود متوقفش کرد.

 


از مواردی که در فیلم کافه ترانزیت خوب پرورده شده بود همین استفاده از زنان برای سرکوب زنان دیگر بود. در ابتدا برادر شوهر، مادر افلیج خود را می آورد و در خانه ی ریحان می گذارد تا ریحان را زیر چشمی و توسط مادرش تحت کنترل کرده باشد. در مرحله ی بعدی همسرٍ برادر شوهر، زلیخاست که می آید و ریحان را برای شوهرٍ خود خواستگاری می کند چون چاره ای ندارد و می پندارد که این تنها راه است.
در کافه ترانزیت بر خلاف دو فیلم واکنش پنجم و یا دایره ریحان را می بینیم که هنوز با امید و با پشتکار راهی را که برای استقلال خود برگزیده ادامه می دهد و شکست هیچ جنبشی را اعلام نمی کند. ریحان در برابر ناملایمات در هم نمی شکند و راهش را ادامه خواهد داد.

 


درست است که بازی اشکنک دارد و سر شکستنک دارد ولی مبارزات آزادی خواهانه را نبایست تا حد یک بازی کودکانه و یا یک تندروی کودکانه دست کم گرفت. مبارزاتٍ زنان برای کسبٍ حقوق انسانی خویش یک نوع بازی یا قمار نیست که برنده و یا بازنده داشته باشد. مبارزاتٍ اجتماعی در دراز مدت است که میوه می دهد و آیه ی یأس خواندن و خبرٍ فاتحه و ختمٍ مبارزه و بسته شدن پرونده آزادیخواهی را اعلام کردن و یا خبر از هم پاشیده شدنٍ جنبشی را به این وضوح و قاطعیت اعلام کردن، هنر نمی باشد.

درست است که روزی نویسندگان ایرانی برای عبور از زیر تیغ سانسورٍ کتاب، تصویر را به جای کلام برگزیدند و اشتباه نیست اگر بگوییم روزی نویسندگانی چون بهرام بیضایی و ناصر تقوایی و غلامحسین ساعدی و ابراهیم گلستان سینمای مولف ایران را در دهه شصت میلادی و یا دهه چهل خورشیدی بنیاد گذاشتند. با اطمینان می توانیم بگوییم که سینمای ایران، در دوران جنگ، زیباترین فیلمهای بشردوستانه را از طریق فیلمهایی شاعرانه با پیامهایی بسیار صلح جویانه خلق کرد. با جرئت می توانیم بگوییم سینمای مولف ایرانی توانست با فیلم هایی برای کودکان و با بازی کودکان، با شعر و انسانیت، دلٍ غربی ها را بلرزاند. ولی اکنون می توان به این پدیده با تردید نگریست چرا که سینمای ایران به صورت موریانه ای درآمده است که فعالان کنونی اش این سینما را در خدمت ایدئولوژی های فرصت طلبانه به کار گرفته اند. داستان اسب ترویا را یادتان رفته؟ به نام سینما و از طریق سینما، ایدئولوژی می دهیم به خورد ملتهای شوم بخت. رک و پوست کنده بگویم با این نوع سینما، ملت را فیلم کرده ایم دیگر، مگرنه؟ داستان بیسکویت آقای کیارستمی را که یادتان نرفته؟ متأسفانه مدتی است که سینمای ایران بیسکویت خود و رأی خود را به رهبران سیاسی کنونی بخشیده است و از سینمای پیشرو فاصله گرفته است. از این زاویه و با چنین نگاهی است که می توانیم ادعا کنیم وجود فیلمی مانند کافه ترانزیت در چنین شرایطی غنیمت است.

در کافه ترانزیت ریحان خوشبختانه نه روشنفکر است و نه مستندساز و نه شاعر. ریحان کافه ترانزیت اش را ساخته است و مانند ننه دلاور لب مرز ایستاده است و آنقدر درگیر مشکلات خویش است که اصلاً یادش رفته آزادی فردی چه می تواند باشد ولی با همه ی اینها فراتر از بانوان اردیبهشتی و دوشیزگان خردادی از حقوقٍ انسانی و شرفٍ زنانه ی خویش دفاع می کند. ریحان به هیچ وجه با مأموران انتظامی و پاسدار و حتا حاج آقا یا حاکمٍ شرع درگیر نمی شود و در ضمن این افراد نیستند که برایش مشکل ساز باشند و سنگ جلوی پایش بیندازند، مسئله ی ریحان بعدٍ عمیق تری دارد و آن حضورٍ پدرسالاری غالب بر جامعه است. همان پدرسالاری شریف و باآبرو که مدام در تلاش است تا به حکمٍ سنت او را به زیرٍ لنگٍ خود بکشد و زمانی که موفق نمی شود یکراست می رود پیشٍ حاکمٍ شرع و به نام قانون و اخلاق و شرع برای ریحان پاپوش می دوزد تا درٍ دکانش را تخته کند و تا هر طور شده ریحان را در مطبخٍ خود چون کنیزی به کار بگمارد. در این گذارٍ دردناک، کافه ی بین راه، تنها پناهگاهٍ ریحان است. برای ریحان خانه یعنی کافه ترانزیت. ریحان نمی گذارد پشتش را به خاک بکشند. ریحان نمی خواهد شکست خورده و بی حیثیت شده به کنیزی برادرشوهر تن بدهد. ریحان با چنین جامعه ای درگیر می شود و در چنین فضایی ایستادگی می کند. ریحان می خواهد مرزها را بشکند و همه را به صلح در کافه ای بین راه دعوت کند.

___________________________________

 

 

خوشبختانه من یک زنم

تولد: فیلمی از نگین کیانفر و نگاهی تازه نسبت به مسئله ی تغییر جنسیت در ایران


به قول سیمون دوبووا: برای زن شدن و برای زن بودن همیشه بایست خود را توضیح داد و خود را از نو تعریف کرد چرا که ساختار جامعه و زبانٍ جامعه و خلاصه همه چیز مردانه است. در قرون گذشته، نویسندگی نیز حرفه ای مردانه بود و زنان به ناچار پشت نام های مستعار مردانه پنهان می شدند و داستانهای خود را مینوشتند. سه خواهر نویسنده، خواهران برونته، سه زن هنرمند با قلمی توانا و ماندگار، بار مصیبت زن بودن در جامعه ی مردانه را میکشیدند و با نامهایی مردانه داستانهای خود را نوشتند. رنج زن بودن و خلاقیت نویسنده در کار نویسنده ی توانا و بی نظیری مانند ویرجینیا وولف تلاقی درخشانی دارد.

 


ویرجینیا وولف در رمان اورلاندو روحٍ شعر و ادبیات را در قالب پسرکی به نام اورلاندو متبلور می سازد و این جوان شاعر در نیمه ی رمان تغییر جنسیت می دهد و زن می شود، زن شدن اورلاندو آنقدر طبیعی اتفاق می افتد که نیازی به هیچ توجیه علمی نیست. اورلاندو می خواهد زن باشد و از زن بودن خود خوشنود است. همین. اورلاندو می خواهد مادر باشد و از مادر بودن خود خوشنود است همین. ادبیات به سمت زنانگی می رود. روحٍ ادبیات در جستجوی زنانگی است و دیگر از زبان مردانه و منطق مردانه و سلطه ی مردانه خسته شده است.

 


بارها از من خواسته اند تا در مورد ادبیات زنان ایران مطلبی بنویسم ، بنابر این از فرصت استفاده کرده و باز لازم می بینم یادآور شوم هر گاه زنی قلم به دست گرفت و چیزی نوشت و یا هر شخصی به مسئله زنان پرداخت لزوماً آن نوشته کاری فمینیستی و نویسنده اش هم نویسنده ای فمینیست نیست و آن اثر نیز به ادبیات فمینیستی تعلق ندارد. سیمون دوبوا در کتاب جنس دوم به زنانی اشاره می کند که زندانبان اند و مسئله جنسیت و یا صرفاً زن بودن، لزوماً آنها را با زنان زندانی در یک جبهه واحد قرار نمی دهد و باز از زنانی که به سوی فاشیسم رفتند و در جهت سرکوب زنان دیگر دست به کار شدند و یا حتا در این زمینه بر مردان پیشی گرفتند. استفاده از زنان برای سرکوب زنان در میدان هفت تیر نمونه ای واضحی برای این پدیده است. پس هر حرکتی توسط زنان را لزوماً نمی توان حرکت فمینیستی نام نهاد.
هیچ قصد ندارم نویسندگانی را که نام می برم در این کفه قرار بدهم ولی داستانهای خانم گلی ترقی و یا به دنبالش فرخنده آقایی حاوی نوعی زنانگی به معنای ضعیفه نویسی اند و بیشتر به ادبیاتٍ مردپسند تعلق دارند. خانم ترقی علیرغم قلم شیوا و آگاهی بر فنون و شگردهای نویسندگی امروز جهان، جهان بینی مردانه ای دارد که بر تمام داستانهایش استوار است و غالب شخصیتهای اولیه اش مردان و یا پیرمردان هستند و اگر هم زنی در این میان باشد چیزی جز یک دختربچه ی ننر ولوس نیست. گلی ترقی در داستانهای مهاجرتش نیز زنانی که دیده میشوند یا دختر بچه اند و یا پیرزن، یعنی یا قبل از بلوغ و یا پس از یائسگی! گلی ترقی همیشه از زن بالغ و زن شکوفای عاشق فرار می کند و یا دست به دامن تمثیل و یا مایل به شوخ طبعی و مسخره بازی می شود. زنان گلی ترقی اگر از طبقه بالای جامعه باشند شاهدان ساکت روزگار اند و اگر از طبقات پایین جامعه، هیولاهای چند چهره ای مانند داستان خدمتکار و یا موجودات قرون وسطایی و روستایی ایی مانند ننه انار که انگار به داستانها و افسانه های فولکلوریک و قصه های کودکان تعلق دارند. زنانگی برای گلی ترقی چیز بامزه ایست که می شود تا ابد تحقیرش کرد و برای یک عمر به آن خندید و مسخره اش کرد.
زنانگی داستانهای فرخنده آقایی از نوع دیگریست، زنانگی در داستانهای فرخنده آقایی چیزی شوم و پنهان مانند یک غده ی سرطانی مرگبار بود که در شکم زنی نهفته بود و از این رو زن مدام در سکوت رنج می کشید. غده ای که دیگر طاقت نیاورد و در کتاب جنسیت گمشده با مقدمه ای علمی!!! و مستند!!! این غده ی نکبت بار زنانگی را کند و انداخت دور و در پایان مانند توابی پشیمان از زن شدن و زن بودن خود افسوس و حسرت روزهای مرد بودن خود را خورد و مسلماً حکومت مردسالار ایران تاکنون بسیار از این موضوع خشنود شده است و حتماً از ایشان تقدیر به عمل خواهد آورد.
نویسندگان دیگری هم هستند که آثار خود را از بوی ادویه و سس غذا پر می کنند و گاهی با ایجاد یک حمام زنانه ما را دچار این توهم می کنند که دارند ادبیات زنان می نویسند در حالی که مجلس سفره زنانه و روضه زنانه و همایش انبوهی زن و غذا و ادویه و عطر یک روبنای ظاهری و تصوری مردپسندانه است از زن. زن نه در حمام نهفته است و نه در آشپزخانه حضرت آقا! زن موجودیست مانند تو دارای هوش و حواس و درایت و اگر هر دقیقه توی سرش نزنی و مدام تحقیر و سرکوبش نکنی و هر روز جوانه هایش را نتکانی شاید روزی بتواند گل و میوه دهد.
فقط یک مقایسه کوچک: اگر در قرن بیستم اورلاندو زن شد و شعر گفت، در ایران کنونی و قرن بیست و یکم خانم فرخنده آقایی از زن بودن خود استعفا داد و آن را راز شوم هستی دانست. اینها را نوشتم که بگویم تفاوت ره از کجاست تا به کجا و خلاصه هر داستانی ادبیاتی فمینیستی نیست هر نویسنده زنی هم از زن بودن خود خوشنود نیست.
ولی من خوشحالم یک زنم و می خواهم زن بمانم و این راز هستی را بگشایم و بفهمم. باقی را بعدها خواهم نوشت. فکر می کنم همین برای امروز کافی است. فیلم
تولد را ببینید. بعداً باز با هم در مورد ادبیات زنان حرف میزنیم.
فقط مانند فردی که در این فیلم با جنسیت خود آشتی می کند و پای زنانگی نوپای خود می ایستد لازم است که ما هم از نو متولد بشویم و تولد خود و ورود خود را به گستردگی این هستی زنانه جشن بگیریم ... اینطور نیست؟

