مقالات اجتماعی و سياسی

 
 

در بزرگداشت غلامحسين ساعدی و نادر نادرپور

(ويژه نامه ی مرداد ماه سايت ديدگاه، جولای٢٠٠٤ )

PDF نسخه

 نيلوفر بيضايی 

 بسيار با خود انديشيدم كه برای ويژه نامه ی هنری “ ديدگاه“ ، چه بنويسم تا توانسته باشم سهمی در آشنا تركردن خواننده با آنچه بر اهل فرهنگ و هنر اين سرزمين بلا ديده در اين ٢٥ سال رفته است ، ادا كنم. تر جيح دادم از خود و وضعيت و موقعيت اسفبار كاری هنرمند تبعيدی در موقعيت پيچيده ی امروزی در گذرم تا بجای غر زدن و ناليدن از بی پشتوانه گی هنر و هنرمند تبعيدی ،  در جامعه ی بخشا بی تفاوت و “بی خيال“، بخشا “سياست زده“ كه هنر را تنها در خدمت افكار و آرمانهای خود می خواهد، مباحث پر بار تری را بگشايم و بنمايانم.

 هنرمند ايرانی در جامعه ای كه قدرت سياسی تا پستوهای خانه ها رخنه كرده و حتی بر افكار بزبان نيامده و انديشه های هنوز به كمال نينديشيده تسلط دارد، راه دشواری می پيمايد. لازمه ی  رشد و شكوفايی و رسيدن به بلوغ هنری، زيستن در فضای فكری و اجتماعی آزاد است. زيستن در اجتماعی است كه ارتباط ميان هنرمند و محيط اطراف و همچنين تاثير پذيری و تاثير گذاری اش ، بی واسطه انجام پذيرد. زمانيكه قدرت سياسی بعنوان مداخله گر در اين ارتباط وارد شود ، بخصوص اگر نظام سياسی ايدئولوژيك باشد، يعنی يك جهان بينی خاص را بعنوان تنها معيار داوری بر روابط انسانها بكار گيرد و آن را به همگان تحميل كند و هر كه را در قالب ايدئولوژيك او نگنجد، يا به سكوت وادارد يا از بين ببرد ، يا  تبعيد كند و يا تحت شرايط و ضوابطی كه تعيین می كند، بطور مشروط تحمل كند ، يعنی او را به نوعی خودسانسوری وادارد، كارهنرمند و حفظ اين پويايی  باز هم صعب تر است.

 عامل سانسور و حذف باعث ناشناخته ماندن بسياری از هنرمندان و فرهنگ ورزان ايرانی تبعيدی شده است و نسل جوان ايران يا تنها نامی از آنها شنيده و يا جسته گريخته ، اما سانسور شده و در مورد آنها مطلبكی اينجا و آنجا خوانده است و يا حتی نام آنها و اهميت حضور آنها را در روند هنری جامعه ی ايران نمی شناسد. برای همين من برآن شدم تا در اينجا به معرفی دو تن از آنها كه ديگر در ميان ما نيستند ، از طريق بازنويسی برخی يادداشتهای تبعيديشان بپردازم: غلامحسين ساعدی و نادر نادرپور. اين روزها به يكی دو مطلب كه در ايران در مورد ساعدی به چاپ رسيده است، برخوردم و در كمال تعجب دريافتم كه نويسنده با وجود “حكومتی“ نبودن ، بدون كوچكترين اشاره ای به اينكه ساعدی چرا از ايران رفت و چگونه در غربت مرد و در اينجا چه كرد،‌ زندگينامه ای از وی نوشته كه در آن تنها تيتر وار به برخی از آثارش اشاره می شود و بعد هم اشاره ای كوتاه به اينكه در فلان سال در فلان شهر اروپايی از دنيا رفت!

 اين نمونه كه موارد مشابه آن كم نيست و بيشتر به عمد و نه به سهو اگر به نامهای غير قابل انكاری چون ساعدی می پردازد، حضور فرهنگی آنها را تا اين درجه خنثی و “غير سياسی“ بنمايش بگذارد ، عزم مرا در اين كار جزم تر كرد.