__________________

پ. ن. : این مقاله را هم نگاه کنید

صدای تجربه های زنانه، مطالعه موسیقی از منظر جنسیت/ سولماز نراقی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


مرجان ساتراپی و جایزه ای برای همه ی ایرانیان

 

 

مرجان ساتراپی کیست؟ مرجان ساتراپي 22 نوامبر 1969 در رشت به دنيا آمده است. دختر يكي يكدانه ي خانواده اي روشنفكر و ماركسيست است و كودكي و نوجواني خود را در تهران گذرانيده است. تا زمان انقلاب، در مدرسه ي فرانسه زبان و مختلط ژاندارك و رازي درس خوانده است. نه ساله بوده كه انقلاب شده است. سالهايي از جنگ ايران و عراق را در تهران به سر برده و سپس اواخر سال 1984 به وين رفته و در دبيرستان فرانسه زبان شهر وين تحصيل كرده است. مرجان دوران بلوغ خويش را در اتريش سپري كرده است و سپس در هيجده سالگي به ايران بازگشته است.

 

کارنامه مرجان ساتراپی: مرجان از سال 1989 تا 1993 در دانشكده ي هنرهاي زيباي دانشگاه آزاد در رشته ي ارتباط تصويري درس خوانده است و از سال 1990 تا 1994، به نوبت و يا هم زمان، به عنوان تصويرگر مجله ها و يا تدريس زبان فرانسه و زبان انگليسي و نقاشي و يا به عنوان گرافيست و . . . مشغول به كار بوده است. مرجان ساتراپي در سال 1994 راهي فرانسه شد و تا سال 1997 در استرازبورگ (فرانسه) در رشته ي تصويرگري آموزش ديد. او از سال 1997 در پاريس زندگي ميكند و حرفه اش نقاشي و تاليف كتابهاي كودكان است و با مجلات و روزنامه هاي متعددي همكاري دارد. مرجان ساتراپي، اولين مولف كتابهاي مصور ايراني است.

پيش از اين، مرجان دو كتاب كودكان "هيولاها ماه را دوست ندارند" و "اژدر" را در فرانسه به چاپ رسانيده بود كه طراحي مجموعه كتاب "پرسپوليس" را به تشويق "داويد ب" شروع كرد و چاپ و انتشار "پرسپوليس" بود كه براي مرجان ساتراپي محبوبيتي كم نظير به همراه آورد. "پرسپوليس" جايزه هاي متعددي را در جشنواره هاي معتبر كتاب كودك و كتاب مصور و طراحي كتاب فرانسه و بلژيك و اسپانيا از آن خود كرد. "پرسپوليس" كه تاكنون چهار جلدش چاپ و منتشر شده است، تا به حال به چند زبان زنده ي دنيا ترجمه شده است. گلدوزی ، یک کتاب مصور زنانه است. در گلدوزی سه نسل زن ایرانی در یک مهمانی به سخن می آیند و از خصوصی ترین مشکلات زنان ایرانی پرده برمی دارند. یکی از كتابهای مصور مرجان ساتراپي كه جايزه بهترين آلبوم جشنواره ي بين المللي كتابهاي مصور آنگولم 2004 را از آن خود كرد "خورش مرغ با آلو" نام دارد. "خورش مرغ با آلو" برخلاف نامش كتابي درباره ي آشپزي و شكم چراني نيست، بلكه درباره ي عشق به موسيقي است و نياز انسان به غذاي روح.  مرجان ساتراپي بارها در جشنواره های مختلف کتاب مصور و کتاب کودک برنده جوایز متعددی شده است.

 

 

پرسپولیس چیست؟ مرجان در دوره ی دوم مهاجرتش و در فرانسه به نوشتن کتابهای مصور پرداخت. مرجان مانند اکثر مهاجران که تجربیاتی مانند انقلاب و جنگ را پشت سر گذاشته بود پر از حکایت و داستان بود و غالباً داستانهای خود را برای اطرافیان تعریف می کرد و به تشویق داوید بی که به او گفت: "مرجان برو و این داستانها را بنویس!" به نوشتن داستان زندگی خود و اطرافیانش پرداخت. پرسپولیس داستان مصور سیاه سفیدی است که تاکنون چهار جلد آن به چاپ رسیده است.

 

 

"پرسپوليس" ، داستان زندگي خود مرجان در سالهاي انقلاب است. اين اتوبيوگرافي مصور، در كنار روايت زندگي دختر بچه اي خردسال، از نگاه مرجان ــ كه كودكي است ــ پايان دوره ي شاه و پيروزي انقلاب اسلامي و جنگ ايران و عراق را شرح ميدهد. از نگاه مرجان، دختركي نه ساله، بزرگ شده در خانواده اي مدرن با انديشه اي ماركسيستي، كتاب مصور "پرسپوليس" به سادگي و شيريني تاريخ معاصر ايران را تصوير ميكند. "پرسپوليس" در عين سادگي، كتابي عميقا سياسي است و نشان دهنده ي اعدام ها و شكنجه ها و بمب باران ها. عليرغم حقايق تكان دهنده اي كه كتاب "پرسپوليس" برايمان تصوير ميكند، داستان "پرسپوليس" به هيچ وجه، تلخ و ناراحت كننده نيست. ما با طنز و به سادگي با لباني پر از خنده و گاهي با چشماني پر از اشك، از طريق داستان زندگي مرجان، زندگي دروني و زندگي اجتماعي ايران امروزي را زير فشار و سلطه ي حكومت هاي خودكامه و سلطه گر مشاهده ميكنيم. "پرسپوليس" در عين مصور بودن، فصل بندي شده هم هست.

 

 

"پرسپوليس 1" كه در هشت فصل تدوين شده است و "روسري"‌نام اولين فصل آن است . . . داستان مرجان كوچك است در دبستان و پايان سلطنت پهلوي و پيروزي انقلابي كه بعدا فقط اسلامي شد. كتاب اول با ملاقات مرجان كوچك با عمو "انوش" و سپس اعدام "عمو انوش" به پايان ميرسد.

 

 

"پرسپوليس 2" ــ اين كتاب كه در ده فصل تدوين شده است، داستان زندگي مرجان در سالهاي جنگ و مرگ و يا دربه دري آشنايان مختلف را در برميگيرد. كتاب دوم با خروج مرجان از ايران به قصد اتريش به پايان ميرسد.

 

 

پرسپوليس 3" ــ داستان زندگي مرجان در دوران بلوغ در وين است و ماجراهاي يك دختر مهاجر يا يك تبعيدي نوجوان و اولين تجربيات عشق و بلوغ او در كنار مشكلات زندگي مهاجري جوان را نشان ميدهد. در كتاب سوم، مرجان پس از يك شكست عشقي و گذراندن دوراني سخت در تنهايي و بيماري و سرگرداني دوباره به ايران برميگردد.

 

L

 

پرسپوليس 4 ـ ادامه ماجراهاي مرجان در بازگشت از وين به تهران است و دوران دانشجويي او در دانشگاه آزاد و تجربيات يك دانشجوي هنر در زير پوشش جمهوري اسلامي. در پرسپوليس 4 فضاي تنگ سنتي بيروني و عدم امكان معاشرت براي جوانان و نبودن تفريحات سالم و نبود حداقل آزادي براي جوانان به خوبي تصوير ميشود. در پرسپوليس 4، مرجان با رضا ــ جواني هم نسل خودش ــ در شرايطي محدود و شتابزده ازدواج ميكند. تب تندي كه زود عرق ميكند و ازدواجي كه سرانجام به جدايي مي انجامد. پرسپوليس 4، داستان نسلي است كه مدرن است و ميخواهد مدرن باشد ولي ناچار است كه شرايط سنتي روابط در جامعه اي سنتي را رعايت كند و اين دوگانگي زندگي و دوچهرگي فرهنگي در پرسپوليس 4 به خوبي نشان داده شده است.

 

 

چرا نام کتاب پرسپولیس است؟ در کتاب اشاره ای کوتاه به سفری خانوادگی به پرسپولیس می شود و همین. ولی پرسپولیس تبدیل به نام کتاب می شود و یکی از کششهای داستان در این است که می خواهیم بدانیم آیا بالاخره به پرسپولیس رفتند؟ در پرسیولیس چه خبر است؟ پرسپولیس از دید مرجان چگونه خواهد بود؟ آیا با همه ی وقایعی که رخ می دهد پرسپولیس جان سالم به در خواهد برد و یا این که پرسپولیس که دو هزار سال است روی پاهایش ایستاده نیز ویران خواهد شد؟ آیا روزی به پرسپولیس باز خواهند گشت؟

مرجان در کتابهایش مدام از علائم و نشانه ها و فرهنگ ایرانیان استفاده می کند و از طرق تصاویری ساده، به تاریخ معاصر و تاریخ کهن و داستانها و حتا اساطیر و شاعران کلاسیک مانند خیام و مولوی و نویسندگان جدید مانند صادق هدایت اشاره دارد. او تفکر عرفانی و عشق به هنر و نیاز ایرانی را به آزادی و غذای روح به تصویر می کشد.