 ساعدی و نادرپور ، علاوه بر اهميت غير قابل انكار آثارشان در حيطه ی كار حرفه ايشان كه در مورد اولی نمايشنامه نويسی و داستان نويسی است و در مورد دومی شعر، علاوه بر حضور هنريشان بعنوان دو تن از خلاق ترين و تاثيرگذارترين هنرمندان معاصر ايران ، تعداد زيادی مطلب و تحليل اجتماعی و سياسی از خود بجای گذاشته اند ، يعنی كمابيش علاوه بر حضور هنری، در عرصه ی  نقد سياسی و اجتماعی نيز حضور داشته اند و بدون اينكه از ارزش آثار هنريشان كاسته شده باشد، بعنوان وجدانهای بيدار جامعه، روشنفكرانی مستقل، در اين عرصه ها نيز آثاری بياد ماندنی از خود بر جای گذاشته اند. هيچيك تحليلهای سياسی را در كار هنريشان دخالت نداده اند و در عين حال نيز با ادعای “هنرمند ناب“ بودن ، دخالت در سياست را به “از ما بهتران“ سياستمدار واگذار نكرده اند. اهميت حضور سياسی چنين كسانی در اين است كه از آنجا كه هيچ چشمداشتی به قدرت سياسی ندارند، بی تعارف تر و بدون رعايت مصلحت بينی های رايج در ميان سياستمداران به اوضاع می نگرند و چون حرفه ی آنها با انديشه و آفرينش هنری و فرهنگی سروكار دارد، بی واسطه ترين و پيگيرترين مدافعان آزادی هستند و در اين مسير ، به هيچ بهايی از آزاديخواهی و آزادمنشی در نمی گذرند. نكته ی ديگر اينكه تمايلات فكری هر يك از اين دو هنرمند بزرگ سرزمينمان بسيار با يكديگر متفاوت بوده است. اگرگرايش فكری ساعدی را بيشتر متمايل به نوعی از سوسيال دمكراسی بدانيم، گرايش فكری نادرپور بيشتر به جرگه ی فكری ليبرال دمكرات نزديك است. اين دو گرايش ، امروز می رود تا در ميان تجدد خواهان بسياری از افكار و انديشه ها و نگرانيهای آنها، افكار و انديشه ها و نگرانی های من ، هنرمند امروز و نسل بعد از آنان نيز هست . حرفشان و انديشه شان ، در انساندوستی بيدريغ ريشه دارد و اساس بينششان ، آزاديخواهی و ترقی خواهی برای سرزمينی است كه با رگ و پی ، و تا ريشه بدان عشق می ورزند ، ابزارشان توليد است، توليد فرهنگ، هنر و انديشه.  چرا كه پويايند و از سكون بيزار. انگار زنده اند، درمن، در تو و در نسلهای بعدی. در عين حال حكايت آنها حكايت تبعيد و تبعيديان اهل فرهنگ نيز هست. در شرايطی كه دستگاههای تبليغاتی حكومتی، حضور تبعيدی ما هنرمندان و اهل فرهنگی را زير ضرب تبليغات منفی گرفته اند، در شرايطی كه می خواهند بقبولانند كه اين تبعيديها “مالی“ هم نيستند و “خلاقيتی“ هم ندارند، در شرايطی كه می خواهند حضور ما در تبعيد را كه نتيجه ی هجوم آنها به سرزمينمان است، بی حرمت كنند و با ساختن “متفكرين“ و “انديشمندان“ قلابی و گفتمانهای سراسر تحريف شده، فرهنگ سازانی را كه يكبار كشته اند، دوباره و هزار باره بكشند تا حتی يادی نيز از آنها نماند، وظيفه ی ماست كه پاسدارآثارانديشمندان و فرهنگ سازان تبعيدی ايران باشيم كه حافظان حافظه ی تاريخی مايند و آن را دور از دسترس مامورين سانسور ، حفظ می كنند و حفاظت می كنند تا بدست نسلهای آينده ی ايران زمين برسانند.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 غلامحسين ساعدی 