 

چرا پرسپولیس محبوبیت پیدا کرد؟ مسلط بودن به فرهنگ شرق و غرب به مرجان کمک می کند تا کدهای فرهنگی را بشناسد و با هر ملتی به زبان خودش حرف بزند و حتا زبان تصاویر را برای بهتر نمایاندن وقایع به کار بگیرد و از طریق بیانی چندصدایی با خواننده ارتباط برقرار کند. خواننده فرانسوی که پس زمینه بینوایان ویکتور هوگو و ماجراهای کوزت کوچک و ژان والژانی که حالا آقای شهردار شده است و در شلوغی و بلبشوی انقلاب مدام جا به جا می شوند را در حافظه خود دارد، با خواندن ماجراهای مرجان کوچک در سالهای انقلاب می فهمد که در ایران چه اتفاقی افتاده است و اکنون چه چیزی در جریان است.

 

 

آموزش به زبان ساده: كتابهاي مرجان ساتراپي بسيار آموزشي و بخصوص آموزشي به زباني بسيار ساده است. او هر بار و در هر كتاب ذهن خود را بر روي مسئله اي متمركز نگه ميدارد و آن پرسش را درونمايه ي اثر خود قرار ميدهد و بعد در كنار تصاوير گويا و روشن خويش، با استفاده از ديالوگ (پرسش و پاسخ) و همچنين با نقل حكاياتي ساده و پرمعنا آن مسئله را از زواياي گوناگون مورد بررسي قرار ميدهد و براي خواننده آشكار ميكند. نقشهاي مرجان ساتراپي طرح هاي ساده اي است و داستان و ماجراهايي كه او نقل ميكند هم ماجراي زندگي روزمره ي ايرانيان معاصر است ولي ويژگي كار مرجان ساتراپي در طرح مسايل حساس است. او با نگاهي دقيق و موشكاف و عميق، نظرگاه خود را نسبت به همان مسايل و همان رويدادها به روشني برايمان تصوير ميكند. از ويژگيهاي ديگر كار ساتراپي استفاده از داستان و ديالوگ براي فهماندن واقعه و يا برعكس، استفاده از طرح ها براي ملموس نماياندن گفت و گوهاست. طرح و ديالوگ پا به پاي هم، يكديگر را پر رنگ و تكميل ميكنند. قلم ساتراپي چه هنگام نوشتن و چه هنگام رسم كردن در جهت فهماندن مطلب و پر رنگ كردن مطالب اصلي و حذف حاشيه پردازي ها و ياوه گويي هاي بيهوده پيش ميرود و از اين رو كشدار و خسته كننده نميشود و هميشه براي خواننده پركشش است.

 

انتقال فرهنگ از طریق داستانهای آموزشی: ديالوگ ها و متن به زبان فرانسه است ولي ساتراپي در عين اينكه به زبان فرانسه ي ساده ای مينويسد ميراث فرهنگي شرقي خود را به خوبي حفظ كرده است و رگه هاي تاثيرات و طنز و تلخ انديشي و مرگ انديشي صادق هدايت را ميتوان به خوبي در ميان داستان هاي مرجان ساتراپي يافت. مرجان ساتراپي با نگاهي امروزي به تاريخ معاصر ايران و به تاريخ پشت سر خود و مسايل جامعه ي ايران امروز مينگرد. او به عنوان يك نويسنده ي ايراني امروزي، هم با تصويرپردازي و هم با نوشته، طرحي گويا و آشكار از زمانه و روزگار خود ميزند. طرحي كه بسيار ساده است. طرحي ساده با زباني ساده كه نزديك شدن به آن نيز بسيار ساده است. مرجان ساتراپي از طريق همين سادگي و ايجاز بهتر از هر سفير فرهنگي ديگري، ايران امروز را به دنياي غرب معرفي ميكند و از اين جهت كارش بسيار تحسين برانگيز است.

 

سبک مرجان ساتراپی: مرجان ساتراپي با تسلط به دو فرهنگ غربي و ايراني خود، ترجمه ي درست و ساده اي از زندگي ايرانيان به غربي ها ميدهد. ترجمه و تفسيري كه براي آنان بسيار سرگرم كننده و گيراست. او به زبان تصوير نيز بسيار مسلط است و گاهي با يك جمله و يك تصوير كاري را ميكند كه در ادبيات با پر كردن صفحات بسياري ميتوان به نتيجه اي مشابه آن دست يافت. مرجان ساتراپي از همه ي توانايي هاي خود بهره ميگيرد تا زخم هاي روح هنرمندي را كه ديگران بر اثر بي فكري ها و كوته فكري ها، تارش و يا قلمش را شكسته اند رسم كند. مرجان ساتراپی نماینده ۀشکار و سفیری برای دیگراندیشانی است که اندیشه ای امروزی و سازنده دارند و عمیقاً به کشور خود عشق می ورزند و ایرانیان امروزی را هم گام با زمان پیش می روند را تصویر می کند. "خورش مرغ با آلو" عليرغم نامش شعري بسيار رسا و گويا در ستايش هنر و معنويت و آزادي است.

مرجان استراپی در مورد کار خود و انگیزه ی خود در دیداری با رابرت چالمرز گزارشگر ایندیپندنت که در پاريس صورت گرفت و مقاله او در اول اکتبر سال 2006 در اينيپندنت چاپ شد:"می نويسم برای اين که ميخواهم نشان بدهم انسانم، مثل بقيه ايرانی ها در کشورم. و اين وضعيت کنونی که شما، در غرب آن را خيلی عقب مانده در می يابيد، يک ميليون بار برای ايرانی ها سخت تر است، زيرا آنها هستند که مستقيما از عواقب آن رنج می برند."

 


ساتراپی در گفتگو با مجله استودیو از شیوه و سبک خود برای ساختن فیلم پرسیولیس اینطور می گوید: "می توان از آن به عنوان رئالیسیم استیلیزه نام برد. به خصوص که مادر فضای انیمیشن نیستیم! اجازه آن را نداشتیم که در زمینه حالات و احساسات چهره ها هر کاری بکنیم. این نکته ای حیاتی بود که می بایست به همه طراحان و دست اندرکاران فیلم انتقال می دادیم. فیلم به ترکیبی از اکسپرسیونیسم آلمان و نئورئالیسم ایتالیا می ماند. با صحنه هایی بسیار امروزی، بسیار واقعگرا و در عین حال بسیار گرافیکی که در آن تصویر به مرز انتزاع می رسد.

 

کتابهای پرسپولیس در چند بخش با كلماتي ساده و تصاويري سياه و سفيد و بسيار گويا، انقلاب و جنگ ایران و عراق و دستگیری ها را توسط حزب الله تازه به قدرت رسیده نشان می دهد. پرسپولیس با نقل تاریخ معاصر به زبان ساده و زبانی شیوا، كاري ساده و گويا و زيبا و پركشش است. مرجان ساتراپي كه در جلد سوم و چهارم پرسپوليس نشان م دهد كه روح حساس و هنرمندش زخم هاي عميقي برداشته است و زماني را با وسوسه ي خودكشي و حتا اقدام به خودكشي به سر رسانده است. مرجان ساتراپي در كنار نقل و تصوير كردن زندگي تاکنون، بخشي از تاريخ معاصر را نیز نشان می دهد.

 

 

در خورش مرغ با آلو مرجان، دوران تاریخی پيش از تولد خود را، يعني دوره ي مصدق و ملي شدن نفت و به دنبالش خلع مصدق از نخست وزيري و كودتاي سيا در ايران را نيز به تصوير ميكشد. در خورش مرغ با آلو فضاي داستان، فضاي سالهاي شكست پس از كودتاي سيا در ايران است و نمايانگر سرخوردگي و شكستن و بريدن و افسردگي و خودكشي و مرگ ترقيخواهان و روشنفكران و هنرمندان ايراني در آن سالها. ازدواج ناصرعلي با ناهيد هم به شكلي نمادين يادآور به روي كار آمدن حكومتي است خودكامه و دست نشانده براي در اختيار گرفتن قدرت و نفت. پايان شوم داستان نيز باز به شكلي نمادين پايان شومي براي يك ملت و هنرمند دوران اوست.

 

 

مرجان ساتراپي معمولاً در کتابهایش، داستان زندگي خود و يا يكي از بستگان و نزديكانش را نقل ميكند. داستانهاي او هميشه براساس ماجراهاي واقعي است كه با داستانهايي كه از اطرافيان و نزديكانش شنيده است مخلوط ميشود. او نيز مانند بسياري از بيوگرافي نويسان و مانند بسياري از نويسندگان بنابه ضرورت داستان و در جهت ساختار اثر، در داستان خود ديگرگوني هايي ميبخشد. بازي با عدد نه (9) كه عددي پرمعنا و عرفاني و معنوي است و با استفاده از عدد شش كه عدد تكامل و آفرينندگي است، بيش از هر چيز نشاندهنده ي هشياري و دقت بسيار نويسنده در جهت خلق ساختار اثر و ريزه كاري هاي پنهاني اثر و لايه هاي مختلفي به متن بخشيدن است. مرجان ساتراپي با بازگو كردن و به تصوير كشيدن داستان زندگي و مرگ ناصرعلي خان، عشق به هنر و عشق به موسيقي را نيز تصوير ميكند. در كنار خواندن بيوگرافي مصور ناصرعلي خان، تفكر عرفاني و معنويت در هنر به زباني ساده و در نهايت ايجاز همراه با حكاياتي بسيار گويا و تصاويري ساده براي خواننده توصيف ميشود.

 

 

فیلم پرسپولیس: محبوبیت کم نظیر مرجان ساتراپی و پرسپولیس هایش در فرانسه و در غرب باعث شد که او به فکر ساختن فیلمی کارتونی از پرسپولیس بیفتد. فیلم پرسپولیس حاصل دو سه سال کار مداوم و نتیجه ی مشارکت ونسان پرنو با مرجان ساتراپی در زمینه تدوین و دکوپاژ فیلم است.

 

 

در کل حدود نود نفر همکاری فنی داشته اند تا فیلم ساخته شده است. کاترین دونوو و دانیل داریو و چیار ماسترویانی و سیمون آبکاریان به جای شخصیتهای فیلم حرف می زنند.  فیلم در ۲۶ ژوئن برای عموم به روی پرده خواهد آمد ولی در اولین نمایش خود در روز ۲۵ مه در کن تماشاگران دقایق بسیاری با تشویق و دست زدن به مرجان ساتراپی علاقه و توجه خود را نشان دادند.

http://www.ubcfumetti.com/data/satrapi_b.jpg

 

مرجان ساتراپی درباره فيلم پرسپوليس به خبرگزاری فرانسه گفت:اين فيلم داستانی درباره زندگی است. فيلمی که خواهان عشق و صلح است. بعد از اين که شما فيلم را ببينيد ديگرتمايلی به جنگ و انقلاب نخواهيد داشت. ساتراپی در واکنش به اظهارات مقام های رسمی ايران عليه پرسپوليس به خبرنگار رادیو فردا می گوید: پرسپوليس يک فيلم سياسی نيست، بلکه فيلمی جهانی است و روايت هايی را بيان می کند که هر روز در نقطه ای از دنيا اتفاق می افتد. فيلم درباره صادق بودن با خود است، درباره انسانيت است. فیلم پرسپولیس در شصتمین جشنواره فیلم کن یکی از دو فیلم برگزیده هیئت داوران بود و مورد تقدیر قرار گرفت.

 

 

 

ساتراپی پس از دریافت جایزه گفت: "اگر مردم بيايند و اين فيلم را بينند و بگويند آنها (ايرانی ها) هم مانند ما انسان هستند فيلم موفق بوده است." علیرغم اعتراضات جمهوری اسلامی که اکنون مالک ایران شده است و همه ی موازین و معیارهای من درآوردی و ساختگی خود را حتا در خارج از مرزها به جهان تحمیل می کند، مرجان ساتراپی با هنر خود نشان می دهد که عمیقاً ایرانی است و دلش برای ایران و آینده ی ایران می طپد. ساتراپی جایزه خود را متعلق به همه ایرانیان دانست.

بهروز نرو !/ نامه ای سرگشاده به بهروز وثوقی


آقای وثوقی، بهروز عزیز این سومین نامه ایست که برایت می نویسم:

نوشتم "آقای وثوقی" چون شما را هیچ نمی شناسم و نوشتم "بهروز عزیز" چون از وقتی یادم می آید ترا می شناسم. درست یک وجب بودم و رفته بودم سینما و تو بزرگترین و قوی ترین آدم دنیا بودی. تمام عرض و طول پرده را فتح کرده بودی و گسترده بودی خود را بر پهنه ی بیکران سینما. همه ی عضلات سر و صورت و دست و شانه هایت را می شناسم. نگاهت را می شناسم پرش ریز زیر چشمهایت را می شناسم. دستهایت! نحوه ی کبریت کشیدنت! صدایت؟ صدا؟ صدا صدای خودت بود و در ذهنم حک شده است. چشم بسته ترا از صدایت هم می شناسم. ترا بهتر از پدرم و بیشتر از هر مردی در زندگیم، از همان اول می شناسم و بارها و بارها دیده ام.

زیاد سینما می رفتیم. خانه مان نزدیک سینما بود و هر چند روز، بعد از شام، مادرم، خواهرم را که نوزاد بود توی کیف حمل نوزاد می گذاشت و می رفتیم به سینما و معمولاً هر فیلمی که  بر روی پرده ی سینمای محله مان، که سینما فلور بود و بعدش در محله ی بعدی سینما حافظ را می دیدیم. تمام سری جیمزباند، تمام "مأمور ما فلینت"، تمام "الویس پریستلی" ها و فیلم های ایرانی و گاهی هم هندی. بعدها دیدم بعضی از مردان زندگیم گمان می برند جیمز باند اند! یا همان مأمور دو صفر هفت! ولی آخرش "آقای چهارصد و بیست" از کار درمی آمدند! از الویس خوشم می آمد. پسر خوبی بود و گیتار می زد. شنا هم بلد بود. برای من دریا ندیده، الویس همیشه کنار ساحل روی ماسه ها می رقصید و آواز می خواند و معصومیتی خرکی داشت که گول زننده بود. الویس خوش قیافه هم بود فقط برای منی که به زور تا کمر پدرم می  رسیدم زیادی گنده بود. مردان زندگیم هیچکدام به خوش تیپی و هنرمندی و دخترکشی الویس نشدند و نبودند البته همه شان در ذهن خود خیال می کردند الویس اند! الویس با حال بود. تو هم بودی. تو با خشم ات و انتقامت و قصاص!



در دوران نیم وجبی بودنم، در عالم واقعیت، پدر و مادر داشتم. پدر و مادری که با آنها به سینما می رفتم ولی توی ذهنم پدر و مادر سینمایی هم داشتم. مادر واقعی ام یک خانم معلم کلاسیک بود. باشخصیت و موقر. شیک هم بود. مادرم هرگز در زندگیش نرقصید، آنقدر نرقصید تا از غصه مرد. پدرم رقصیدن بلد نبود و بلد نبود مرا مثل لیلا فروهر با دو دست بلند کند و بالا بیندازد. پدرم با من بازی نمی کرد و بیشتر با رفقای خودش بازی می کرد. آذر شیوا خیلی شیک و با کلاس بود و فریبا خاتمی هم به همچنین، خوش لباس و تی تیش مامانی. مادر سینمایی باید بانمک و شاد و شنگول باشد و برقصد و بزن و بکوب کند و پدر سینمایی هم بایست بانمک و خوش تیپ باشد و بلد باشد با بچه ها بازی کند، حتا اگر آن بچه ها، بچه های خودش نباشند. پدر و مادر سینمایی ام، فروزان و فردین بودند. با فروزان می شد رقصید و با فردین می شد مسخره بازی درآورد و فردین بلد بود مرا با دو دست مثل لیلا فروهر بلند کند و ببرد بالا و بچرخاند. تو هیچوقت با من هیچ نسبتی نداشتی. هنوز هم نداری. من فقط می شناسمت، آره تو هم از همان اول بودی. همین. فردین همیشه با ماشین بزرگش عقبمان می آمد، من و لیلا فروهر، هردو لباسهای مهمانی پوشیده بودیم و روبان به سرمان زده بودیم و فردین ما را با خود می برد و می گرداند.



یک بار بعد از انقلاب، بابا فردینم را تصادفی دیدم. میدان ونک، خیابان ونک، بابا فردینم مقابل یک فرش فروشی ایستاده بود و با کسی حرف می زد و ناگهان خندید. موهایش سپید شده بود و ناگهان دوچال آشنا بر دو گونه اش. در آن روز، من خانمی بودم با مانتوی و روسری سیاه در عزای یکی از پسرخاله هایم، آنکه در شانزده سالگی در اولین ماه جنگ، کنار رود کارون به رگبار گلوله بسته شد.

آیا ممکن است پدری یکی از فرزندانش که روزی روی دست بلند کرده است و خندانده است را به چشم نبیند و به رسمیت نشناسد؟ انگار نامریی شده بودم چون بابا فردینم مرا نشناخت و ندید. من واقعی تر بودم یا سینما؟ او واقعی تر بود یا تخیلات من؟ بابا فردینم مدتها بود فیلم بازی نکرده بود و موهای سرش سپید شده بود. بابا فردینم از غصه بازی نکردن دق کرد و مرد. بابا فردینم خوب و مهربان بود و همه دوستش داشتند. سلطان واقعی قلبها بابا فردین خودم بود. اینها اگر می خواستند گلی به سر هنرپیشه ای بزنند، آن را به سر بابا فردینم می زدند و نمی گذاشتند تا از غصه بمیرد. بابا فردینم دم دستشان بود، بابا فردینم در ایران مانده بود. مگر بابا فردینم چه مشکلی داشت که تمام این سالها نگذاشتند بازی کند و با زبان، بازی اش دادند تا آخر سر از غصه مرد؟

بهروز، بالاخره از نیم وجبی بودن در آمدم و یک وجبی شدم. اما من ولی هیچوقت به بزرگی آفیش های سینما که تصویر ترا منعکس می کردند نرسیدم. من همیشه مقابل تو بیشتر از یک وجب نبودم. تو همه جا بودی. دانشگاه که رفتم بیشتر پسران هم دانشکده ای ام چیزی از تو داشتند. یکی شلوار ترا می پوشید و یکی مثل تو تی شرت می خرید. یکی همیشه سرش را مدل موهای تو کوتاه می کرد و یکی استکان چای را مثل عرق خوردن تو در فیلم قیصر بالا می انداخت و من در ته وجودم به او می خندیدم و همیشه می گفتم: "آخه چایی رو که این جوری نمی اندازن بالا!" یکی پشت موتور بیخودی می ایستاد و ژست "رضا موتوری" ترا می گرفت. تو همه جا بودی و مرتب تکرار می شدی و مرتب تکثیر می شدی. انگار از تو بارها و بارها فتوکپی گرفته بودند. در پیاده رو و یا در عکسهای بالای سینماها.

 



همیشه از خود می پرسیدم: "آخر چگونه طاقت می آورد مدام نقش لات ها را بازی کند؟" نقش بازی می کردی و خوب نقش شان را بازی می کردی. سیلی می زدی. مشت می زدی. قمه می زدی. چاقو می کشیدی. و من همه را تحمل می کردم چون می دانستم سینماست و فقط نقش است و داری بازی می کنی. از چشمانت معلوم بود که باهوشی. از طرز پاسخ گفتن به سئوالات در مصاحبه هایت معلوم بود که الکی و قلابی و آدم یک بار مصرف نیستی. جنس ات یک چیزی شبیه فاستونی مرغوب بود. از نوع حرف زدنت در مورد همکاران و اطرافیانت معلوم بود که با شخصیتی و با هنرپیشه های دیگر برخورد دوستانه و حرفه ای داری. بهروز عزیز می بینی چقدر خوب می شناسمت؟ پس برای همین نوشتم آن بالا "بهروز عزیز".

بهروز عزیز اول ترا شناختم و بعد همه ی مردان زندگیم، هر یک سایه ای از تو بودند. تو در نقش بودی و آنها در واقعیت. خشونت تو سینمایی بود. خشونت آنان دردناک و شکننده بود. سایه های تو، همیشه برایم آدم شکن بوده اند.

یادت هست توی فیلم همسفر به گوگوش سیلی می زدی و رویش را کم می کردی. تکنیک سینمایی اش را بلدم. همانطور که تو با دست راست سیلی می زنی توی صورتش، همزمان او دستش را بالا می آورد صورتش را برمی گرداند به سمت چپ. دست تو به جایی نمی خورد و یا همزمان با دست راست سیلی می زنی توی دست چپ خودت تا صدایش هم ایجاد شود. تمرین و تایمینگ لازم است. سینماست دیگر. اولین سیلی ام را در پانزده سالگی از دست تو خوردم و هیچ سینمایی هم نبود. جای سیلی ات هنوز روی صورتم هست. البته تو نه، یکی مانند تو. مرا سیلی زدی چون برایم نامه عاشقانه فرستاده بودی و من جواب نداده بودم. یادت هست آقای قیصر؟

بهروز جان یک بار، از یکی از سایه های تو چنان سیلی جانانه ای خوردم. از سمت چپ به راست زد و راست به چپ زد و زد و زد تا دماغم خون افتاد و سرم منگ شد و گیج خوردم و افتادم زمین و بعد لگدم زد که: "فیلم در نیار! پاشو بینم!" فیلم درنمی آوردم. توان پا شدن نداشتم. آخرین سیلی ها را از دستان متبرک همسرم خوردم، با آن دستی که قرار بود پلی از عشق و نور و نسیم بر فراز شبها بزند چنان جلوی چشمان مادرم زد توی گوشم که هنوز گوشم تیر می کشد.