 

شرح احوال ساعدی بقلم ساعدی(١٣٦٤-١٣١٥)

 

( برگرفته از “الفبا“، پاريس، شماره ٧، پايیز ١٣٦٥)

 

 نام: غلامحسين ساعدی

 نام مستعار: گوهر مراد

 تاريخ و محل تولد: ايران- تبريز-1936 (١٣١٥)

 سال مهاجرت: آوريل 1982 (١٣٦١)

 

تنها كشوری كه پناهنده شده ام فرانسه است

 

١-     من به هيچ صورت نمی خواستم كشور خودم را ترك كنم ولی رژيم توتاليتر جمهوری اسلامی كه همه احزاب و گروههای سياسی و فرهنگی را به شدت سركوب می كرد، به دنبال من هم بود. ابتدا با تهديدهای تلفنی شروع شده بود. در روزهای اول انقلاب ايران بيشتر از داستان نويسی و نمايشنامه نويسی كه كار اصلی من است، مجبور بودم كه برای سه روزنامه ی معتبر و عمده ی كشور هر روز مقاله بنويسم. يك هفته نامه هم به نام “آزادی“ مسئوليت عمده اش با من بود. در تك تك مقاله ها، من رو در رو با رژيم ايستاده بودم. پيش از قلع و قمع و نابود كردن روزنامه ها ، بعد از نشر هر مقاله، تلفنهای تهديدآميزی می شد تا آنجا كه مجبور شدم از خانه فرار كنم و مدت يك سال در يك اتاق زير شيروانی زندگی نيمه مخفی داشته باشم. بيشتر اعضای اپوزيسيون كه در خطر بودند اغلب پيش من می آمدند. ماها ساكت ننشسته بوديم. نشريات مخفی داشتيم. و باز ماموران رژيم در به در دنبال من بودند. ابتدا پدر پيرم را احضار كردند و گفتند به نفع اوست كه خودش را معرفی كند، و به برادرم كه جراح است مدام تلفن می كردند و از من می پرسيدند. يكی از دوستان نزديك من را كه بيشتر عمرش را به خاطر مبارزه با رژيم شاه در زندان گذرانده بود دستگير و بعد اعدام كردند و يك شب به اتاق زير شيروانی من ريختند ولی زن همسايه قبلا من را خبر كرد و من از راه پشت بام فرار كردم. تمام شب را پشت دكورهای يك استوديوی فيلم سازی قايم شدم و صبح روز بعد چند نفری از دوستانم آمدند و موهای سرم را زدند و سبيلهايم را تراشيدند و با تغيیر قيافه و لباس به مخفی گاهی رفتم. مدتی با عده ای زندگی جمعی داشتم ولی مدام جا عوض می كردم. حدود ٦-٧ ماه مخفی گاه بودم و يكی از آنها خياطخانه ی زنانه ی متروكی بود كه چندين ماه در آنجا بودم. و هميشه در تاريك مطلق زندگی می كردم، چراغ روشن نمی كردم، پرده های همه كشيده شده بود. همدم من چرخهای بزرگ خياطی و مانكنهای گچی بود. اغلب در تاريكی می نوشتم. بيش از هزار صفحه داستانهای كوتاه نوشتم. در اين ميان برادرم را دستگير كردند و مدام پدرم را تهديد می كردند كه جای مرا پيدا كنند و آخر سر دوستان ترتيب فرار مرا دادند و من با چشم گريان و خشم فراوان و هزاران كلك از راه كوهها و دره ها از مرز گذشتم و به پاكستان رسيدم و با اقدامات سازمان ملل و كمك چند حقوقدان فرانسوی ويزای فرانسه را گرفتم و به پاريس آمدم. و الان نزديك به دو سال است كه در اين جا آواره ام و هر چند روز را در خانه ی يكی از دوستانم به سر می برم. احساس می كنم كه از ريشه كنده شده ام. هيچ چيز را واقعی نمی بينم. تمام ساختمانهای پاريس را عين دكور تئاتر می بينم. خيال می كنم كه داخل كارت پستال زندگی می كنم. از دو چيز می ترسم: يكی از خوابيدن و ديگری از بيدار شدن. سعی می كنم تمام شب را بيدار بمانم و نزديك صبح بخوابم و در فاصله ی چند ساعت خواب، مدام كابوسهای رنگی می بينم. مدام به فكر وطنم هستم. مواقع تنهايی، نام كوچه پس كوچه های شهرهای ايران را با صدای بلند تكرار می كنم كه فراموش نكرده باشم. حس مالكيت را به طور كامل از دست داده ام. نه جلوی مغازه ای می ايستم، نه خريد می كنم، پشت و رو شده ام. در عرض اين مدت يك بار خواب پاريس را نديده ام. تمام وقت خواب وطنم را می بينم. چند بار تصميم گرفته بودم از هر راهی شده برگردم به داخل كشور. حتی اگر به قيمت اعدامم تمام شود. دوستانم مانعم شده اند. همه چيز را نفی می كنم. از روی لج حاضر نيستم زبان فرانسه ياد بگيرم و اين حالت را يك مكانيسم دفاعی می دانم. حالت آدمی كه بی قرار است و هر لحظه ممكن است به خانه اش برگردد. بودن در خارج بدترين شكنجه هاست. هيچ چيزش متعلق به من نيست و منهم متعلق به آنها نيستم. و اين چنين زندگی كردن برای من بدتر از سالهايی بود كه در سلول انفرادی زندان به سر می بردم.    

٢-     در تبعيد تنها نوشتن باعث شده كه من دست به خودكشی نزنم. از روز اول مشغول شدم. تا امروز چهار سناريو برای فيلم نوشته ام كه يكی از آنها در اول ماه مارس آينده فيلم برداری خواهد شد. اين سناريو كاملا در مورد مهاجرت و در به دری است و يكی از سناريوها جنبه “آله گوريكال“ دارد بنام مولاس كورپوس كه آرزويی است برای پاك كردن وطن از وجود حشرات و حيوانات . در ضمن دست به كار يك نشريه ی سه ماهه شده ام به نام “الفبا“ كه تا بحال سه شماره از آن منتشر شده و هدف از آن زنده نگهداشتن هنر و فرهنگ ايرانی است كه رژيم جمهوری اسلامی به شدت آن را می كوبد.

مقاله ای از من به نام “فرهنگ كشی و هنرزدايی در جمهوری اسلامی“ كه به انگليسی ترجمه شده و قرار است در مجله ی ايندكس و يك مجله ی آمريكايی در بيايد و برای آلبوم عكاس نام آوری به نام “ژيل پرس“ شرحی نوشته ام كه اوايل بهار در خواهد آمد.

٣-     بله، مشكلات زبان مرا بشدت فلج كرده است. حس می كنم چه ضرورتی دارد كه در اين سن و سال زبان  ديگری ياد بگيرم. كنده شدن از ميهن در كار ادبی من دو تاثير گذاشته است: اول اينكه به شدت به زبان فارسی می انديشم و سعی می كنم نوشته هايم تمام ظرايف زبان فارسی را داشته باشد. دوم اينكه جنبه ی  تمثيلی بيشتری پيدا كرده است و اما زندگی در تبعيد، يعنی زندگی در جهنم. بسيار بد اخلاق شده ام. برای  خودم غير قابل تحمل شده ام و نمی دانم ديگران چگونه مرا تحمل می كنند.