بهروز هنوز هم جایی توی سرم و جایی توی صورتم از شدت سیلی ها و ضربه های تو و امثال تو درد می کند و هنوز جگرم از دستان سنگین تو زخمی است. یادم است انقلاب شد و شهر پر از تو شد، بهروزها همه با قمه. وثوقی ها همه نعره کشان. رضا موتوری ها همه برای اعتراض. قیصرها همه برای ناموس.

آقای وثوقی، بهروز جان، هیچ می دانی سهم بدآموزی فیلمهای تو در این انقلاب ناموسی چقدر بود؟ سهم بدآموزی لاتهای مسعود کیمیایی در زن کشی ایرانیان را می دانی؟ بیخود نبود که زود بعد از انقلاب، و در جمهوری زن کشی و پدرسالاری غالب، مسعود کیمیایی شد رئیس شبکه دوی تلویزیون. بیخود نیست هنوز هست. بیخود نیست که هیچ کاریش ندارند. کیمیایی در بار آوردن نسل زن کشان خیلی به گردنشان حق دارد. ولی آقای وثوقی شما فقط هنرپیشه بودید و بهروز تو چه هنرپیشه خوبی بودی در "سوته دلان" و باز در نشان دادن آنهمه معلول ذهنی در آن اجتماع عقب افتاده.

آقای وثوقی من اگر الان دارم این نامه را می نویسم برای اینست که به وجود و حضور انسان در درون آدمی هنوز اعتقاد دارم و هنوز آنقدر ذهنم سیاه نشده است که سپیدی شیر پربرکت و مهربان مادرم را از یاد برده باشد. هنوز حتا پس از مرگش موج های پر مهرش به سویم شناور است. پس باورت می کنم وقتی از احضارشدنت توسط ساواک برای یک پرس و جوی ساده حرف می زنی. سالهای آخر شاه مخوف بود وگرنه به اینجا نمی رسیدیم. خوف پنهان!

آن زمان دانشجوی هنرهای زیبا بودم و یادم هست با جوانی دم تئاتری قرار دیدار داشتیم. من به خاطر راه بندان دیر رسیدم و او زودتر رسیده بود و منتظرم ایستاده بود. قرار سازمانی نبود. قرار ملاقاتی بود دنج و شاید بشود عاشقانه بین دو جوان بیست ساله. آنجا بغل یکی از کوچه های خیابان فردوسی ایستاده بود و راه پایی می کرده تا هر وقت من از تاکسی پیاده شدم بیاید جلو و باهم برویم یک قنادی یا جایی بنشینیم تا زمان نمایش فرا برسد. ناگهان یک پیکان سفید با چهار نفر سرنشین توقف می کند و دو نفر پیاده می شوند و به سمتش می آیند و ... برده بودندش توی یکی از همین خانه های ساواک و پرس و جو و چند ساعت طول کشیده بود و شانس آورده بود چون بعد آورده بودند و ولش کرده بودند... این تلخ ترین قرار عاشقانه من است که به خوبی به یاد دارم و توی ذهنم حکاکی شده است. بهروز جان ما، من و او (اینجا اسمش را می گذارم: بهروز) من و بهروز فقط دو دانشجوی ساده بودیم و فعالیت سیاسی هم نداشتیم و داشتیم در دوران خوش اختناق فقط با هم می رفتیم تئاتر! چند ماه بعد از این اتفاق کارهایش را راست و ریست کرد و برای همیشه از ایران رفت. الان بایست جایی نزدیک شما، در کالیفرنی باشد. بهروز را بازجویی کرده بودند چون سر کوچه یا خیابانی منتظر بوده است!!! منتظر بودن جرم بود؟ مجسم کن بهروز بیست ساله ای را که سر کوچه ای که به اداره تئاتر می رود منتظر دختری بوده است و هول و هراس و دست پاچگی که ای وای اگر بابام مرا ببیند چه می شود؟ اگر عموم مرا اینجا ببیند چه می شود؟ اگر خاله ام مرا اینجا ببیند چی می شود؟ اگر بیاید چی می شود؟ اگر نیاید چی می شود؟ و مجسم کن مأموران ساواک را که گمان برده اند چریک گرفته اند یا چی؟ بهروز من باور می کنم هنرپیشه ی مشهوری مانند ترا هم احضار کرده باشند و بعد هم برای ترساندنت تهدیدت کرده باشند. ترس و ارعاب سلاح دیکتاتوری هاست. بهروز من باورت می کنم.

حاشیه رفتم. می روم سر اصلا مطلب. علت این نامه ویژه نامه بهروز وثوقی نیست. ویژه نامه ات مدتهاست که آماده است. ولی این مصاحبه آخرت باعث شد که این نامه را بنویسم و تاکنون دو نامه نوشته ام و این سومین است و آقای وثوقی هیچ تقصیر شما نیست ولی به علت بی احتیاطی نامه اول را سیو نکرده بودم و پاک شد. و بار دوم هم از بدشانسی چون آخر شبها می نویسم و خواب آلوده بودم و باز دوباره همین طور شد و همین بدبیاری باعث شد که اراده کنم که حتماً و حتماً سومین نامه را بنویسم و سیو کنم و حتماً برایتان بفرستم.

آقای وثوقی ویژه نامه ات آماده بود ولی مصاحبه ات در سایت انتخاب مرا به فکر انداخت. گفته ای می خواهی برگردی به ایران. گفته ای اگر از تو دعوت رسمی به عمل بیاید به ایران رسماً سفر خواهی کرد! آیا سفرت به ایران یعنی رسمیت بخشیدن به دولت ایران و رسمیت بخشیدن به سینمای دولتی ایران؟ آیا سفرت به ایران سفری دیپلماتیک است؟ از به وجود آوردن انجمنی برای سینماگران جوان حرف زده ای؟ کمک به قیصرها و رضا موتوری ها و مسعودهای کوچک تا سینمای ایران را آباد کنند؟ و بهروز جان با کدام بودجه؟ هیچ در مصاحبه ات از بودجه و منابع مالی این پروژه عظیم حرف نزده ای؟

بگذار داستانی ساده ای را برایت تعریف کنم. ده سال پیش آلمان رفته بودم. جوان هنرمندی مدام با این و آن حرف می زد و نظرخواهی می کرد چون می خواست به ایران برود و در شرایط ایران تئاتر کار کند. از من هم مثل دیگران نظرخواهی کرد. به او گفتم: "(اینجا اسمش را می گذارم: بهروز) بهروز جان، رفتن و کار هنری کردن در ایران فعلی به قول پدرم "مثل شاه شدن می ماند و راه ترقی ندارد". یک بار می روی ایران و خیال می کنی شاه شده ای و آنها با تبلیغات بسیار برای خودشان، به تو مانند تواب نادمی که دست از پا درازتر سرافکنده به وطن برگشته و توبه کرده، از سر بزرگواری امکان می دهند که نمایشی را در تئاتر شهر با معیارهای آنان به روی صحنه بیاوری. این هم آغاز و هم پایان داستان است. شاه شده ای . شاه شدن ترقی ندارد. اول تا آخرش بایست با معیارهای آنان و شرایط آنان در تئاتر شهر کار کنی. خوب اینجا مگر این آرکاداش تئاتر  کلن چه اش است؟ اینجا تو تماشاگران تئاتر و آزادی قلم و اندیشه ات را داری، پس چه نیازی به این پس رفت و  همکاری می بینی؟ مرتب به نشانه تأیید سر تکان می داد ولی دو ماه دیدم رفته ایران و نمایشی برده برای جشنواره فجر!!!

می دانی آدمها هم ضعیف اند و هم پیچیده! بعد هم شایعه بیماری غریبش جگرمان را کباب کرد و هیچ به رویش نیاوریم. سفری با خانواده اش به پاریس داشت. به او گفته بودم ویدئوی نمایش هایش را بیاورد تا هنرمندان ساکن پاریس ببینند و با کارش آشنا شوند. می دانی سوقات سفر دوست مهاجرمان برای ما چه بود؟ ویدئوی اجرای نمایش "پستچی" در تئاتر چهارسو؟ یعنی این آقای مقیم آلمان اول برداشته فیلم نامه خارجی را با موازین اسلامی ترجمه کرده و بعد با روسری و چاقچور داستان پابلو نرودا را به شیوه ای کاملاً اسلامی در تئاتر چهارسو سانسور و اجرا کرده و دست آخر از همان ضبط ویدئویی به عمل آورده و همان تحفه را آورده به ما در پاریس نشان می دهد. و ما در پاریس با امکانات زیرصفر او را دوستانه زیر سقف کوچکی مهمان کرده ایم تا از طریق او توسط جمهوری اسلامی تف باران شویم!!! تازه فکر می کند من وظیفه ام است! و بدتر از آن اینست که گمان می برد تصمیم او به من مربوط نیست و من باید به نام "دوستی" به او کمک کنم تا جمهوری اسلامی را در خارج از مرزها برقرار نگه دارد! وقاحت این حرکت زشت او را هرگز فراموش نمی کنم که تا چه حد ما را بازیچه خود قرار داد. بهروز جان آدم ها هم ضعیف اند و هم پیچیده!

آقای وثوقی نمی دانم این انجمنی که قرار است تأسیس شود تا چه حد به جشن سینما ربط دارد؟ همین قدر می دانم که کمک به جوانان علاقمند به سینما پروژه ایست در خور توجه و تعمق ولی از آنجا که در این ده سال اخیر دیده ایم هر چه می شود یا سرش به جمهوری اسلامی بند است و یا ته اش و یا نخش، به این پروژه با تردید می نگرم و نگران چگونگی طرح دقیق اجرایی و منابع مالی این پروژه هستم.