٤-     دوری از وطن و بی خانمانی تا حدود زيادی كارهای اخيرم را تيزتر كرده است. من نويسنده ی متوسطی هستم و هيچوقت كار خوب ننوشته ام. ممكن است بعضيها با من هم عقيده نباشند و لی مدام، هر شب و روز صدها سوژه ی ناب مغز مرا پر می كند. فعلا شبيه چاه آرتزينی هستم كه هنوز به منبع اصلی نرسيده، اميدوارم چنين شود و يك مرتبه موادی بيرون بريزد. علاوه بر كار ادبی برای مبارزه با رژيم ساكت ننشسته ام. عضو هيات دبيران كانون نويسندگان هستم. و در هر امكانی كه برای مبارزه هست، به هر صورتی شركت می كنم با اين كه داخل هيچ حزبی نيستم. با وجود اينكه احساس می كنم شرايط غربت طولانی خواهد بود، ولی آرزوی بازگشت به وطن را مدام دارم. اگر اين آرزو را نداشتم مطمئنا از زندگی صرف نظر می كردم.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

رودررويی با خودكشی فرهنگی

(الفبا، پاريس، جلد ٣، ١٣٦٢)

 غلامحسين ساعدی

 

 فرهنگ كشی و خودكشی فرهنگی، دو مقوله ی جدا و متفاوت از هم است. گر چه كشتن و امر كشتن و فعل كشتن، معنای واحدی دارد. كشتن، كشتن است و هر دو خاموش كردن زندگی است. اما تفاوت زيادی هست بين دگركشی و خودكشی. در دگر كشی، جبر حاكم است و در خود كشی، اختيار. در دگر كشی مامورين جوخه ی اعدام، زانو بر زمين می زنند، يا سر پا می ايستند و آدم زنده ای را سوراخ سوراخ می كنند، آبكش می كنند. برای فرجام كشتن، نه به خاطر راحتی محكوم، تير خلاصی هم در شقيقه اش رها می كنند. برای جوخه ی اعدام مامور اعدام، مهم نيست كه چه كسی پای ديوار است، هر كسی را بدستشان بسپارند چشم بسته می كشند. تنها حكم اعدام لازم است. حكم اعدام محكوم، ابزار اصلی كار آنهاست. جلادان دنبال دليل نمی گردند، آنها می كشند، بی هيچ دلشوره يا قلقی، بی آن كه غثيان به آنها دست بدهد، يا دست و دلشان بلرزد. مامورين جوخه ی اعدام، جلادان حرفه ای، چند دقيقه ای بعد سر سفره ای می نشينند و اگر نمك و فلفل چلوكباب يا آبگوشتی را كه كوفت می كنند، اندك باشد، نمكدان و فلفل دان از دست همديگر، از چنگ همديگر در می آورند، تا ماكول خويش را خوشمزه تر سازند. بالا سر اين مامورين لامعذور، هميشه جانوری هست كه حكم صادر می كند، و بالا سر تمام جانورانی كه حكم صادر می كنند، سلطه ی رژيمی است كه همچون ابر سياهی بر فضای حاكم و محكوم و آكل و ماكول سايه گسترده است.

 حكم اعدام يك انسان، با حكم اعدام فرهنگ يك ملت مطلقا تفاوتی ندارد. اعدام، اعدام است. حكومت دستور می دهد، حكام حكم صادر می كنند، و جوخه ی اعدام فرهنگ، با انواع و اقسام سلاح ها پا در ميان می گذارند و بيرون می ريزند، روزنامه ها را غارت می كنند، كتابها را به آتش می كشند، مراكز فرهنگی را می بندند و در دانشگاهها را گل می گيرند و آخر سر، آزمايشگاههای علمی و كلاسهای درس تبديل می شود به بيت الخلا جاهلان متعصب و بعد می گردند و می گردند و می گردند و هر كسی را كه صاحب فكر و انديشه ای باشدمی جويند و می جويند و می جويند و پای ديوار می كارند و كارشان را می سازند. نه تنها كتابها را كه اگر معماری ساختمانی مايه ی انديشه شود، يا چناری در گوشه ی چمنی جلوه ای از زيبايی داشته باشد، همه را از بن بر می اندازند. فرهنگ كشی، همان دگركشی است كه مامور چشم كور و گوش كر لازم دارد، جلاد لازم دارد، مزدور لازم دارد. كشتن فرهنگ و تدفين فرهنگ، بهمان سادگی است كه انسانی را می كشند و زير خاك چالش می كنند . كه آخر سر می پوسد و حتی تفاله ای از وی باقی نمی ماند.

 فرهنگ كشی كار همه ی حكومتهای توتاليتر است. حكومت توتاليتر برای قدرت نمايی، برای تفريح خاطر، يا تفنن اين كار را نمی كند. برای بقای خويش، برای تثبيت خويش، چاره ای جز اين ندارد. آگاهی، تبری است بر چشم كور او، فرهنگ انسانی كه مدام پويا و جستجوگر است، از ايستايی و سكون بيزار است. ستون فقرات دوام هر ديكتاتوری ، سكون و ايستايی فرهنگ است يعنی خفه كردن هر نوع حركتی. هر جانوری خصلت خود را دارد. خرپاهای ديكتاتوری جمود نعشی است، ديكتاتوری به مرگ تكيه می كند، به مرگ آدميزاد ، به مرگ فرهنگ آدميزاد.

 اما خودكشی فرهنگی، بله، خودكشی فرهنگی مقوله ی ديگری است و در چنين مواردی است كه آدمی از اختيار متنفر می شود و بالاجبار جزو جبريون می شود. در خودكشی فرهنگی، ‌فاعل و مفعول از هم جدا نيست. فاعل و مفعول هر دو يكی است. جماعت يا ملتی كه چتر نا اميدی را بالای سر خويش می گستراند و حتی تصميم به نابودی مرده ريگ آباء اجداد و تصميم به نابودی تلاش خويش و به نابودی فرهنگی خويش می گيرند، خود حكم صادر می كنند خود حاكم و خود محكومند. خود جوخه ی اعدام می شوند و خويشتن خويش را پای ديواری می كارند و خود ماشه ی اسلحه را در شقيقه ی خويش می چكانند، خود خويشتن خويش را سوراخ سوراخ می كنند، خود، خويشتن خويش را سوراخ می كنند، آبكش می كنند و آنگاه آكل و ماكول هر دو می پوسند، مرگ محض و مرگ مطلق حاكم می شود.

 در فرهنگ كشی، فرهنگ كش زنده می ماند و فرهنگ تازه ای را برای بقای خويش پی ريزی می كند. آداب و عادات كهنه ای را علم می كند كه اگر از عهد بوق هم گرفته باشد، آخر سر كثافتی را جايگزين فرهنگ پويايی كرده است. اما در خودكشی فرهنگی، همه چيز محكوم به فناست  در دگركشی برق آسا جسد را چال می كنند و از شرش راحت می شوند. اما آن كه خود را می كشد، بوی گند جسدش روزها، روزهای طولانی فضا را آغشته می كند. بله در خودكشی فرهنگی جسد روی دست می ماند، در فضای معلقی می ماند، تلاشی در كار نيست و كسی نيست كه اين لاشه را به خاك بسپارد. اما علل خودكشی فرهنگی چيست؟ دلزدگي؟ افسردگي؟ نا اميدي؟ ترس؟ بيماري؟ هيچكدام!

 خودكشی فرهنگی دقيقا از عوارض جانبی فرهنگ كشی است. وقتی دست يا پا، يا دست و پا و گوش و دماغ انسانی را ببرند و او يكمرتبه خود را در آينه نگاه كند و ببيند كه چگونه مثله شده و بصورت عجوزه ای در آمده، نه تنها ديگران، كه خود از خود می ترسد و تحمل خويشتن خويش را ندارد. و طبيعی است كه فكر انتحار می افتد. خودكشی فرهنگی از نتايج اصلی فرهنگ كشی است. اما  آدم مثله شده با فرهنگ مثله شده بسيار فرق دارد. وقتی دستی را بريدند، دست ديگری نخواهد رويید. پايی را كه بريدند، برای هميشه بريدند. چوب زير بغل رگ و پی و عضله و پيوند ندارد. هميشه چوب زير بغل است. بجای چشم كور، چشم مصنوعی می شود كاشت و چشم مصنوعی نيز قدرت بينايی ندارد. جراحی زيبايی هميشه زيبايی ايجاد نمی كند. برای تغيیر شكل است، برای ترميم است.