آقای وثوقی از من دلخور نشو ولی جمهوری اسلامی همیشه مرا به یاد فیلمی قدیمی و جنگی می اندازد که بر اساس حفظ یک پل در زمان جنگ بنا شده بود. توی آن فیلم، نیروهای داخلی و مقاوم تلاش کردند تا پل بین دو سرزمین را حفظ کنند و نگذارند پل منفجر شود و پل سالم بماند و برای آن پل لعنتی کشته هم دادند. پل ماند ولی در پایان فیلم ارتش بیگانه سوار بر قطاری آمد و به راحتی از روی آن پل گذشت. بهروز جان دیده ای هر چه تلاش می کنیم تا چیزی را بسازیم و یا حداقل آنچه مانده را حفظ کنیم در آخرین لحظه جمهوری اسلامی دستش را روی آن می گذازد و به نام خود تمام می کند؟

>

مثلاً جمهوری اسلامی چه گلی به سر زنان ایران زده است که فرستاده هایش می آیند و می گویند در دوران جمهوری اسلامی آمار تحصیل زنان بالا رفته است!!! مگر جمهوری اسلامی که همه ی درها را به روی زنها نبسته است؟ و همه ی حقوق انسانی را از آنان دریغ نمی کند؟ پس به چه حقی، مبارزه زنان را برای تحصیل و تکامل به نام خود تمام می کند؟ یا مثلاً انوشه انصاری چه ربطی به جمهوری اسلامی داشت که دست آخر خودش پول سفرش را هم جیبهای پرپولش پرداخته بود ولی بایست آرم جمهوری اسلامی را بر روی لباسش حمل می کرد و با سفینه آمریکایی ها به فضا می برد؟ آخر جمهوری اسلامی برای انوشه انصاری چه کرده بود که آخرش مهرش را به او زد؟ و جمهوری اسلامی جز تیغ سانسور و خانه نشین کردن فیلمسازانی مانند بهرام بیضایی چه گلی به سر سینمای ایران زده است که سینماگرانش زود مثل جن برای جمع آوری افتخارات همه جا حاضر می شوند؟ و اگر کسی مانند مرجان ساتراپی با دستان خالی و اراده و پشتکار موفق شود و جایزه ای ببرد چون تن به خواری نداده است جمهوری اسلامی طردش می کند و سمیراها و نیکی های دست پرورده های اهلی اش را جلو راه می اندازد؟

سینمای مولف ایران با دست خالی و کمترین بودجه در سالهای جنگ ایران و عراق در روستاهای شمال ایران و حتا توسط افراد عادی و کودکان محلی بازی شد و پیامهای صلح دوستانه و انسانی خود را به گوش جهانیان رساند و توانست در نهایت سادگی، با نیروی جوان و با شور زندگی و با میل سازندگی ایرانیان، نگاه غربیان را به سوی خود بکشد ولی موقع دروی جوایز که فرا رسید یواش یواش سپاهی مخملی از فیلمسازان دولتی و حکومتی روانه بازارهای جهانی شدند تا افتخارات و پولها و جوایز را دریافت کنند.

بهروز جان، کدام جشن سینما؟ کدام دعوت رسمی؟ آیا واقعاً فیلمهای سمیرا مخملباف قابل ارائه به بازارهای جهانی و کسب جوایز است؟ آیا بهرام بیضایی بایست بنشیند ته خانه و بنویسد و اجازه فیلم ساختن نداشته باشد؟ آیا این محسن مخملباف است که بایست مدال شوالیه افتخاری را از دولت فرانسه دریافت کند؟ جشن این جمهوری اعدام و زندان برای چی است؟ جشن مال کی است بهروز؟

پارسال مطلبی در نقد سینمای فمینیستی جمهوری اسلامی نوشتم، چند روز بعد نامه ای خصوصی از یک سردبیر و روزنامه نگار سرشناس اصلاح طلب (اسمش را نمی آورم چون مثل جن و بسم الله مشهور است!) در سه صفحه برایم آمد که می پرسید چرا من بانوان فیلمساز درون کشور را مورد انتقاد قرار داده ام و چرا نمی گذارم آنها یک لقمه نان با خیال راحت بخورند؟ من که آنجا نیستم بهتر است دخالت هم نکنم. ببین سردبیر اصلاح طلبی خصوصی از تو می خواهد در خارج از کشور ساکت بمانی و بگذاری رخشان ها بدرخشند! ببین گفتمان واسطه هایشان چقدر حقیر و بازاری و نازل است. آنها از هیچ آرمان والایی دفاع نمی کنند. همه را می خشکانند و می خرند و یا فریب می دهند و وادار به سکوت و دعوت به دروغ می کنند تا خر خود را پیش برانند.

در مصاحبه ات از تماسهای گرفته شده و افراد مشخصی حرف زده ای که چه زن و چه مرد از دلالان رژیم اند و کار چاق کن. این افراد هنری ندارند ولی دوره ای بود که هر چه جایزه بود اینها می گرفتند چون در فیلمهای فیلمسازان دولتی بازی می کردند و هنرشان در واقع خوش رقصی است وگرنه خانمی که در مردسالارانه ترین و ضدزن ترین فیلمهای ایرانی سی سال اخیر بازی کرده است و هنری هم ندارد چرا باید بیاید و در بنیاد پژوهش های ایران از او به عنوان زن برگزیده سال تجلیل شود و در ایران بشود زن ماندگار سال!!!؟؟؟ اینها تبدیل شده اند به دلالان و دلاله های عرصه های جهانی! هر کدام برای خود مارمولکی است! بهروز جان پس از این همه سال ماندن، حالا تو با این مارمولکها چکار داری؟

بهروز! آقای وثوقی ولشان کن! خرابت می کنند! به گندت می کشند! اگر ویژه نامه می خواهی من خودم در همین وبلاگهای محقرم برایت ویژه نامه درمی آورم. رسمی نشو! رسمی نرو! بمان و تعداد علاقمندانت را دو برابر کن! بمان و امید بده! اینها خیرشان به کسی نمی رسد. ترا تا استخوان می پوکانند و بعد مثل زباله ای دور می اندازند. ولشان کن بهروز جان! تو به آنها احتیاجی نداری. در حالی که آنها برای رسمیت بخشیدن به جمهوری دروغ، به تو و دیگران احتیاج دارند. گول پیامها و نامه ها و سر و زبان چرب و تماسهای دلالها و دلاله هایشان را نخور! دروغ اند و دغل! دروغ پشت دروغ جور می کنند! جمهوری دورغ است دیگر! منظورم از این حرفها این بود که گول واسطه ها و دلال و دلاله ها را نخور! تو هم به قول خودت مستنی نیستی. برای تو هم حلوا خیرات نخواهند کرد فقط اسمت و عکس ات. باقی دروغ ها را خودشان آماده دارند و تنظیم خواهند کرد. آقای وثوقی متاسفانه و یا خوشبختانه زندگی یک بار بیش نیست و من بر این گمانم که همین یک بار را در آرامش و سادگی بایست به خیر از سر گذارنید و بازیچه دست خیمه شب بازان زمانه نشد.

آقای وثوقی تو الان پیغمبر همه ی قیصرهایی! بیا و در جهت بهروزی بمان و چیزی بساز! به جای نسل لاتی که از تصویر سینمایی تو تکثیر شد و کشوری هفتاد و چند میلیونی را فتح کرده است، بیا و نسلی از جوانان هشیار و معقول و صلح جو با سینمایی که چاقو و قمه هایش را دور انداخته است تولید کن! سینمایی که در آن دیگر هیچ مردی متجاوز نباشد! سینمایی که در آن زنی (به جرم این که مورد تجاوز قرار گرفته است) توسط برادرانش به قتل نرسد. سینمایی که در آن هیچ زنی سنگسار نشود. سینمایی که در آن هیچ زنی فاحشه نیست. سینمایی زنانش گناهکار نیستند و هیچ مردی آنها را به مشهد و یا قم نمی برد تا بر سرشان آب توبه بریزد و بعد عقدش کند و گوشه ی خانه ی خود بنشاند. سینمایی که زنهایش فقط یک ناموس نیستند بلکه انسان اند و هر یک برای خود هویتی مستقل و شخصیتی دارد. سینمایی که زنهایش فقط رقاصه نیستند تا هی تن خود را بجنبانند و سینمایی که مردانش فقط جاهل نیستند بلکه هشیارند و انسانند و به هیچ دلیلی به هیچکس تجاوز نمی کنند. سینمای که زن را تحقیر نمی کند. سینمایی که لاتها و لمپن ها را تکثیر نمی کند. بهروز جان بیا و نسل جدید و نویی از ایرانیان بساز و آن تصویر قلابی و لات اولیه را محو کن! می دانم که در تو این توان وجود دارد.

یک نکته دیگر برای گفتن باقی مانده. آن سالی که بهروز را توی میدان فردوسی گرفتند، درست همان وقتها در نمایشی بازی می کردی. راستش نیامدم تا ترا بر روی صحنه تئاتر ببینم. در سالهای اقامتم در فرانسه هم حداقل دوبار برای اجرای نمایش به پاریس گذارت افتاده است و من نیامدم چون بهروز وثوقی جایی توی تخیل من وجود دارد و دیدن واقعی اش ممکن است آن تخیل را مخدوش کند. تخیل من می خواهد تو جوان و خوب و نیرومند باقی بمانی و تصویرت برای همیشه در دل مردم محبوب بماند و نگو "من مستثنی نیستم" چون چیزی ترا بهروز وثوقی کرده است و ترا متمایز از بقیه و بقای تو بهروز جان همان است. مستثنی باش. همین را حفظ کن. همین طوری بمان.

برایت آرزوی بقا و تندرستی دارم/ به امید روزهای بهتر/ مهستی شاهرخی

پاریس اول سپتامبر ۲۰۰۷

آقای وثوقی این نامه چون حداقل سه بار نوشته شده است و به نظرم خصوصی هم نیست را به صورت سرگشاده منتشر می کنم.

_____________________________________________

 

جمهوری جوایز

 

 

جایزه نخل طلایی امسال را تقدیم می کنیم به شما آقای عزیز

به شما که بیسکویت هایتان را به رهبران جنایتکار می بخشید

و در فیلم هایتان از درخت زیتون و طعم گیلاس حرف می زنید

و سکوت و سکوت و سکوت

و در سکوتی مرگبار مدام می رانید در جاده ی کوهستانی زندگی تا اوجٍ قله های شهرت

و رنجٍ مردم بم و لرزشهای مدام زلزله هیچ جوری شما را تکان نمی دهد

نخل طلا مال شماست آقای کارگردان

***

 

سیمرغ بلورین را تقدیم می کنیم به شما بانوی عزیز

به شما که در سالهای خفقان و اخراج و بایکوت

جزو اولین کسانی بودید که لچک به سر کردید و

به تلویزیون رفتید و سپس مدام خود را چرب و چیلی نموده

نقش ننه حلیمه و زهرا خانوم و اشرف یکه و ننه جزیره را بازی کردید

و خوش درخشیدید آن زمان که با حراست تلویزیون همکاری نزدیک داشتید

سیمرغ بلورینی که هرگز جیک نمی زند از آن شماست بانوی خوش رقص

***

 

امسال جایزه بز شاخدار را تقدیم می کنیم به شما آقای عزیز

به شمایی که به دست بوس رهبران رفتید و در عاشورا برایشان سینه زدید

به شما که مدام با مأموران اطلاعاتی همکاری مداوم داشته اید

به شما که حتا چند تن از رقبای خود را لو دادید و راه و چاه را به مأموران نشان دادید

به شما که در فیلم هایتان مدام لمپنیسم را به عنوان یک ارزشٍ ملی قلمداد می کنید

و بی وقفه در اشاعه این فرهنگ نوین می کوشید

بز شاخدار امسال از آن شماست آقای فیلمساز

***

 