 اما درخت چنين نيست.. اگر شاخه ای را بريده باشند، آن شاخه كه هرگز، ولی شاخه ی ديگری جوانه خواهد زد و مطمئنا جوانه ی تازه تری. هيچ باغبانی به خاطر شكسته شدن يك شاخه يا چند شاخه، درخت را از ريشه بر نمی كند. فرهنگ انسانی كم از درخت نيست. فرهنگ، درختی است كه ريشه در خاك نه، كه در عمق روح آدمی دارد.

 اما امروزه روز، از بركت حضور جمهوری اسلامی در وطن جگرسوخته ی ما، كه نه تنها به قتل عام انسانهای والا و قتل عام زندگی دست گشوده اند، از همان روزهای اول تمام مسايل فرهنگی را نيز به آتش كشيده آند و فرهنگ كشی به صور گوناگون به خودكشی فرهنگی انجاميده است. چيزی از درون می پوسد و می پوكد. نه تنها گرفتاران چنگار درون وطن، كه بسياری از سوختگان جان به در برده، كه سانسور جمهوری اسلامی، بر سرشان نيست به اين پوكيدن و پوسيدن تن تسليم كرده اند. “چيزی فسرده است و نمی سوزد“.

 پوسيدن هميشه از درون است. همچون ستون چوبی يا دری كه موريانه بجانش افتاده باشد. ظاهرش معمولا حفظ می شود ولی از درون و از اندرون خورده می شود و پوكيده می شود و آنگاه با يك تكان آرام، ساخت و ريخت آن است و آن درگاه به يكباره در هم می ريزد و چيزی باقی نمی ماند.

 عوامل فرهنگ كشی ، همچون موريانه هايی هستند كه تنه ی تناورترين درخت را از درون می خورند و آرام آرام بالا می روند و اگر مقاومت و استقامتی در كار نباشد، پس زدنی در كار نباشد و تسليم امر محتومی باشد، پوكيدن و پوسيدن و در هم ريختن و مردن سهل است كه خودكشی فرهنگی امری محتوم است.

 تسليم شدن به فرهنگ كشی به يك معنا خودكشی فرهنگی است. بعد از گردباد بيست و دو بهمن پنجاه و هفت، تا فضای آزادی باز شد،‌صدها كتاب با هزاران تيراژ همه جا چاپ شد و همه جا پخش شد، اما با اولين حمله و اولين تجسس، صاحبان كتاب، كتابها را در تنور و گوشه ی آشپزخانه ها به آتش كشيدند. كنار هر خرابه ای گونی های فراوان انباشته از كتاب ريخته می شد و اين اولين نشانه ی خودكشی فرهنگی بود. بدترين لاروبی، لاروبی كتابخانه است. عجيب است كه كتابهای ظاله را صاحبان كتاب بهتر تشخيص می دادند و خيال می كردند كه فلان حاشيه نشين شهری و هميشه “لمپن“ كه امروزه به هيبت پاسدار در آمده بين “آنتی دورينگ“ و “سير حكمت در اروپا“ و “ديوان اطمعه و البسه“ و يا “هزار و يكشب“ فرقی قائل است. صاحبان كتاب ابتدا متون كلاسيك سياسی را جمع می كردند، دور می ريختند و يا برای روز مبادا چال می كردندو بيشتر  می سوزاندند.

 نخست از بين بردن كتابها و نفله كردن كتابهايی بود كه به احتمال ، انگ سياسی داشت و بعد نابود كردن كتابهايی كه شايد فكر و انديشه ای در آنها باشد، و بعد زدودن و از صافی رد كردن آثار ادبی و آخر سر حتی جمع و جور كردن كتابهای كسانی كه در پی ريزی رژيم فعلی سهم عمده داشته اند تا آنجا كه كتابهای طالقانی يا شريعتی دور ريخته می شد و به جای آن ها اباطيلی را عرضه می كردند. بحارالانوار، مفاتيح الجنان و خزعبلاتی از آن دست كه امثال آشيخ عباس قمی سر قلم رفته بودند و يا كتاب حجاب مطهری و يا فرمايشات شيخ پشم الدين هايی كه هر كدام بصورتی مجلد شده بود. بالاخره علمای اعلام و حجج اسلام كه نبايد “لاكتاب“ باشند!

 اين حالات دفاعی، خطرات فراوانی هم داشت،‌اقطاب قدرت كه مدام در گردش بودند و هستند، هر لحظه می توانستند و می توانند حتی نجاست نامه های خودی را نيز خطرناك بدانند، پس كتابخانه ها را بايد برچيد و اصلا از كتاب بايد صرف نظر كرد، روزنامه ها را بايد آتش زد و ترس باعث می شود كه مردم تمام نشريات و كتابهای حتی مطلوب حكومت را نيز در خانه نگهدارند. تابلوهای نقاشی را بايد در زيرزمين ها انبار كرد و يا بايد پاره كرد و دور ريخت و در قاب آنها تصوير “رهبر“ را جا داد و به ديوار رو در روی در خانه آويزان كرد كه شايد بتوان دل مامورين تجسس حكومت را نرم كرد. موسيقي؟ بی موسيقی! موسيقی ترياك روح است و غيرت اسلامی موسيقی را نمی پسندد. نه موسيقی “ديمبله و ديمبوی“ فلان خواننده ی ايرانی و حتی آثار تلمان، باخ، هندل و بتهوون گرفته تا كارل ارف و شوئن برگ فقط سرود “انجزه!انجزه!“ كافی است، كه ادعا می كنند فرياد رزمی در رزم مدينه ی محمدی بوده است و بهتر از همه، نوحه خوانی و سينه زنی و مهمتر از همه گريه كردن و مدام گريه كردن كه نه تنها ثواب اخروی دارد، كه اجر دنيوی نيز دارد. همه ی اينها نشانه ای از تلبيس ابليس است. شايد پاسداران دست از سر آدمی بردارند و گناهان ناكرده را بر او ببخشايند. آداب و عادات جاری نيز به يكباره عوض می شود. رژيم آداب و عادات را هم می كشد. و مردم از ترس دست به كشتار آئين و رسومات می زنند. به دريا رفتن و تن به موج سپردن قدغن می شود. و از همان هنگام آرام آرام مردم از ترس گلوله پا پس می كشند! فحشای زمان شاه به فحشای بدتر و مبتذل تر مبدل می شود. هر ساعتی می شود صيغه كرد و هر دقيقه می شود صيغه شد. روابط زن و مرد بدانجا می رسد كه خواهر و برادری كه بيرون می روند بايد اسناد و مدارك لازم را داشته باشند و سند ازدواج زن و شوهر بايد هميشه همراهشان باشد. و اين ترس و جبن، پاسداران و مامورين دهانگال را بيشتر از پيش جسور می كند. هر نوع شادی ممنوع است. مردم از ترس، شادی را ممنوع می كنند. تنها يك چيز می ماند و آن خوردن است. اما برای خوردن چيزی نيست. آداب پخت و پز و آداب سفره انداختن و آداب تغذيه نيز آرام آرام تغيیر شكل می دهد. حكومت همه چيز را در منجيق مضيقه می گذارد و محكومين از ترس،‌تن و روح تسليم می كنند. چون فردا گوشت نخواهند خورد، گوشت نخواهند داشت، بهتر است از امروز به سيب زمينی و كلم پخته، هويج آب پز، قناع&