جایزه یوزپلنگ طلایی مال شماست هنرمند عزیز

به شما که عین خیالتان هم نیست که در همین شهر سر میز شام عده ای را به گلوله بستند

به شما که بعضی از همان افراد را می شناختید و از دوستانتان بودند

به شما که مانند یوزپلنگ هر لحظه به شکلی درمی آیید

به شما در هنگامی که صورتتان به سمت چپ می چرخد می گوید : من یک مخالف سرسختم

به شما در هنگامی که صورتتان به سمت راست می چرخد می گوید : من از خودتان هستم

به خاطر تلاشهای بی وقفه شما در رنگ عوض کردن

جایزه یوزپلنگ طلایی امسال به شما تقدیم می شود هنرپیشه ی عزیز

***

 

جایزه ویژه کتاب امسال از آن شماست آقای مسافر

به شما که از بالای برج ایفل چماق مردسالاری تان را محکم کوبیدید توی ملاجٍ جامعه نسوان

به شما که جامعه نسوان را نصفه نیمه کردید

و رنج تبعید را قیمه قورمه

به شما که هنوز جوراب هایتان کار ایران است

و سازتان نوایی بسیار سنتی دارد

به شما که استادید در انواعٍ فنون و شگردهای نوین همنوایی های دور و نزدیک

و وقت مبارک تان یا با تلفن و فتنه برانگیزی می گذرد و یا با مصاحبه پردازی

به شما که قلم پردازید و لشگرسازید و بسیار نوچه بازید

جایزه کتاب سال مال شماست آقای نویسنده

البته اگر خوش خدمتی بیشتری برای جماعت ارشادیان نشان دهید

با انتشار اثر بازنویسی شده ی خود، همه ی جوایز امسال را درو خواهید کرد

***

 

تندیسٍ عروسکٍ شادان برای شماست خانم فیلسوف

به شما که از هزاران بستر عبور کردید

و به جای آثارتان، عکسهای مکش مرگ مایتان زینت در و دیوار و مجلات است

به شما که برای شهرت خود را به هر آب و آتشی زدید

هم با دخترانٍ رهبران هم سفره و هم کاسه و هم سونا شدید

و هم با خود سروران هم منقل و هم پیاله

به شما که می گویید درس آشپزی را از مارگاریت دوراس آموخته اید

و در عوض شخصاً هزاران روسپی را آموزش خواهید داد

به شما که با بورسٍ نویسندگان مبارز به خارج می روید

و با هر چه دم دستتان باشد در می آمیزید

به شما که مثل یک بچه گربه

هر جوری رهایتان کنند

آخرش، چهار دست و پا سالم و نرم بر زمین فرود می آیید

تندیسٍ عروسکٍ شادانٍ نویسندگی مال شماست بانو

***

 

آقای سپاسگو درست است که سالهاست هیچ چیز به درد بخوری ننوشته اید

و کاملاً صحیح است که به عنوان روشنفکر نیز هیچ نوع فعالیتی از خود نشان نداده اید

ولی مدال افتخار سنگ پای زرین، امسال به شما تعلق می گیرد

چون مانند خدای قادر متعال همه جا هستید و عکس شما و اسم شما در همه جا دیده می شود

آقای خرمالو شما در بالای هر مجلسی می نشینید

و هر کسی دست به قلم ببرد بایست از زیر ران های سرکار عبور کند

آقای شکرگزار شمایید که کدخدای دهات ادبیات و حوالی هستید

آقای رجزگو شمایید که دارای عیالات هستید

آقای خواب آلو شما که دارای عایدات هستید

آقای نق نقو شما با همه سروران نشست و برخاست داشته اید و دارید

و اکنون پدرخوانده ی ادبیاتٍ معاصر محسوب می شوید

در شعر و داستان و رمان و نقد و ترجمه این شمایید که تصمیم می گیرید چه اثری مطرح شود

شما که زندگی های بسیاری، از جمله زندگی زن و بچه های خودتان را متلاشی کرده اید

و استعدادهای درخشان و پر امیدی را در گودالٍ فساد و اعتیاد انداخته اید

این فقط شمایید که شایسته مدال بین المللی افتخارید آقای چرندگو

***

 

آقای ناشر محترم

درست است که شما سواد ٍخواندن و قدرتٍ درکٍ بیشتر کتابهای منتشره را ندارید

و جای هیچ تردیدی نیست که با طرح های بنجل تان کثافت زده اید به روی جلدٍ همه ی کلماتٍ شکننده و محتوای ظریفٍ درونٍ اثر

ناشر گرامی، واضح و قابل اثبات است که سرکار عالی بابت چاپ کتابهایتان، هم از ارشاد بودجه ی همکاری می گیرید و هم از دولت سوئد کمکهای نقدی برای تبعید و دربه دری

خبرش را داریم که همان کتابهایی که شما در خارج از کشور ناشرش هستید تصادفاً این شمایید که جهت بررسی و کسبٍ تایید و توافق به دست ماموران ارشاد در سفارت می سپارید

ناشر بزرگوار و عزیز تحقیق نشان داده است که معمولاً جان تان در می آید تا بندرت با مولفی قرارداد ببندید

ناشر مبارز، تجربه نشان داده است که شما هرگز صنار بابت حق التالیف به مولف نمی پردازید مگر این که جزو مافیای ادبی باشند

ناشر گرانقدر برایمان پر واضح است که شما تفاوت ارزش یک کتاب را با یک شیشه خیارشور نمی دانید

ولی با توجه به این که دنیا اینطوری است و در این دنیا و از قضای روزگار، شما ناشران هستید که بدون شرکت در هیچ لاتاری و یا قرعه کشی همیشه برنده اید

با در نظر گرفتن این که ما هم بخیل نیستیم از شما هم با برگزاری شب شعری توسط شاعره گان لوند شمالی و شاعران لات جنوبی بزرگداشت و قدردانی به عمل می آید

مجلس بزرگداشت آقای ناشر با شام و شراب و رقص و قرٍ کمر و همراه با پایکوبی و موسیقی محلی تا پاسی از شب ادامه خواهد داشت

***

 

جایزه بانوی ماندگار امسال تقدیم می شود به شما

شما که برای ماندن و ماندگار شدن چه تلاشها نکردید

 

بانوی بالا بلند و نجیب قصه ها

لوح سیمین از آن شما

از شما هم در هشتاد و پنج سالگی تجلیل به عمل می آید

تجلیل به معنای احترام به شما نیست

بلکه از روی ارادتی است که نسبت به همسر مرحومتان داریم

به شما که رمان تان در دوران ستم شاهی مورد سانسور قرار گرفت و صفحات بسیاری از آن حذف شد

به شما که هر کس از ساختار ناقص رمان و موارد پرورش نیافته در کارتان ایراد گرفت گفتید اشکال از آن صد و چند صفحه ایست که سانسور شد و گرنه من اینها را نوشته بودم

شما که گذاشتید همان رمان سانسور شده به چندین زبان دیگر ترجمه بشود تا مردمٍ جهان همگی باهم گه گیجه بگیرند

شما که پنجاه سال پیش زری قصه هایتان بی حجاب بود

و در رمان های پس از انقلابتان هستی قصه هایتان با تردستی لچک به سر شد و با سلیم نفسی صیغه محرمیت خواند

به شما که در هشتاد و پنج سالگی اگر نجیب نمی ماندید چه می کردید

به شما که راز نجابت را می دانید

و به شما که نجابت قلم را پاس می دارید

امسال توسط بچه جغله ها رسماً از شما تجلیل و بزرگداشت به عمل خواهد آمد

بانوی گرامی

از لوح سیمین در صورت لزوم می توانید به جای سینی هم در منزل استفاده بفرمایید

***

 

از شما نیز سردبیر گرامی بزرگداشت به عمل می آید

از شما که در سالهای خفقان و حناق خودتان تیغ سانسور را به دست گرفتید

از شما که کاسه ی گرمتر از آش شدید و همراه با آنهمه کج فکری و افکار هرزه

در پاک سازی زبان پارسی و پاکیزه نویسی نوین، جهت خوش خدمتی به دولت حاکم کولاک کردید

به شما که همراه با سرفه های مداوم از هرچه فسیل و مومیایی بود مطلبٍ مرده چاپ کردید

شما که شیوه درست نگاری را علم کردید تا به این بهانه کار نویسندگان را دستکاری و ویرایش کنید

به شما که ماتحت گشادی دارید و مدام زحمت خودتان را می اندازید گردن این و آن

شما که با هر تغییر در رهبری، همسر جدیدی اختیار نمودید

و با عزل هر هیئتی از دولت، پیوند عرفانی خود را گسستید

به شما که حتا دپیلم دبیرستان هم ندارید

شمایی که حتا بلد نیستید "هاو دو یو دو؟" بگویید

به شما که مثل گدایان سامره راه می روید و دایم می نالید

به شما که تعداد خانه ها و سهام انتشاراتی هایتان و مبلغ بودجه های فرهنگی دریافتی تان از وزارت امور خارجه و ارشاد و غیره خارج از تصور است

به شما که سالی یک بار جهت دریافت خراج به خارج از کشور می آیید

به شما که مدام هم توبره می خورید و هم آخور

به شما که سری شبهای مهرورزی با آلوبخارا و شفتالو و خرمالو را برای جماعتٍ حیران برنامه ریزی کرده اید

 

به پاسداشت پاسداری از زبان و ادب و فرهنگ ایران زمین،

از شما نیز بزرگداشت به عمل خواهد آمد

به منظور قدردانی از کوشایی شما در راستای ادب پفکی و فرهنگٍ چس ناله، مجلس پاچه خوری برقرار است

به منظور شفای جامعه ی بیمار نیز آش زین العابدین بیمار در بین حضار پخش خواهد شد

***

 

جایزه قلمدان زرین برای شماست نویسنده محترم

شما که بی وقفه قلم تان در خدمت مردسالاری و مردنوازی است

شما که با قلم زرین تان خط کشیدید روی چهارصد مورد سانسور

شما که رمان تان را بنابه سلیقه وزارت ارشاد بازنویسی فرمودید

شما که با قلم زرین تان حتا روی زنانگی شوم تان نیز خط کشیدید

شما که جنسیت تان در نوشته تان گم شد و تغییر کرد و بالاخره مرد شدید

امسال جایزه ویژه قلمدان زرین همراه با تحسین داوران سبیل کلفت به شما تعلق می گیرد خانم باقالی

هیئت ممیزی نیز به شما تهنیت گفته و شادباش عرض می نماید

هیئت خوانندگان نیز به شما خسته نباشید  گفته شب بخیر عرض می نماید

___________________________

فرهنگ کلاه مخملی ها و رقاصه ها

عکس‌هایی از سینمای پیش از انقلاب عکسها از سایت ایرانیان

کودتای 28 مرداد 1332

شعبون بی مخ، نماد لمپنیسم ایرانی

شعبان جعفری، پدرخوانده بازتولید تاریخی-جامعه شناسانه حزب الله

از انقلاب سکسی تا حکومت سکسی در ایران این مقاله در سه بخش است

غم آواها و غمنامه های امردادی

داستانهایی در مورد عیاران: داش آکل از صادق هدایت و گیله مرد از بزرگ علوی

داستانهایی در مورد لاتها و انگلهای اجتماع: دون ژوان کرج از صادق هدایت و "کفترباز" و "دزد قالپاق" و "گلهای گوشتی" از صادق چوبک و داستان "دو برادر" و "آشغالدونی" از غلامحسین ساعدی (فیلم دایره مینا بر اساس این داستان است)

نگاهی به حضور لات‌ها در چند اثر ، لات ها در چند رمان و چند فیلم/

نقش زن در فیلمهای مسعود کیمیایی از پرتو نوری علاء/ بهروز نرو ! نامه سر گشاده مهستی شاهرخی به بهروز وثوقی/ ویژه بهروز وثوقی / ادبیات وانتی/ ادبیات در لجن/

نوبت ترانه های "عشق لاتی": بخش اول و بخش دوم

سینمای ما، سینمای کلاه مخملی‌هاست

فروش سرسام آور قیصر ، بهمن مفید و بهروز وثوقی در قیصر، قیصر و قضیه آن سانسور سه حرفی ، بهروز وثوقی در صحنه ای از فیلم قیصر، بهروز وثوقی در صحنه ای از فیلم طوقی و طوقی و بالاخره بهروز وثوقی در سالهای تبعید و آپریل 2007 در کنفرانس مطبوعاتی تورنتو و باز هم بهروز وثوقی

مارلون براندو و... بهروز وثوقی

داستان واقعی گوزن ها ، مردی برای تمام فصول ، بهروز وثوقی: هرگز به ایران بازنخواهم گشت

ناصر ملک مطیعی: با دست خالی و عشق شروع کردیم

اولین کسی که خریدار شدش من بودم، پای حرفهای پوری بنایی

بهروز وثوقی و گوگوش در فیلم همسفر، بهروز وثوقی در رضا موتوری و سوته دلان

رضا بیک ایمان وردی

آذر شیوا به سینما بازگشت

ثریا بهشتی، دختر چادر نمازی

نگاه یا حرکت دست ها و یا راه رفتن یک زن هم می تواند سکسی باشد

بازی در فیلم های هنری فقط در انحصار مردها است

کلیپ رقص و آواز مهوش/ با یاد سوسن / آلبوم سفر از سوسن/ کلیپ رقصی با آواز سوسن

شهرزاد قصه گو، یادی از شهرزاد رقاصه و شاعر ، کلیپ حمومی با شرکت شهرزاد از فیلم تختخواب سه نفره

کلیپاوستا کریم نوکرتیم با شرکت ناصر ملک مطیعی و... و صدای عهدیه

فروزان در فیلم رقاصه با صدای عهدیه برای جاهلها می خواند و می رقصد و بالاخره قابل توجه عشاق لات مسلک: خاطرخواه

گنج قارون را با شرکت فردین و فروزان که یادتان نرفته؟

زیارت و سقاخونه دو اجرای جوادی از عباس قادری/ کلیپ بچه پررو

داش داش با صدای جمال وفایی و کلیپ این ترانه / کلیپ حاجی یه تکون! با صدای فرامرز آصف/ کلیپ لات، لات، لاتم من، تا وسطاش باتم من با صدای حسن شجاعی/ و باز لات، لات، لاتم من! تا آخرش باتم من و... حالیته؟ با صدای قیصر/ فاطی بغلم کن!/

انواع روش های مزاحمت/ ایجاد مزاحمت بر روی پیامگیر تلفنی/ لات بازی کردن به روش 2006

وبلاگ خوانی/ فحش دوس دارین؟ راسشو بگین بیشتر فحش دادن دوس دارین؟ یا فحش خوردن؟/

اصل اول اخلاق وبلاگ داری

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ویژه زن در سینمای ایران



چند نکته پیرامون کشف حجاب

یک سئوال ساده از دو هنرپیشه زن

ببینید و خودتان قضاوت کنید/ پویان انصاری/ سایت دیدگاه/ بخش سینمای آزاد هفدهم

شهره آغداشلو در نقش الیزابت مقدس/ فهیمه فرسایی

شهره آغداشلو در دو صحنه: یک سریال خنده دار و در صحنه ای از فیلم خانه ای از شن و مه

به آنها که فرصت طلبانه تن به خواری می دهند!/ گیسو شاکری

این سناریو برای کیست؟/ شادی امین

درحاشیه شبه مصاحبه شهره آغداشلو با بی، بی، سی!/ بصیر نصیبی

خود سوزی هما دارابی در اعتراض به حجاب اجباری/ پرويز داورپناه

اولین هنرپیشه زن در ایران

نگاهی به نقش زن در سينمای ايران تا دهه ی هفتاد/ نیلوفر بیضایی

بانوی خرداد / مهستی شاهرخی

تعريف سياسي سينماي ايران، كدام زن ؟/ جمیله ندایی/ در دیدگاه/ بخش سینما/ شماره 13

انتقال پنجم / نقدی بر فیلم واکنش پنجم / سولماز ناب دل

نیمه پنهان خانم تهمینه میلانی و دیگر فیلمسازان حکومتی/ بصیر نصیبی

تن فروشی زیر چادر/ جمیله ندایی

ما، روشنفکران ما و سینمای ما/ گفتگوی جمیله ندایی با بصیر نصیبی

سینمایی پروین گونه برای زنان

فرهنگ بافان/ پرویز صیاد/ در سایت دیدگاه/ بخش سینما

بدنبال رد پای زنان در آثار فيلمسازان خارج از كشور/ نیلوفر بیضایی

هنر، سانسور و خودسانسوری در سايه ي توتاليتاريسم اسلامي

با نگاهي به تئاتر و سينما در ايران/ نیلوفر بیضایی

نگاهی به فیلم اسامه رنج نامه ی یک زن افغان

شیرین نشاط: صدای من دو رگه است

گفتگو با پروانه سلطانی

فرهنگ کلاه مخملی ها و رقاصه ها

کافه ترانزیت: زنی نو، طرحی نو/ مهستی شاهرخی

حجاب راه تویی

فیلم مستند فقر و فحشاء در ایران در دو بخش: یک و دو/ مسعود ده نمکی

عکس شهره آغداشلو در فیلم تولد مسیح

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ویژه پرسپولیس مرجان ساتراپی

 

کتابهای مصور مرجان ساتراپی

خورش مرغ با آلو

مصاحبه تلویزیون کانال دو فرانسه با مرجان ساتراپی

مصاحبه لوموند با مرجان ساتراپی

ویدئوی پرسپولیس مرجان ساتراپی

سایت دو زبانه مرجان ساتراپی

نمایش "پرسپولیس" در کن و واکنش های پیرامون آن

شما باید زنان را در ایران ببینید


زير چادر خودم را بدبخت حس می کردم


پرسپولیس از دریچه چشمان مهستی شاهرخی

پرسپولیس: یکی از دو فیلم منتخب هیئت داوران

جایزه ویژه داوران کن برای مرجانه ساتراپی/ بی بی سی

 

_________________________________

 

پرسپولیس: یکی از دو فیلم منتخب هیئت داوران

 

پرسپولیس فیلم کارتونی ساخته ی مرجان ساتراپی و ونسان پرنو یکی از دو فیلم منتخب هیئت داوران فستیوال فیلم کن در سال 2007 شد.

/ مرجان ساتراپی و ونسان پرنو هنگام دریافت دپیلم افتخار/ عکسی دیگر/ یک پیروزی دونفره/

عکس دوم: کارلوس ریگاداس کارگردان مکزیکی هنگام دریافت دپیلم افتخار، مرجان ساتراپی و ونسان پرنو نیز در عکس دیده می شوند.
سایت فستیوال کن
ویدئو فستیوال
عکسهای فستیوال
انعکاس خبر در بی بی سی فارسی
ویژه پرسپولیس مرجان ساتراپی
پیام دو برنده منتخب داوران
با تبریک فراوان

مرجان ساتراپی و جایزه ای برای همه ی ایرانیان

سایت فیلم پرسپولیس
گفتگوی ناصر یوسفی با جواد تسلیمی منتقد سینما
درباره فیلم پرسپولیس

زير چادر خودم را بدبخت حس می کردم

گفت و گوی فرانکفورتر آلگماینه با مرجان ساتراپی:ملاها از آسمان نیامدند...

صدای فیلم پرسپولیس 
پرسپولیس از دریچه چشمان مهستی شاهرخی
پرسپولیس اعدام باید گردد/ رامین مولایی


فیلم پرسپولیس و سفیران جمهوری اسلامی/ بصیر نصیبی
سلام و سپاس به مرجان ساتراپی/ شکوه میرزادگی

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شهرزاد

 

 

کبرا نام خواهر مرده‌ام بود که شناسنامه‌اش را باطل نکرده بودند و شناسنامه را براي من گذاشتند. مادرم مريم صدايم مي‌کرد. پدرم زهرا مي‌خواندم. زمان رقصندگي شهلا مي‌گفتندم. در سينما شهرزاد شدم، و حالا زير شعرهايم مي‌نويسند: ـ شهرزاد. . .
شما که مرا ياري داديد تا بدانم کيستم و مرا به ايل خود راهم داديد، به هر نامي که مي‌خواهيد صدايم کنيد دستتان را مي‌بوسم. . .

متن کامل مقاله یادی از شهرزاد شاعر و نویسنده و رقصنده فیلمهای فارسی

شهرزاد قصه گو، یادی از شهرزاد رقاصه و شاعر ، کلیپ حمومی با شرکت شهرزاد از فیلم تختخواب سه نفره

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

به یاد بیژن مفید و شهر پر از قصه اش

"تو به طرز غریبی حقیقی هستی. بعد از آن همه سال، هنوز نام دریا را که می‌آوری، واژه غرق می‌شود. . . تئاتر ما هنوز نمی‌داند نبودنِ تو را کجای صحنه بگذارد که تماشاچی سرگیجه نگیرد."

 

عریضه ماندانا زندیان به بیژن مفید
یادمان بیژن مفید
در راوی حکایت باقی

بیژن مفید در ویکیپدیا

دو تا چشم سیاه داری
Download

نه دیگه این واسه ما دل نمی شه
Download

ترانه های شهر قصه و ماه و پلنگ در ایرانین سانگ
شهر قصه-نمايشنامه-بيژن مفيد

ویدئوی نمایش کوتی و موتی از بیژن مفید به کارگردانی آرتا داوری
یک و دو و سه و چهار و پنج و شش

_____________________________________

لطفاً به هیچ دلیلی از این صفحات کپی نگیرید

فقط می توانید لینک بدهید

 

 ^

 © 2003 by niloofarbeyzaie@gmx.at

Diese Seite ist Teil eines Framesets [this page is part of a frameset]
LOAD FRAMESET